تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - دلقک عوضی

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

دلقک عوضی

اولین کتاب نسبتا پرحجمی که خوندم دلقک عوضی بود...سوم ابتدایی بودم.
تا اون موقع کتابایی که میخوندم بیشتر از 50 صفحه نبودن...(جز مجموعه داستانای هانس کریستین اندرسون که خوندنش خیلی طول کشید.)
از 7 سالگی کتاب خوندنو شروع کردم..
کسی نبود که باهام بازی کنه.و دو تا خواهر بزرگ و مرتب داشتم که از پخش و پلا شدن اسباب بازیای من بدشون می اومد!
از یه طرف هم نمیدونستم کتاب چی هست و دوست داشتم بفهمم قفسه بابام چرا پر از این دفتراست...
وقتی کتاب میخوندم..
از دنیای اطرافم فاصله میگرفتم...
وارد دنیایی میشدم که تو 7 سالگی برام بهشت بود!
حالا که به 7 سالگیم فکر میکنم با حسرت ارزو میکنم ایکاش یکی کتابو از دستم میگرفت و عروسک میداد دستم...
شاید اونجوری مثل همه حالا کلی پشت ویترین اسباب بازی فروشیا نمی ایستادم و هنوز اشتیاق غیر عادی ای نسبت به بازی با اسباب بازیای دخترداییم نداشتم!
بگذریم...
دلقک عوضی رو خانمی بهم معرفی کرد که نقش خیلی مهمی در محکم کردن پیوند منو کتاب داشت!نقش مهمی در ساختن سارای معتاد به کتاب!
دلقک عوضی منو مجذوب خودش کرد...
هلن،دختریکه مادر بیمارش دور از اونه،هم کلاسیاش بهش لقب دلقک عوضیو دادن و...
هلن میخواست یه دوچرخه داشته باشه،با تمام وجود!
و مهم تر از اون میخواست ثابت کنه که دلقک عوضی نیست!
من هلنو تو اتوبوس گم کردم...
همه جا با خودم میبردمش...
مدام میخوندمش...
یه بار که تو اتوبوس میخوندمش خوابم برد...کتاب رو پام بود!
ولی وقتی پا شدم کتاب نبود!هر چقدم جست و جو کردم نبود که نبود..
و من دیگه هلنو ندیدم...
اما...
هنوزم که هنوزه..
هلن توی ذهن منه..
و من به وضوح خطوط اون کتابو به یاد میارم...
گرچه بعد از اون هزاران کتاب خوندم که حتی شاید بعضیاشونو یادم بره!
اما توی وجود من هنوز یه حسی هست که میخواد به هلن بگه من میدونم که تو یه دلقک عوضی نیستی و متاسفم که گمت کردم!
هنوز ...


[ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه