تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - no pain

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

no pain

شایعات فریاد می زنند...
خبر آورده اند...
خبر خوبی نیست...
می گویند باز تنها شده ام...تنهاتر از قبل....
شایعات در گوشم فریاد میزنند...
و من دست هایم را روی گوش هایم قرار میدهم تا ساکتشان کنم...
ولی طنینشان لحظه ای رهایم نمی کنند...
گوش هایم درد میکنند..


چشم هایم را میزند...
نور زننده حقایق تلخ....
چشم هایم را باز میکنم و میبینم هستی ام یک فضای خالی بیش نیست...
تاریک تاریک...
با دیوار های که گوشه گوشه شان با گچ نوشته اند "باز تنها شدی...تنها تر از قبل.."
قدمی به عقب برمیدارم...
عقب...
عقب تر..
به دیوار پشتم میخورم و از تماس با آن دیوار های تعفن برانگیز چهره ام را در هم میکشم...
اتاق تاریک تاریک است...
اما نوشته ها می درخشند تا بی نهایت...
می درخشند...
میدرخشند...
انگار ناگزیر کور خواهم شد...
از فریاد نورانی تنهایی ام...
پلک هایم را برای فرار از نور با سماجت روی هم می فشارم...
اما..
دریغ از ذره ای رهایی...
چشم هایم درد می کنند...

بویی سرد و تلخ تا اعماق وجودم رسوخ میکند و راه تنفس را بر من می بندد...
سرفه میکنم...
دارم جان میدهم...
با هربار سرفه انگار ذرات هوا زمزمه میکنند"باز تنها شدی...تنهاتر از قبل.."
قفسه سینه ام درد میکند...


روی زمین می افتم...
دارم می میرم... 
فریاد میزنند...می درخشند...شکل میگیرند...
همه چیز دست به دست هم داده اند تا نشانم دهند باز چه تنها شده ام...تنهاتر از قبل...
مرگ را جلوی چشمانم میبینم...
سر می چرخانم تا حد اقل یکی از آنها را ببینم...
آنها...
آنهایی که دوستشان داشتم...
نیستند...
رفته اند...
همه شان...
همه شان تنهایم گذاشتند..
آری...
انگار جدی جدی باز تنها شده ام...تنهاتر از قبل...
مرگ چقدر به من نزدیک است..
چند لحظه مانده...
صدایی سرد توی گوشم میپیچد:با خوشحالی ترکت کردند...

و ایندفعه...
صدایش را میشنوم...
صدای مهیب شکستن قلبم را...
که فقط خودم آن را میشنوم...
دلم میخواهد فریاد کنم...
انگار صدایی در من نمانده...
تصمیم میگیرم خود را به دست های لزج مرگ بسپارم...
چشم هایم را برهم میگذارم تا اخرین نفس را فرو برم...

یکدفعه...
صدایی میشنوم...
اشتباه میکنم مگر نه؟
اما!اما!
گوش کنید...
_سارا...سارا...
طنین صدای همه شان...که تک تک اسم مرا صدامی زنند...
جان تازه ای می گیرم....
نیم خیز میشوم و به حرف هایشان گوش می دهم...
_نرو...
_هی ما جایی نرفتیم...همینجاییم.کنار تو.
_ما دوست داریم...
_تو برای ما خیلی مهمی...
_ما هیچوقت جایی نرفتیم..
_آره...همیشه کنارت بودیم...

زمزمه میکنم:کنار من؟

همه شان می گویند:آره...کافیه درو باز کنی و بیای پیش ما...
چشم هایم را باز میکنم و مینشینم..
از مرگ خبری نیست...
چشمم به دری در ضلع شمالی اتاق می افتد...
بلند میشوم...
باترسو تردید جلو میروم..
جلوتر..
دستگیره چوبی را میگیرم و باز میکنم...
و....
لحظه ای خیره مانده و سپس می دوم به سمت آغوش هایی که بی ریا رو به من گشوده شده اند...
آغوش هایی که به نرمی میگویند:دیگر تنها نیستی.
و اینک،
از درد خبری نیست...

ببخشید اگه بد بود!



[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه