تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - دفتر خواسته های من...

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

دفتر خواسته های من...

5 سالم که بود...
 با بغض گفتم : چرا مامان را راضی نکردی برایم آن کفش سفید را بخرد؟!!
گفتی :اگر آن کفش را میخریدی میخوردی زمین!!
8 سالم که بود...
با شکایت گفتم : چرا از من مراقبت نکردی؟از درخت افتادم پایین و کمرم خیلی درد میکند!
گفتی:اگر به بالای درخت میرسیدی سقوط میکردی و میمردی!
12 سالم که بود...
 با اشک گفتم:چرا مادرم انقدر زود مرد؟
با مهربانی گفتی:او بیمار بود..اگر زنده میماند تدریجا از درد می مرد!
16 سالم که بود...
با هق هق گفتم:چرا مرا به آنکه دوستش دارم نمیرسانی؟!!
کمی دربرابر لحن تندم سکوت کردی و گفتی: او ترا به خاطر خودت نمیخواهد و عذابت میدهد!
20 سالم که بود...
 با فریاد گفتم:چرا به من راه پول و ثروت را نشان نمیدهی؟
با اندوه گفتی: میترسم باعث شود مرا فراموش کنی!
و تو آن روز راه پول و ثروت را نشانم دادی.
امروز که دفتر خواسته هایم از تورا ته انباری یافتم...
فهمیدم سالهاست که تورا فراموش کرده ام..
اما...
ولی..
با این حال تو هنوز جویای احوال منی خدای مهربان من؟؟؟؟
....
...
..
پ.ن:یادم نیست اینو کی نوشتم!ولی از اون قدیمیاست!


[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه