تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - کافه نیمه شب2

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

کافه نیمه شب2

صفحه گرامافون میچرخید و موسیقی قدیمی ای بی درنگ در فضای کافه جاری بود.
گوشه ای از اتاق مملو از جمع مردانی بود که ورق بازی میکردند و معلوم نبود سرچه چیزهایی که قمار نمیکردند...
گوشه ای دیگر دختری با موهای تیره سرش را به دیوار تکیه داده بود و باحالی نزار با مردی موبور حرف میزد...بیمار می نمود.
گوشه ای دیگر هم جمعی از زنان مست که هر از چندگاهی قهقهه چندش آورشان بلند میشد...
اما اینطرف...
زیر پیشخوان هیبتی در پتوی چرک خاکستری پنهان شده بود...
موهای مشکی آشفته اش کمی از لای پتو معلوم بود.وقتی از بین زنان مست،زنی موسرخ برای صدمین بار قهقهه جیغ مانند خود را سر داد هیبت کمی سرش را از بین پتو بیرون کشید...آنوقت بود که میشد دریافت...
او یک بچه بود.
و چه چشم های آبی براقی داشت!
ولی...دختر بود یا پسر؟!!
وقتی مرد با دیس غذا از کنارش رد شد و او با عجله خودش را عقب کشید تازه میشد موهای بلند و براقش را بهتر دید...باهراس به اطرافش نگاهی کرد و دوباره پتو را دور خود پیچید...
خدای من...او یک دختربچه بود!احتمالا نمیتوانست بیشتر از پنج سال داشته باشد...و چه چشم های هوشمندی داشت!
آیا او درک میکرد مردی که با موهای روغن زده و چرب مشکی بین میهمانان کافه میچرخد و نوشیدنی پخش میکند و چشمکی نثار زنان جذاب میکند و هراز چندگاهی با جذاب ترینشان به بحث مینشیند "پدر" اوست؟!!
شک دارم...
اما...در این شکی نیست که او مادرش را میشناخت...
مادرش خیلی قشنگ بود...موهای مشکی براق مادرش مثل او آشفته نبود،بلکه با یک گل سر مروارید قشنگ بالای سرش جمع شده بودند...چشم های قشنگ مادرش آبی بودند...خیلی خیلی قشنگ...
دختر بیچاره درک نمیکرد که چشم های خود او نیز مانند چشم های مادرش است...
همانطور که درک نمیکرد مادرش مرده...
مادرش دسته گلی از نرگس در دست داشت...
دختربچه همه این ها را توی همان چارچوب قهوه ای دیده بود...همان قاب عکس...گوشه راست اتاق...تصویر مادر توی قاب عکس پنهان شده بود و از کنار کمد...
مادر به او لبخند میزد..
دختر بچه سرش را بالا کشید...
فین پرسر و صدایی کرد و لبخند گله گشادی تحویل مادرش داد...
ولی یکدفعه سر و صدایی اوج گرفت و همه کافه به هم ریخت...
چندین زن جیغ کشیدند...
دختربچه حتی این را هم نمیدانست که پدرش بین مشتری ها بسته های سفیدی را رد و بدل میکند که "مواد مخدر" نام دارد...
تنها تصویری که او از پدر داشت مردی لاغر و قد بلند بود که سر مادرش داد میکشد و مادر گریه میکند...
تصویر دیگر هم بشقاب غذایی بود که با حقارت جلوی او گذاشته می شد...
و نگاه هایی پر از نفرت...
مرد درشت هیکلی با کله ای طاس که زیر نور شمع برق میزد یقه پدر را چسبیده بود و نعره میکشید...
چندین مرد دیگر هم پشت او...
دختربچه با ترس تماشا کرد...
مرد درشت هیکل فریاد کشید:جنس منو بده یا می کشمت!
دختر بچه سرش را توی پتو قایم کرد و بغض کرد...
پیشخدمت گرد و چاقی که موهایی مثل سیم تلفن داشت ولی با دختربچه مهربان بود به او گفته بود باید پدرش را دوست داشته باشد...
دختر بچه سرش را بالا آورد و رو به تصویر مادر زمزمه کرد:مامان...جنس چیه؟!
مامان تنها لبخندی مهربانانه زد.مثل همیشه...
مرد درشت هیکل تفنگش را بیرون کشید و روبه مرد که تلاش در فرار داشت نشانه گرفت...
دختربچه با هراس به مادر نگاه کرد اما مادر هم چنان لبخند میزد...
پدر روی زمین افتاده بود...
دختربچه بلند شدو شجاعانه گفت:نکشش!
اما هیچکس نشنید...
مرد تفنگش را به سمت پدر گرداند.دختر جیغ کشید:نکشش!
و به سمت پدر دوید...
صدای شلیک به گوش رسید...
دختر حالا توی آغوش پدر افتاده بود...و...و...پشتش می سوخت...
پدر با چشم هایی گشاد خیره خیره نگاهش میکرد...
سرش را برگرداند...
مادر به آرامی از قاب بیرون آمد...
به سمت او آمد و زمزمه کرد:مامان اینجاست عزیزم...با مامان بیا...
دختر بچه لبخند زد...
تصویر کافه و پدر محو تر و محوتر میشد...
و مادر و سفیدی پشتش واضحتر....
واضح و واضحتر....

[ یکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 05:32 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه