تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - امروز

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

امروز

امروز هم روز قشنگی بود...
از اونجایی که جناب رییس جمهور تشریف آوردن رشت مدرسمون 9:15 تعطیل شد!!! 
 

خلاصه...من و دوتا از هم سرویسیام:آتنا و ثمین،بر آن شدیم که بریم سبزه میدون خرید روز مادر!
سبزه میدون پیاده شدیم و راه افتادیم بین مغازه ها...
ثمین و آتنا خریدشونو کردن...
منم واسه شوهرخواهرم که دبیر زیسته کادو خریدم واسه روز معلم...از اونجاییکه باهم پول گذاشته بودیم قرار بود واسه مامانم گوشی بخریم منم خواستم فقط یه ظرف خوشگل براش بخرم که دست خالی نرم خونه.
تو مغازه ها میگشتیم که رسیدیم به های سان،(همون خورشید تابان...فروشگاه گندهه هستا!)
خواستیم بریم بالا که مرده بهمون گفت کوله پشتیمونو بذاریم!!!!
اخه نه که با تیپ مدرسه بودیم ظاهرمون شبیه دزدا به نظر میرسید!
ثمین هم عصبانی شد گفت:نمیخواد بچه ها.برگردیم!
مرده که دید به ثمین بر خورده پشیمون شد و گفت:خب اشکالی نداره.برید بالا!
ماهم رفتیم...
چشتون روز بد نبینه...آتنا...
هی میرفت طرف لباسا بلند بلند میگفت:ثمین!ثمین!سارا!کیفتونو بیارین دیگ!بیارین پرشون کنیم!بدوین دیگه!
حالا جوری هم بلند میگفت که علاوه بر ما همه کارکنای فروشگاه از خنده غش کرده بودن!
حالا مگه تموم میکرد؟؟؟؟
رفت طرف شالا گفت:سارا من اینا رو جمع میکنم تو از اونور بریز تو کیفت!
رفت طرف لپ تاپا گفت:بچه ها ده بیست سی چهل کنیم از کدوم شروع کنیم؟؟
منو ثمین هم انقد گفتیم:آتنا زشته!آتنا بیخیال!آتناااااااا!
دیگه هم نتونستیم وسایلا رو نگاه کنیم فقط با سرعت هرچه تمامتر خارج شدیم!
خود اون پسره از خنده قرمز شده بود...
حالا امروز همه جوری با محبت به ماها نگاه میکردن که داریم واسه مامانامون کادو میخریم!
برگشتنی هم رفتیم پارک قلمستان تاب بازی!
روز قشنگی بود...
امروز هم که به قول زهرا ایل قاجار هجوم آوردن خونمون یه کلمه هم درس نخوندم...

روز قشنگیه چون اتفاقای قشنگی افتاده توش..
ولی از اون مهم تر امروز،روز فرشته هاییه که بی ادعا روی زمین راه میرن...
فرشته هایی که هیچکس نمیتونه جای اونارو واسه ما پر کنه...
فرشته هاییکه اسمشون "مادره"
همه ی فرشته های زمینی روزتون مبارک!
این روزو به مامان خودم تبریک میگم...و ازش میخوام همه بدی های منو ببخشه.و همیشه کنارم باشه و تنهام نذاره...و ازش ممنونم!بخاطر زحمتا و سختیایی که واسه من متحمل شده و دم نزده!وازش ممنونم!
که مادر منه...و بدونه....
که دوستش دارم!
هرچند شاید هیچوقت این حرفا رو نخونه چون اصن خبر نداره من وبلاگ دارم!
و همچنین این روزو به مامان شمیم جونم،خاله سحر عزیییییز تبریک میگم!
مادر فوق العاده ای که نظیر نداره!و مطمئنم هیچوقت هیچوقت هیچوقت نمیتونم روح بزرگ و قلب مهربون و شخصیت دوستداشتنیشو فراموش کنم!خاله عزیرم به توان بی نهایت دوستت دارم!
و مامان زهرا جونم!خاله عزیزم!وجود شما هم مثل وجود یه فرشته پاک و روشنه!به زهرا بخاطر داشتن همچین مادری تبریک میگم!و امیدوارم قدر گرما و محبت بی دریغ شما رو بدونه!هزاران بار دوستتون دارم!
مادرای فوق العاده ای که من میشناسمشون اونقد زیادن که حوصلتون سر میره!
پس همینجا خلاصش میکنم و از همتون میخوام...قدر مادراتونو بدونین!
شب همگی بخیر...




[ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ] [ 07:03 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه