تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - یک آزمون پر ماجرا!!

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

یک آزمون پر ماجرا!!

هوا دارد کم کم سرد میشود.
حال که می تایپم بر آن شده ام که پستی جدید صادر بنمایم!
(الان احتمالا همتون دارین زیرلب نمیگین آی تو حرف زدنت....؟؟میگین دیه!)
خلاصه....صبح پاشدم رفتم مبتکران آزمون بدم_یه صبح جمعه ای هم نمیذارن دو دیقه کپه مرگمونو بذاریم!_اونم با چی؟؟
با پیکان وانت!!!!!!!!!!!!!!ماشینمون دست خواهر گرامیه بابام هم با پیکان وانت سفید به قول خودش صفرش که واسه مغازش تو لولمانه  بنده رو رسوندن مبتکران..
(ماشین خودمون روآست...)
تصور کنید منو سوار پیکان وانت....
مرگ!ببندین نیشارو!(اسراء جون و آقا محسن و هر فرد بالای 15 سالی که این قسمتو میخونه اشتباه نکنه،منظورم با شما نیستا!!)
حالا اینم که هر دفعه منو سر کوچه پیاده میکنه ایندفعه با اصراااااار منو برده جلو درش پیاده کرده....
منم هی اینورو نیگا،اونورو نیگا که خدایا آشنایی از غیب ظاهر نشه منو با این ماشین های کلاس ببینه!
خدارو صد هزار مرتبه شکر هیچ احدالناسی نبود!!حالا پدر محترم گیر داده برو اول مطمئن شو آزمون برقراره بعد بیا به من بگو من برم! 
آخه پدر جاااااااااان!من کلاس پنجم ابتداییم یه غلطی کردم  خبردار نشدم که فلان روز در موسسه شکوه،کلاس زبان بنده دایر نیست بعدش به جنابعالی زنگ زدم و جنابعالی مجبور شدید برگردید دنبال من!
حالا  چهار ساله منو بدبخت کرده هرجا میرم میگه برو مطمئن شو....
خلاصه رفتیم داخل!
رفتیم داخل که یکدفعه صدایی از اعماق کلاس گفت:اسمتون؟؟؟
حالا منو داری؟؟!
انگار برق بهم وصل کردن از جا پریدم!!
آخه مراقبه رفته یه گوشه ای پشت در نشسته که اول که اومدم تو فک کردم کلاس مراقب نداره هنو!(آزمون هنوز شروع نشده بود!)
اخه خواهر!مگه قایم موشکه رفتی اون گوشه قایم شدی؟؟
حالا منم هول کردم گفتم سلام!
اونم گفت سلام!
اومدم برم بشینم که دوباره گفت:اسمتووووووووون!
منم تازه دوزاریم افتاد رفتم برگه پاسخنامه رو گرفتم و با هزار تا آب شدن و خجالت رفتم سرجای مبارک مستقر شدم!!
حالا تازه اوضاع عادی شده بود و رنگ آرامش گرفته بود که یکدفعه زهرا توی راهرو پدیدار شد.به سمت کلاس اومد.حدس زدم فکر کرده مراقب نداریم،خصوصا که منو مریم داشتیم هرهر میخندیدیم!
زهرا هم باتمام وجود
پریییییییییییید توی کلاس و با تمام وجود داد زد:سلاااااااااااااام! منو مریم هم بدون هیچ حرفی به پشت سرش:خانم مراقب.اشاره کردیم.
زهرا هم برگشت و با چهره سرخ و متعجب مراقب روبه رو شد(مراقبه هم با خودش میگفت اینا دیگه از کجا اومدن!)
فقط نبودین قیافه زهرارو ببینید...رفت ورقشو گرفت اومد نشست.حالا مثلا میخواد بیخیال باشه.یعنی اتفاقی نیفتاده که!
خلاصه پشت سرش هم شمیم اومد..
خدا بگم چیکار کنه شمیمو...کوچکترین سوتی ای نداد...خیلی راحت ورقه رو گرفت نشست...
بعدم ماندانا اومد...خوب یادم نی...فک کنم ماندانا هم یه سوتی ای داد...
آزمون شروع شد. حالا من هی یاد قیافه زهرا میفتادم خندم میگرفت...
یکبار هم در حین خنده سرمو آوردم بالا دیدم مراقب عینهو چی زل زده به من!
کاملا هجوم قطره قطره خونو به صورتم حس میکردم....سرمو انداختم پایین عین بچه آدم مشغول شدم...سر ریاضی دیگه دلم میخواست کلمو بکوبم به کاشی های کلاس!(البته حالا که پاسخنامه رو نگاه میکنم میبینم ریاضیو بد هم ندادم!میشه گفت نسبتا خوب دادم!!)
حالا وسط آزمون برق هم رفت!
ینی آزمونی بود به یاد ماندنی....
منو زهرا دادیم 
رفتیم پایین...
حالا مگه شمیم پیداش میشششششششششششششششششششه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خداااااااااااااااااااااا!
آدم مگه چقد سر یه ورقه میشینه؟؟؟؟
یادم نمیره پارسال چطوری خانم منصف ورقه رو از دستش کشید...حالا بازم پاشد ازش پس گرفت!
تصور کنید آدم برای صحیح غلط دلیل بنویسه!
همینه دیگه...
همینجوری میشه که میشه مخ کلاسمون دیگه.....
خلاصه  پس از قرنی شمیم هم اومد و دیگه بماند چقد حرف زدیم و خندیدیم...
و اما از  همه مهمتر!!!
موقع برگشتن من پشت مامان شمیم رو دوچرخه نشستم و قرار شد تا جایی با دوچرخه باهاشون برم!
شمیم هم بادوچرخش پشت ما!
وااااااااااااااااااااای یک چیزی بود!
ینی یک حالی داااااااااااااااااااااااااد!
خیلی وقت بود با دوچرخه تو خیابون نرفته بودم...
اعتراف کنم اولش میترسیدم شدییییییییییییید!
بعد کم کم یک مزه ای داد!
وااااااااااااااااااای!
همینجا میخوام از شمیم جوووووون و خاله عزییییییییزم از صمییییییییییییییییییییییییم قلب تشکر کنم!
به خاطر لطف بزرررررررررررررگشون!
روزقشنگیه...
باوجود اینکه سوتی دادیم...
باوجود اینکه هوا داره کم کم سرد میشه...
بازم روز قشنگیه،نه؟؟


[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه