تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - دشت قاصدک

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

دشت قاصدک

شروع میکنم به قدم زدن...
دلم میخواهد قدم هایم مثل یک دوست قدیمی بلند و هماهنگ باشند...
آه...
خورشید چه سخاوتمندانه دارد چتر نورانی اش را بالای سر من باز میکند...
یک لحظه نسیمی می وزد..
و موهای من توی صورتم پخش میشود...
کم کم منظره ی رو به روی من تغییر میکند..
و یک جاده روستایی...
و درخت هایی که برگ هایشان بی نهایت سبزند...
شبیه منظره یکی از نقاشی های رویاست..
به خوبی کنجکاوی را در درونم حس میکنم...
کنجکاوی ای که در درونم میجوشد و همچنان درونم را پر میکند..
و کنجکاوانه قدم به جاده میگذارم...
یکدفعه صدایی را از پشت سرم میشنوم...
سریع برمیگردم.
چشمم به نوری می افتد که از بین دودرخت دقیقا سمت چپ من بیرون زده..
به سمت نور میرم...
شاخه ای را از جلوی چشمم کنار میزنم..
یکدفعه بادی می وزد..ایندفعه شدیدتر..
موهایم جلوی چشمم را میگیرند...
دستم را بالا میاورم تا موهایم را کنار بزنم...
چشمم به حلقه ای توی انگشت وسط دست چپم می افتد...
دستم را جلوی صورتم نگه میدارم و با کنجکاوی به حلقه خیره میشوم..
حلقه ای کاملا ساده...
بدون هیچ نگین یا تراشی...
یادم نمی آید این حلقه را جایی دیده باشم و در عین حال حلقه در نظرم بی نهایت آشناست...
یکدفعه نور بین دو درخت شدیدترمیشود و من درحالیکه دوباره باد شدت گرفته و برگها اطراف من پرواز می کنند و در حالیکه دست راستم را سایبان چشمانم کرده ام به سمت جلو حرکت میکنم...
و...
به آنجا میرسم...
دشت قاصدک...
جایی که سال قبل توی ذهنم ساخته بودم...
برای یک انشا...
ناخوداگاه با صدای بلندی می گویم:یعنی من دارم می میرم؟
یکدفعه عده ای از قاصدک ها به هوا برمی خیزند...
در هوا پراکنده می شوند...
به سمتی که قاصدک ها میروند خیره میشوم...
و..
یکی از عجیب ترین صحنه های عمرم را میبینم...
یک دختر.
یک دختر که اصلا قادر به دیدن چهره اش نیستم...
فقط میتوانم موهای مشکی مجعد و پیراهن سفیدش را تشخیص بدهم...
چشم هایم را تنگ ترمیکنم تا بهتر ببینم..
قدمی به جلو برمیدارم و نفسم از حیرت بند می اید..
دختر کف دستش را به سمت آسمان گرفته و یک قاصدک کف دست اوست...
بلند میگویم:ببخشید؟
دختر سریع برمیگردد و پشتش رو به من قرارمیگیرد.
پیراهن سفیدش از کمر به پایین گشاد میشود..
موهایش بلند است...خیلی بلند نه.ولی بلند...
یکدفعه موجی از قاصدک ها دور مرا فرا میگیرند..
دیگر نمیتوانم اورا ببینم!
درحالیکه دست هایم رادر هوا می چرخانم داد میزنم:تو کی هستی؟
و بعد بلافاصله به ذهنم میرسد:چه دراماتیک!
و حاضرم قسم بخورم که صدای خنده اش را میشنوم!
خنده اش که بی نهایت آشناست...
قدمی به عقب برمیدارم...
قاصدک ها مثل گردباد دور من می چرخند...
پلک هایم را روی هم فشارمیدهم...
دستم را بالا میاورم تا موهایم را کنار بزنم که...
از خواب می پرم...


این خوابی بود که دیشب دیدمش..
خییییلی هم باکیفیت بود!
هیچی هم از اون دختر نمیدونم!
ولی چون خیلی فکرمو مشغول کرده بود خواستم بذارمش...
بنظرتون کجا بود؟
اون دختر کی بود؟
همش خیلی آشنا بود...



[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ سارا ]

[ به نظر من...() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه