تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - اسم من اهریمن5

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

اسم من اهریمن5

یه سوال!
چرا نظر نمیدید؟؟؟؟؟


فردای آن روز در مدرسه سعی كردم فكر زن فالگیر را از ذهنم خارج كنم.بعد از تع طیل شدن مدرسه هم وقتی برای فكر كردن به او نداشتم.باید در كلاس باله شركت می كردم.
جیلی هم در كلاس بود.با اعجاب و تحسین حركات موزون و پر شكوه او را تماشا می كردم.به نظر می رسید كه او روی صحنه شناور است.
وقتی در كنار او تمرین می كردم خود را مثل یك فیل سیرك احساس می كردم.
من نمی توانستم و نمی توانم با جیلی رقابت كنم،اما به هر حال تصمیم داشتم در امتحان گزینش گروه باله شركت كنم.آرزوی من بود كه در گروه عضو باشم.تصمیم نداشتم بدون تلاش،دست از رقابت بكشم.
بعد از تمام شدن كلاس،به سرعت به خانه برگشتم.كلی تكلیف داشتم كه باید انجام می دادم.
یك روز خنك پاییزی بود.در همان حال كه دوان دوان وارد كوچه خودمان شدم،چند تا از بچه ها را دیدم كه برگ های خشك را از حیا ط و جلوی گاراژ خود جارو می كردند.برای آنها دستی تكان دادم و گذشتم.
قبل از رسیدن به حیا ط جلویی خودمان ایستادم و نفس تازه كردم.كوله پشتی روی پشتم سنگینی می كرد.
آیا خیالاتی شده ام؟
آیا واقعا گلن است كه دارد با چمن زن برقی،چمن های حیا ط ما را كوتاه می كند؟
دستم را بالا آوردم و صدایش زدم:"سلام..."
رویش را برگرداند.صدای غرش چمن زن شنیده می شد.گلن موتور آن را خاموش كرد و گفت:"سلام مگی...چه خبر؟"
به طرفش دویدم."داشتی چی كار می كردی؟"
سؤال احمقانه ای بود.احساس كردم صورتم داغ می شود و می دانستم كه داشتم رنگ به رنگ می شدم.
با آستین پیراهن خاكستری رنگش عرق پیشانی اش را پاك كرد و گفت:"چمن حیاط های خونه های این محله را می زنم.تا حالا من رو ندیده بودی؟"
سرم را به علامت نفی تكان دادم.
گلن دستش را با پارچه ی شلوارش پاك كرد و گفت:"مامانت از من خواست كه تا زمستون نشده چمن باغچه ی شما را كوتاه كنم.
ولی این چمن زن مرتب خاموش می شه.نمی دونم چه مرگش شده!"و با این حرف،با لگد به چمن زن زد.
با وجود خنكی هوا،او خیلی عرق كرده بود.موی مجعدش به هم ریخته و شانه نشده مثل همیشه از عرق خیس بود.دستم را دراز كردم و یك پر چمن را از روی گونه اش برداشتم.
به خانه ی ما اشاره كرد و گفت:"خونه ی قشنگیه.شرط می بندم ده تا مثل خونه ی ما توی این خونه جا بشه!"
بالاخره دل به دریا زدم :"می خوای بیای تو؟یعنی این كه...اگه تشنه هستی یا می خوای...بیا تو و یه لیوان نوشیدنی مهمون ما باش...هر وقت كه كارت تموم شد،خوب؟"
سرش را تكان داد و گفت:"باشه.شاید.به هر حال ممنون.یه حیاط دیگه هم هست كه بایدقبل از تاریك شدن هوا تمومش كنم..."
دولا شد تا چمن زن را روشن كند."بعدا می بینمت."
به طرف خانه شتافتم.زیر لب گفتم:"پسر خوبیه."
وارد خانه شدم و صدا زدم:"مامان؟...خونه ای؟"
پاسخی نشنیدم. من هیچ وقت برنامه ی كار مادرم دستم نیامده است.
یك قوطی نوشابه از یخچال برداشتم و به طرف اتاقم رفتم تا تكالیفم را شروع كنم.به محض این كه وارد اتاق شدم،پرطلا،قناریم شروع به آواز خواندن كرد.
به طرف قفسش كه كنار پنجره بود رفتم و با نوك انگشت پرهای زرد پشتش را نوازش كردم.
از پنجره گلن را می دیدم كه دسته های چمن زن را گرفته و به سرعت از این طرف به آن طرف حیا ط می رود و پشت سرش نواری صاف به جا می گذارد.
رو به پر طلا زیر لب گفتم:"چقدر خوش تیپ!فكر نمی كنی خوش تیپه؟"
پرطلا سرش را یك وری گرفته بود،چنانكه گویی می خواهد حرف مرا بشنود.
سلانه سلانه به طرف آیینه رفتم و موهایم را شانه كردم.تصمیم گرفتم كه بهتر است اول لباسم را عو ض كنم.یك شلوار جین و بلوز سفید پوشیدم.
صدای غرش چمن زن از بیرون شنیده می شد.امیدوارم كه گلن عجله كرده و زودتر كارش را تمام كند.
می دانستم كه باید تكالیفم را شروع كنم،اما قادر به متمركز كردن فكرم نبودم. صدای چند نفر را از بیرون شنیدم.صدای چند دختر.
یكی از آنها گفت:"چطوری تارزان؟"
 به سرعت به طرف پنجره رفتم و جكی و جودی را دیدم كه داشتند وارد حیاط ما می شدند.آنها ایستاده بودند و سربه سر گلن می گذاشتند.
ولی گلن همچنان به كار خود ادامه داد.می توانستم سرخ شدن صورتش را ببینم و این كه او وانمود می كرد كه از حرف آنها ناراحت نشد.

داد زدم:"بچه ها ولش كنید!"و به سرعت به طبقه پایین دویدم تا در را برایشان باز كنم.
جكی با مشاهده ی من گفت:"به به...خانم چه شیك شدن!دوستت رو وادار كردی چمن های خونتونو بزنه!"
گفتم:"مامان استخدامش كرده.من حتی نمی دونستم..."

جودی حرفم را قطع كرد:"وقتی كنی فیلدز لوله ی آزمایشی رو انداخت تو توی آزمایشگاه شیمی بودی؟"
جواب دادم:"نه.من روزای دوشنبه آزمایشگاه ندارم.
جودی گفت:"افتضاحی به پا شد!نمی دونم آمونیاك بود یا اسید بودار...خلاصه بوی وحشتناكی داشت.اون قدر بوش بد بود كه چند تا از بچه ها حالشون به هم خورد و بالا آوردن."
جكی گفت:"اول یكی از بچه ها بالا آورد و چیزی نگذشت كه همه داشتن عق می زدن.منظره ی وحشتناكی بود!مثل این كه همه در به هم خوردن حالشون با هم مسابقه گذاشته بودن!"
جودی تو ضیح داد:"مجبور شدن نصف مدرسه رو تخلیه كنن.چطور شد كه تو از این مو ضوع خبر نداری؟"
جواب دادم:"من مدرسه نبودم.امروز یه برنامه ی گردش دسته جمعی داشتیم."
"دیدار از موزه ی هنرها."
جكی پرسید:"چرا از دوستت دعوت نمی كنی بیاد تو؟"
گفتم:"دعوتش كردم."صدای غرش چمن زن را می شنیدم كه حالا دورتر شده بود.گلن تقریبا به سر پیچ رسیده بود.
جكی از من رد شد و به طرف پله ها رفت."می خوام قدری از لوازم آرایش جدیدی رو كه از فروشگاه خریدی امتحان كنم."
جودی و من به دنبالش حركت كردیم
.پرسیدم:"جیلی كجاس؟"
جودی جواب داد:"امروز تمرین داره یه كلاس فوق العاده.اون می خواد در آزمون واقعا بی نقص باشه."
آهی كشیدم و گفتم:"اون همین جوریش هم بی نقصه."
جكی مستقیما به طرف كمد من رفت."این مث یه فروشگاه لوازم آرایشه."سپس شیشه ها و تیوپ های مختلف را برداشت و شروع به معاینه آنها كرد."چقدر جالب!"
گفتم:"اگه قرار باشه تمام لوازم آرایش منو امتحان كنی باید در عوضش چیزی به من بدی."
جكی خندید."باشه.جیلی رو بهت میدم!"
گفتم:"هاها،خندیدیم."دستم را دراز كردم و گفتم:"بذار منم گردنبندت رو امتحان كنم."
جكی تردید كرد.
گفتم:"فقط یه دقیقه.تو هیچ وقت نذاشتی من اونو به گردن بندازم.من فقط می خوام ببینم به من میاد!"
جكی شانه اش را بالا انداخت و با احتیاط گردنبند را از گردنش بیرون آورد و در حالی كه آن را به من می داد گفت:"بدون چشم بندی؟"
قول دادم:"بدون چشم بندی."
آن را به من داد و به طرف كمد برگشت تا تمام لوازم مرا آزمایش كند .

من جلوی آیینه در حالی كه مهره های ریز درخشان را دور گردنم تنظیم می كردم گفتم:"چقدر زیبا!...من حاظرم هر كاری بكنم تا یكی مث این داشته باشم."
لبخند جكی را در آیینه دیدم."هر كاری؟"

"خب..."
جكی گفت:"شاید توی وصیت نامه ام اونو به تو بخشیدم."
جودی گفت:"تو خیلی تكلیف مدرسه داری؟"
آهی كشیدم و گفتم:"خیلی!...وقتی رسیدم خونه سعی كردم شروع كنم ولی فكرم
م غشوش بود.اصلا نمی تونستم تمركز داشته باشم."
جودی جلوی قفس قناری ایستاده بود و پرطلا را نوازش می كرد.در حالی كه چشمانش را تنگ كرده بود به من نگاه كرد و گفت:"تو كه از حرفای فالگیر دیگه ناراحت نیستی؟"
خندیدم و گفتم:"خیلی ممنون جودی.خیلی ممنون كه به یادم انداختی.من سراسر روز اصلا به یادش نیفتاده بودم!"
جكی در حالی كه داشت ریمل را امتحان می كرد زیر لب گفت:"تو اهریمنی هستی...تو خیلی اهریمنی هستی مگی."
به سرعت گفتم:"خفه شو!این حرفا چرند بود و تو هم می دونی و من نمی دونم كه چرا اجازه دادم منو ناراحت كنه!"
جودی در قفس را باز كرد و پرطلا را به آرامی از روی میله برداشت و بیرون آورد.قناری روی انگشت او نشست بود.
جودی به پرنده گفت:"پلامر تو رو خیلی دوست داره...به خصوص برای ناهار!"
با ناراحتی گفتم:"اسم اون گربه ی احمق رو پیش من نیار!واقعا وحشتناك بود!اون گربه دیوونه س!"
جودی اخم هایش را در هم كشید."من راجع به اون موضوع واقعا متاسفم.راستش اومده بودم ازت بپرسم آیا حاظری در نمایشگاه حیوانات خانگی به من كمك كنی؟"
گفتم:"اگه مجبور نباشم نزدیك اون گربه ی تو برم!"
جودی گفت:"قول می دم پلامر را از تو دور نگه دارم.كمك می كنی؟"
جواب دادم:"چرا كه نه!"
از پنجره بیرون را نگاه كردم.نمی دانستم چه چیزی باعث شده كه گلن كارش را این قدر طول بدهد.چرا زودتر تمام نمی كند؟
در حالی كه در عرض باغچه بالا و پایین می رفت در دل آرزو كردم كه ای كاش راهی برای سرعت دادن به چمن زن او وجود داشت.
فریاد حیرت جودی رشته ی افكارم را پاره كرد:"آخ...!"
رویم را برگرداندم و پر طلا را دیدم كه در هوا پرواز می كند.
جودی با هر دو دست سعی كرد قناری را در هوا بگیرد."برگرد!برگرد اینجا پرنده ی كوچولو!"
قناری در حالی كه با صدای بلند آواز می خواند به طرف سقف پرواز می كرد و پس از برخورد با لامپ سقف به سمت كمد رفت.
جودی و من به دنبال او می دویدیم.صدا زدم:"برگرد!تو چت شده؟"
سه نفری سعی كردیم پرنده را كه مرتب به اینجا و آنجا می خورد بگیریم.هر بار كه تقریبا دستمان به او می رسید،پرطلا با یك جست ازدسترس ما دور می شد.
در آغاز حالت تفریح داشت اما بعد از گذشت ده دقیقه،دیگر اصلا خنده دار نبود.در واقع،حالگیری بود.
در حالی كه از نفس افتاده بودیم گفتم:"من كه باورم نمی شه!..."
و یك بار دیگر سعی كردم پرنده را بگیرم ولی باز هم موفق نشدم
.داد زدم:"پرطلا،وایسا!...تو تا حالا هیچ وقت از این كارا نكرده بودی!برگرد!برای این كارت می كشمت!"
جكی گفت:"چطور دلت میاد این حرفو بزنی؟اگه این حرفو بزنی و بعد پر طلا بمیره احساس بدی نخواهی داشت؟"
گفتم:"من مقصودی نداشتم!این فقط یه اصطلاح بی معنی و مسخره س!"
و ایستادم تا نفسم جا بیاید.
و پر طلا هم به آرامی به داخل قفس پرواز كرد.
جودی به سرعت در قفس را بست:"گیر افتادی!"
من همچنان نفس نفس می زدم.ناگهان یادم افتاد كه گردن بند جكی را همچنان به گردن دارم.آن را از گردنم باز كردم و به دستش دادم.
گفتم:"چطوره بریم پایین توی آشپزخونه و..."
كه در همین لحظه صدای فریادی را از بیرون شنیدیم.
به طرف پنجره دویدم.جودی و جكی هم جلوی پنجره آمدند.
در حیاط،گلن به دنبال چمن زن می دوید.چمن زن به طور غیر قابل كنترلی زیگ زاگ به این طرف و آن طرف می رفت و هر لحظه صدایش بلند تر می شد.
گلن با تمام قدرت و سرعت به دنبال آن می دوید و داد و فریاد می كرد.
قلبم به شدت می تپید.
پنجره را باز كردم و صدا زدم:"گلن!...چی شده؟"
فكر نكنم اون در میان غرش چمن زن قادر به شنیدن صدای من بود.
گلن با یك جهش به جلو دسته ی چمن زن را گرفت اما چمن زن از دست او بیرون آمد.
او فریاد زد:"هی...كمك!"

پایان فصل هشتم
از ترس فریادی كشیدم و به طرف در اتاق دویدم .
هر سه نفر پرواز كنان از پله ها پایین آمدیم و لحظاتی بعد توی حیاطدور گلن جمع شدیم.

با صدای جیغ مانند پرسیدم:"گلن،...تو حالت خوبه؟"
او با پشت خمیده روی چمن نشسته بود.كفشش را در آورده و با هر دو دست مشغول مالیدن پایش بود.
در همان حال كه ما به طرف او می دویدیم،چمن زن در كنار درخت چند بار تكان خورد و خاموش شد.
با وحشت پرسیدم:"پات كه...؟"
گلن به آرامی حرفم را قطع كرد و گفت:"ببخشید كه من كمی ترسیده بودم.چیز مهمی نیست؛فقط یه بریدگیه كوچیكه.اولش اون قدر دردم اومد كه فكر كردم..."
جكی گفت:"اعلام خطر كاذب!...تو ما رو تا حد مرگ ترسوندی!"
جودی پرسید:"آخه چه اتفاقی افتاد؟"
گلن جواب داد:"خودمم نمی دونم.من اصلا نمی دونم چرا اینطور شد."
جودی پرسید:"تو خودت سرعتشو بالا نبردی؟"
گلن به نشانه ی نقی سرش را تكان داد و گفت:"نه...خودش یهو از جا كنده شد.خیلی عجیبه!...آخه این...غیرممكنه!هیچ ماشین چمن زنی نمی تونه و اینطوری ساخته نشده كه این همه سرعت بگیره!"
س پس با احتیاط كفشش را پایش كرد و سپس نگاهش را به چمن زن دوخت.چمن زن چنان با درخت برخورد كرده بود كه خراش عمیقی روی تنه ی درخت به وجود آمده بود.
گلن زیر لب گفت:"یعنی چه؟...خیلی عجیبه!"
به طرف چمن زن رفت و دسته ی آن را گرفت وبه آرامی از درخت دور كرد.سپس رو
به من كرد و گفت:"به مامانت بگو متاسفم،باشه؟این چمن زن لعنتی اینجا رو پاك به هم زد."
" باشه.بهش میگم،ولی..."
در حالی كه چمن زن را به سمت خیابان هل می داد گفت:"بهش بگو كه وقتی چمن زن رو تعمیر كردم بر می گردم."
پرسیدم:"ولی نمی خوای یكی دو دقیقه بیایی تو؟...یه نوشیدنی یا چیزی؟"
انبوه موهایش را عقب زد و گفت:"نه.بهتره این لعنتی رو به خونه برسونم تا بابام یه نگاهی بهش بندازه.شاید اون بتونه بفهمه كه چرا این جور دیوونه بازی راه انداخت.به امید دیدار."
همچنان كه گلن ماشین چمن زن را به سمت پیاده رو هل می داد،نگاهم را از او
برنداشتم.ولی پس از آنكه به پیاده رو رسید،من هم برگشتم و به دنبال جكی و جودی وارد خانه شدم.
دم در،جكی خیلی سعی كرد جلود خنده ی خود را بگیرد.من گفتم:"واقعا ترسیدم.كجاش خنده دار بود؟"
چشمان جكی برقی زد."مگی،من فكر می كردم تو از گلن خوشت میاد.نكنه از نیروی اهریمنی خودت روی چمن زن استفاده كردی؟"و زیر خنده زد.
با عصبانیت سرش داد زدم:"بس كن!واقعا میگم جكی،دیگه این حرفو نزن!میدونی كه من هیچ نیروی اهریمنی ندارم،بنابراین بس كن!این شوخی اصلا خنده دار نیست!"
چشمانش گرد شدند.كاملا می دیدم كه از میزان عصبانیت من تعجب كرده است.
نجواكنان گفت:"معذرت می خوام.منظور بدی نداشتم،فقط شوخی كردم،باور كن.فقط سعی داشتم از ناراحتیت كم كنم..."
حرفش را قطع كردم:"خیلی خوب...ولی دیگه نكن!"
دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:"قول می دم كه دیگه هیچ وقت به زبون نیارم."
سه تایی از پله ها بالا وبه اتاق من رفتیم.پنجره همچنان باز بود و باد سردی اتاقم را پر كرده بود.پرده ها در اهتراز بودند.
به سرعت به طرف پنجره رفتم تا آن را ببندم وای هنوز به وسط اتاق نرسیده بودم كه سر جا خشكم زد. یك پر كوچك زرد رنگ جلوی صورتم در هوا شناور بود. چرخیدم و به قفس پرنده خیره شدم. به پر طلا خیره شدم؛قناری قشنگم كه بی حركت كف قفس خوابیده بود...كاملا بی حركت؛مرده،به پهلو كه قفس افتاده بود.

پایان فصل نهم

پس از آن كه از شوك این واقعه بیرون آمدم،به كمك جودی پرنده ی كوچك عزیزم را در دستمال كاغذی پیچیدیم و او را در محوطه پشت گاراژ بردیم.جكی یك چاله ی كوچك در خاك نرم آنجا كند و ما پرطلا را دفن كردیم.
ساكت ایستاده بودیم و به آن قبر كوچك نگاه می كردیم.هر سه ی ما احساس عجیبی داشتیم؛به خصوص جودی،كه خیلی عاشق حیوانات است.

جكی قول خود را نگه داشت و چیزی در مورد نیروهای اهریمنی نگفت.فكر می كنم هر سه ی ما به یك چیز فكر می كردیم.وقتی من دنبال پرطلا در اتاق بالا و پایین می دویدم فریاد زدم:"برای این كار می كشمت!"
و دقایقی بعد،قناری كوچك مرده و بی حركت كف قفس افتاده بود. اما هیچ كس معتقد نبود كه من واقعا مس ؤول این حادثه باشم.و برای اولین بار،جكی در مورد آن شوخی نكرد.
خورشید شروع به پایین رفتن در پشت درختان كرده بود.هوا رو به خنكی می رفت و من كمی احساس سرما كردم.برگ های قهوه ای از درختان جدا می شدند و آرام آرام روی زمین و بر چمن های تازه چیده شده پراكنده می شدند.
دوستانم و من در حال برگشتن به داخل خانه بودیم كه فورد قهوه ای رنگ مامان از خیابان به داخل مسیر ماشین روی خانه پیچید.
جكی و جودی عقب ماندند اما من دوان دوان به طرف ماشین رفتم.
مامان در حالی كه از ماشین پیاده می شد دامن یونیفورم پرستاریش را صاف كرد و پرسید:"شما سه تا بدون لباس گرم بیرون چه كار می كنید؟چرا چمن جلوی حیاط اینجور شده؟چرا همه جاش تیكه پاره شده؟"
آهی كشیدم و گفتم:"داستانش مفصله!"
در همان حال كه به داخل خانه می رفتیم ماجرای پرطلا و از كنترل خارج شدن چمن زن گلن را برایش تعریف كردم.
مامان ناباورانه سرش را تكان داد و نچ نچ كرد.كیف پولش را روی میز آشپزخانه انداخت و به من خیره شد.گفت:"در مورد پرطلا خیلی عجیبه.این پرنده فقط یك سال بیشتر نداشت."
جكی كوله اش را از روی زمین برداشت و گفت:"من و جودی دیگه باید بریم.داره دیروقت می شه."
جودی به من گفت:"منم یه خروار تكلیف دارم.مثل این كه همه قسم خورده بودن تكلیفا رو امروز صادر كنن."
مامان ژاكتش را روی یك صندلی انداخت و گفت:"به نظر من پرنده بیچاره به خاطر پرواز در اتاق و به در و دیوار خوردن هیجان زده شده و احتمالا سكته قلبی كرده."
كتری چای را به طرف شیر آش پزخانه برد و از آب پر كرد."مطمئنید كه شما دخترا نمی خوایید بمونید و یه نوشیدنی گرم صرف كنید؟"
جكی جواب داد:"نه،خیلی ممنون.ما دیگه باید بریم."
و من آنها را تا جلوی در بدرقه كردم.
در همان حال كه از جلوی قفسه ی كتاب ها در راهروی جلویی رد می شدیم جكی ناگهان ایستاد.دلا شد و به كتاب های پایین ترین طبقه زل زد."هوم...مگی؟این چیه؟"
در كنار او زانوزدم تا ببینم چه چیزس چشم او را گرفته قفسه پر از كتاب های قدیمی.
با جلد های درب و داغون و رنگ و رو رفته بود.پرسیدم:"چی؟چطور مگه؟"
ولی ناگهان عناوین بعضی از آنها را خواندم و دیدم كه آن كتاب های قدیمی درباره ی چه موضوعی بودند:جادوگری...هنرهای تاریكی...سحر و شعبده...وقدرت های فوق انسانی.
گفتم:"من...تا حالا متوجه اینا نشده بودم."
جكی در چشمان من خیره شد.
با قاطعیت و تا حدودی خشونت گفتم:"كجاش مهمه؟اینا یه مشت كتابای قدیمیه.چرا تو این جوری به من نگاه می كنی؟"
جكی شانه هایش را بالا انداخت.سپس به سرعت از جا بلند شد و با یك هل جودی را به طرف در خانه هدایت كرد . گفت:"بعد از شام بهت تلفن می كنم."
جودی گفت:"خداحافظ!بابت قناری متاسفم خیلی ملوس بود."
در خانه را پشت سر آنها بستم و به خانه برگشتم و مامان را در حال پیدا كردم.پرسیدم:"مامان،می تونم یه چیزی ازت بپرسم؟"می دانستم سؤالی كه می خواهم بپرسم كاملا احمقانه خواهد بود اما باید می پرسیدم. " مامان،من عجیب هستم؟راسته كه من نوعی نیروی اهریمنی دارم؟"
مادرم چشمانش را رو به من تنگ كرد،نفس عمیقی كشید و بالاخره گفت:"خوب...بله.بله داری."

پایان فصل 10

خشكم زد .احساس می كردم قلبم می خواهد بایستد."چی؟"
مامان گفت:"بله...و هر شب بعد از این كه تو به خواب میری،من جارویم را بر می دارم و به كلیولند پرواز می كنم!"سپس خندید.

با دهان باز به او خیره شده بودم.
مادرم دستش را با مهربانی پشت گردنم گذاشت،همان طور كه وقتی كوچك بودم می كرد."مگی چرا این سوال احمقانه رو پرسیدی؟"
آب دهانم را به سختی بلعیدم."آخه..." تردید كردم.ولی بعد تصمیم گرفتم كه بهتر است همه چیز را برایش تعریف كنم.
لذا ماجرای زن فالگیر در كارناوال و شوخی های جكی از آن زمان به بعد را برایش گفتم و تعریف كردم كه چطور گربه جودی بدون جهت به من حمله كرد.
مامان گفت:"مگی خودت می دونی كه تو كاملا نرمال هستی.خودت می دونی كه جادوگر یا هر چیز دیگری نیستی."
" می دونم مامان،ولی..."
مامان حرفم را قطع كرد و ادامه داد:"به علاوه،اگر تو از این نیروهای اهریمنی برخوردار بودی چرا تا حالا از اونا استفاده نكردی؟چرا از فقط دو شب پیش به این طرف شروع شده.همین كه سیزده ساله شدی ناگهان تبدیل به یه اهریمن شدی؟"
گفتم:"درست می گی.نمی دونم چرا اون زن در كارناوال اینطور موجب ناراحتی من شد."
مامان گفت:"اون فقط یه ذره سر به سرت گذاشته.مگی عزیز،حس شوخ طبعیت كجا رفت؟ این اواخر خیلی جدی شدی؛بهتره كمی شادتر فكر كنی."
خواستم دوباره حرفش را تایید كنم كه نگاهم به كتاب های طبقه ی پایین كتابخانه افتاد.به آنها اشاره كردم و گفتم:"مامان...اون كتابا..."
مامان آهی كشید و پشت گردنم را دوباره فشار داد و گفت:"من گزارش سال آخر دانشگاه رو در مورد "اعتقادات عجیب"نوشتم.قبلا كه بهت گفته بودم،یادت میاد؟من كتابا رو از دانشگاه تا حالا حفظ كردم."
" آره،آره...یادم اومد."حالا دیگر كاملا احساس حماقت می كردم."معذرت می خوام مامان...دیگه در این باره حرفی از من نخواهی شنید.خودم می دونستم همه چیز مسخره است.ولی..."
صدای زنگ تلفن از طبقه ی بالا كلامم را قطع كرد.این خط تلفن فقط مورد استفاده ی من بود.گفتم:"بهتره برم ببینم كیه.ضمنا،برا شام صدام كن."وبا عجله و یه پله در میان از پله ها بالا رفتم.

پس از زنگ سوم به تلفن رسیدم،گوشی را قاپ زدم و نفس نفس زنان گفتم:"الو؟"
جكی پشت خط بود.با لحنی ناراحت و مضطرب گفت:"گردنبندم..."صدا در گلویش خفه شد ولی بالاخره ادامه داد:"یادت رفت اونو پس بدی!"
با لحنی اعتراض آمیز گفتم:"چی؟نه...من اونو پست دادم؛یادت نمیاد؟"
با لحنی مض طرب تر از پیش گفت:"چطور تونستی اون رو به من پس داده باشی و اون پیش من نباشه؟"
با ملایمت گفتم:"آروم باش جكی...من مطمئنم كه اونو بهت پس دادم حالا بیا سعی كنیم فكر كنیم كه..."
جكی با ناراحتی تكرار كرد:"ولی پیش من نیست!نه توی جیبم و نه توی كوله ام.حتما باید یه جایی توی اتاق تو باشه مگی.دنبالش بگرد...باشه؟ تو رو خدا دنبالش بگرد."
برگشتم و به سرعت نگاهی به دور و بر اتاقم انداختم.روی میز،روی میز تحریر و روی كمد،گردنبندی دیده نمی شد.
سعی كردم جكی را موقع خروج از خانه ی ما مجسم كنم.او موقع رفتن گردنبند را به گردن داشت.مطمئن بودم كه گردن بند را به گردن داشت.
به او گفتم:"ببیم من اینجا گردنبندی نمی بینم ولی موقع رفتن گردنت بود.مطمئنم كه همراهت بود."
جكی ملتمسانه گفت:"پیداش كن!تو باید اون رو پیداش كنی!پیداش كن مگی،خواهش می كنم!"
صبح روز بعد در مدرسه،بین دوكلاس به گلن برخوردم.پرسیدم:"كجا داری میری؟"
جواب داد:"سالن ورزش.تو كجا داری میری؟"
خمیازه ای كشیدم و گفتم:"كلاس اسپانیایی.راستی،پات چطوره؟"
خندید و گفت:"خوبه...شانس آوردم.همچنان هر شش تا انگشتمو دارم!"
مرتب به این و آن برمی خوردیم.مدرسه راهنمایی سیدرابی خیلی كوچك است.در زنگ
های تفریح راهرو ها مثل آغل گوسفند به نظر می رسید. دوباره خمیازه كشیدم.
گفتم:"معذرت می خوام من دیشب تا بعد از نیمه شب بیدار بودم و تكلیفامو می نوشتم..."
سرم را به نشانه ی ناامیدی تكان دادم."برای آزمون امشب حال و روز خوبی ندارم.احتمالا جلوی چشم داورا خمیازه می كشم!"

گلن كوله اش را روی شانه اش جا به جا كرد و پرسید:"عصبی هستی؟"
ناچار به اقرار،گفتم:"آره...هر چند می دونم كه شانس زیادی ندارم.جیلی خیلی بهتر ازمنه.اون بالرین ماهریه."
گلن متفكرانه سرش را تكان داد.سپس دستش را دراز كرد و خیلی جدی دست مرا فشرد و گفت:"برات آرزوی شانس می كنم.پا بشكن!"
خندیدم و گفتم:"فكر می كنم این رو باید به هنر پیشه ها گفت و فكر نمی كنم عبارت صحیحی برای گفتن به یه هنرمند باله باشه!"
سر پیچ از من جدا شد و به آرامی دستش را تكان داد و گفت:"بعدا می بینمت."
من به دنبال انبوه دانش آموزان به راه افتادم و تمام فكرم به امتحان شب مشغول بود.
از خود پرسیدم اصلا چرا باید به خودم زحمت بدم؟پاسخم را خودم دادم:"چون من آدم جدیدی شده ام و دیگر خجالتی نیستم."
در روز تولدم با خود سوگند یاد كردم كه تغییر كنم و اینقدر خجالتی نباشم و با مسایل برخورد انفعالی نكنم و این كه اگر چیزی می خواهم برای به دست آوردنش تلاش كنم.
و به همین دلیل است كه چاره ی دیگری نداشتم.مجبور بودم بعد از شام به آن امتحان گزینش بروم.
از پیچ راهرو گذشتم و به طرف پله ها رفتم.من در طبقه دوم بودم و كلاس زبان اس پانیایی در آزمایشگاه زبان در طبقه ی اول برگزار می شد.
دستم را به نرده گرفتم و شروع به پایین آمدن از پله های تیز سنگی كردم.هنوز یكی دو پله پایین نرفته بودم كه جیلی را در پله های وسط دیدم.
ناگهان احساس عجیبی سراپایم را پر كرد.بازوانم مورمور می شدند.دست هایم بی حس شده بودند.درست مثل این كه به خواب رفته باشند و ناگهان دست هایم شروع به سوختن به سوختن كرد.داغ شده بودم.
سعی كردم این حالت را ندیده بگیرم
.صدا زدم:"سلام،جیلی...!"ولی او صدایم را نشنید.از میان دانش آموزان به زور راه باز كردم تا به او رسیدم.به آرامی به شانه اش زدم و گفتم:"جیلی!"و ناگهان دیدم كه دست هایش مثل پرنده ای كه بخواهد پرواز كند بالا آمدند.
س پس دیدم كه چشم هایش از وحشت گشاد شدند و دهانش باز شد و جیغ گوش خراشش راه پله را پر كرد.
و او به پایین پرتاب شد.به جلو.موهایش پشت سرش در پرواز بود.
جیلی با شدت به پایین آمد.پایین...پایین وپایین.و در هنگام سقوط،با پله های سخت و سنگی برخورد می كرد.
تلق...تلق...تلق...تلق.
و در تمام پله ها تا پاین جیغ می زد. به شدت با زمین برخورد كرد و سرش را دیدم كه به سنگفرش راهرو خورد. یك بار دیگر نالید.وسپس دیگر حركتی نكرد.

پایان فصل 11

خیییییییییییییییییییییییلی بدین که نظر نمیدین!!!

[ شنبه 7 مرداد 1391 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه