تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - خاطره ای بس مفتضحانه!

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

خاطره ای بس مفتضحانه!

روزی روزگاری،سه دختر علاف،بیکار و بی عار به نام های سارا، صنم و متین پس از آنکه از کانون پرورشی و فکری کودکان و نوجوانان فارغ شدند بر آن شدند که به پارک بروند و کمی سرسره بازی کنند!
خلاصه جوری باد در غبغب انداختند که انگار دارند چه لطف بزرگی در حق پارک میکنند که قدم در خاک حقیرش می گذارند!!
پس از کمی کوشش دریافتند از آنجاییکه صنم بانو در هیچ سرسره پلاستیکی ای جا نمیشوند گوشه ای بیکار بایستند بهتر است...!
یکهو دیدی زد سرسره بدبخت را شکست!
خلاصه متین پس از مدتی اظهار کرد که سرسره های مذکور(خیلی بچگونست!!!)
سارا نیز بدلیل هماهنگی بی نظیر و خاکی بودن کم نظیرش دست از بازی کشید.
خلاصه کنم که سه علاف روزگار بر روی نیمکتی که احتمالا جزو پلاسیده ترین نیمکت های پارک به شمار میرود تمرکیدند و تا اینکه پیرمردی با فریاد گوش خراش "اسکمو!اسکمو!"
آنان را به خود اورد.
سه علاف نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس از جا پریدند تا اسکمو بخرند.اسکمو فروش بدون توجه به سه علاف راه خودش را میرفت.
صنم و سارا دنبال او دویدند و دویدند،سرکوهی رسیدند..
ام،چیزه،یعنی کلی دویدند و هی صدا زدند"آقا!!آقا!!"
بعد از قرنی مرد ایستاد.و بعد از قرنی دیگر سه اسکمو اخته  از یخچالش درآورد و بدست سه علاف قصه ما داد!!
خلاصه،در این هنگام سارا دست در کیفش کرد و در یک لحظه شوک اور متوجه شد قرونی به همراه ندارد!
رو کرد به صنم و پرسید:پول داری؟
صنم دست درجیب کرد و با نگرانی پاسخ داد خیر!
از متین جویا شدند و...
خلاصه مرد را فرستادند برود...
اسکمو که نخوردند هیچ،ضایع هم شدم.
پس از رفتن مرد صنم با عصبانیت از سارا و متین پرسید:
"کدوم احمقی گ* خورد هوس اسکمو کرد؟
به قول شوهرخواهر سارا این ماجرای اسکمو یکی از نقاط تاریک زندگی سه علاف به شمار میرود...
پس ماجرا بین خودمان بماند...

پ.ن1:فهمیدی این سارائه منم؟هه هه!نیشتو ببند!
پ.ن2:خاطره از این مفتضح تر داشتی؟؟؟؟



[ شنبه 21 مرداد 1391 ] [ 01:10 ق.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه