تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - کافه نیمه شب3

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

کافه نیمه شب3

_برای هزارمین بار میگم!لطفا...برای من همه چی تموم شده.تو هم همه چیو فراموش کن!
مرد جوان به سمت دختر خم شد و گفت:چرا؟
دختر بدون اینکه به چشمهای مرد نگاه کند زمزمه کرد:چون دیگه دوست ندارم.
مرد جوان با خشم گفت:تا کی میخوای این دروغو برای من تکرار کنی؟!!
دختر سرش را بالا آورد و به گردن مرد خیره شد.به جای چشم هایش.
با صدایی لرزان که رگه هایی از اراده در آن دیده می شد گفت:چرا میخوای خودتو به من تحمیل کنی؟من تو رو نمی خوام!ازت بدم میاد!
مرد جاخورد و بی اختیار خودش را عقب کشید..
دختر سریع گفت:شما به من نیازی ندارید...من در شان شما نیستم.
مرد مبهوت زمزمه کرد:شما؟؟؟!
دختر آهسته گفت:از این به بعد تویی وجود نداره.
مرد یک پسربچه احساساتی نبود...
سال های زیادی رفته بودند تا برای او تجربه شوند..
مرد نمیتوانست بیش از این تحمل کند شکسته شدن غرورش را..
توسط زنی که آنقدر او را دوست داشت...
با عجله بلند شد..
دختر هراسان سربلند کرد و زمزمه کرد:کجا میرید؟
مرد به نگاه ملتمس دختر خیره شد که از او میخواست نرود.
بی اختیار گفت:میرم دستشویی.
و اضافه کرد:برمیگردم.
دختر آهی از سر آسودگی کشید و مرد با نگاهی غمگین رفت.
دختر دستش را زد زیر چانه اش و به اطرافش نگاه کرد...
اشک هایی که توی چشم های گرم و قهوه ای اش حلقه زده بودند زیبایی چشم هایش را چندبرابر کرده بودند...
چشمانش را بست و سعی کرد افکار آزار دهنده را از خود دور کند اما بی اختیار صداها توی گوشش پیچیدند...
_پدر اون صاحب یه کمپانی بزرگه که برای ما دردسر درست کرده!
_ولی این چه ربطی به اون داره؟
_ربطش اینه که تو باید بهش نزدیک بشی تا بتونی اطلاعات مورد نیاز مارو پیدا کنی!
_آخرش چی میشه؟
_هه...معلومه.وقتی اطلاعاتو گرفتیم میکشیمش!
خاطرات توی ذهن دختر ورق میخوردند..
دختر توی ذهنش خودش را میدید که سر راه مرد قرار میگیرد..
تلاش هایی که برای جلب توجه و علاقه او میکرد..
و درست در لحظه ناامیدی اش..
خاطره آن شب...مرد از ماشین آخرین مدلش پیاده شد..
به سمت او آمد...
همان جمله ها...دقیقا همان کلمات توی ذهن دختر بودند..
"من دیگه نمیتونم از تو فاصله بگیرم...آره..حالا مطمئنم..حالا مطمئنم که من..دوست دارم!"
و فریاد کشیده بود:خدایا!من دوسش دارم!
قطره ای اشک روی گونه دخترلغزید...
به خاطر آورد...همه آن اطلاعاتی را که در اختیار آنها گذاشته بود..با بیرحمی تمام به مرد جوان خیانت کرده بود.
با خود گفت:نه...من لیاقت تورو نداشتم!
به یاد آورد چطور یک ماه پیش اطلاعاتی را در دست داشت که اگر در اختیار آنها میگذاشت مرد حالا زنده نبود...
به یاد آورد..آن شبی بود که تازه فهمید چقدر دیر شده...
چقدر دیرشده و او حالا...مرد را با تمام وجود دوست دارد..چطور میتوانست اسیر محبت های مردی نشود که همیشه از او حمایت کرده بود؟
مردی که باعث شده بود گذشته پردردش را فراموش کند..
 استرسی  که هنگام دادن اطلاعات غلط به آنها تجربه کرده بود...فراموش نشدنی بود!
قلبش فشرده شد..
با خودش گفت:با اطلاعاتی که من به اونا دادم نیازی به کشتنش ندارن!حالا اگه من اونو ترک کنم این پرونده برای همیشه بسته میشه...و اون سالم میمونه!
قطره اشکی دیگر...
اشک هایش را پاک کرد..چشمش با تعجب به چهره اشرافی زنی با چشم های زیبای آبی افتاد..تابلوی زن در گوشه ای پرت از کافه بود..
چشم های زن به قدری مهربان بود که دختر لبخند زد..
غافل از چشم هایی که از زیر کلاهی سیاه به او خیره شده..
دختر سرفه ای کرد و صاف نشست.
مرد برگشته بود.
دختربرخاست و گفت:من دیگه میرم.
دیگر نمیتوانست بایستد..بایستد و درد بکشد..
به مرد گفت:بخاطر همه چی ممنونم...خداحافظ برای همیشه!
و قبل از آنکه مرد جوابی بدهد دختر به سمت در رفت.
مرد با عجله دنبالش رفت..دستش را دراز کرد و بازوی دختر را گرفت ولی...
صدای بلندی توی کافه پیچید..
چند نفر جیغ کشیدند...دست مرد شل شد...
دختر با عجله برگشت.
مرد نقش زمین شد...
چشم دختر به مردی با کلاه سیاه و تپانچه ای در دست افتاد.فریاد زد:تو!
مرد پوزخندی زد و گفت:فکر کردی میتونی در بری؟با وجود اطلاعات غلطت؟!
دختر زانو زد و به چشمان بیروح مرد جوان خیره شد..که دیگر در آن زندگی جریان نداشت..
مرد کلاه سیاهش را پایین کشید و خنده کنان گفت:حالا نیازی نیست که تو رو بکشم!همین که عشق ابلهت مرد کافیه!
مرد رفت و دختر با صورت خیس از اشک به چشم های روشن مرد جوان خیره شد..
دختر روی زمین نشست...باورش نمیشد..چطورامکان داشت؟نه...نه...
چشمانش را بست و زمزمه کرد:حق با تو بود.
من دروغگوی خوبی نیستم..
همیشه دوست داشتم...همیشه!
کافه به جنب و جوش افتاده بود.
دختر  با چهره ای عاری از ترس بلند شد ...
باید صاحب آن کلاه مشکی را پیدا میکرد...
آن مرد هم باید دردی را که او کشیده بود می کشید!
توی همان مکان...
کافه نیمه شب.
دختر با گام هایی بلند از کافه نیمه شب خارج شد.

[ جمعه 9 فروردین 1392 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه