تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - اسم من اهریمن4

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

اسم من اهریمن4

ادامه!
جكی با فریادی از خشم از جایی كه نشسته بود بلند شد .جعبه را از دست من چنگ زد و زیر و رویش را وارسی كرد.
"مگی،این یه شوخی یا چیزیه؟"
می دانستم كه دیگر نمی توانم و نباید به این نمایش ادامه دهم.خندیدم و گفتم:"البته كه شوخیه.این یه چشم بندی جالبه...مگه نه؟توی جیبتو نگاه كن!"
جكی با تردید به من خیره شده بود."چی؟" به جیبش اشاره كردم و گفتم:"توی جیبت رو نگاه كن."
دستش را توی جیب تی شرت خود كرد و گردنبند را بیرون آورد.
جودی شروع به كف زدن كرد."واقعا چه جالب!آفرین!"
جیلی گفت:"واقعا كه خیلی جالب بود.مگی،،تو خیلی هنرمندی...واقعا تردستی!"
و من مثل شعبده بازهای روی صحنه در مقابلشان تعظیم كردم.
اما در همان لحظه جكی را دیدم كه همچنان به من خیره شده است.او از میان دندان های به هم فشرده اش گفت:"ولی من فكر می كنم كه كار خبیثی بود!"
و سپس گردنبند را با احتیاط به دور گردنش انداخت.
معتر ضانه گفتم:"این فقط یه چشم بندی بود!به علاوه،این كار خبیث تر از این نیست كه آدم باعث بشه شلوار كسی از پاش بیفته!"
جكی گفت:"ولی تو كه می دونی این گردنبند چقدر برای من مهمه!این زیباترین چیزیه كه من دارم."
گفتم
:"آره قشنگه..."سپس آهی كشیدم و افزودم:"ای كاش من هم یه گردنبند مثل اون داشتم.اون وقت منم هیچ وقت اونو از گردنم باز نمی كردم."
جكی با سو ءظن به من خیره شد،ولی بالاخره لبخندی بر لب هایش نقش
بست."خوب...اگه یه موقع غیب بشه اون وقت می دونم كی بلندش كرده!"
به حرف او خندیدم همراه جودی و جیلی.
اما نمی دانستم كه چند روز بعد گردنبند جكی واقعا غیبش خواهد زد. جیلی بشقاب های یك بار مصرف و قوطی های نوشابه ر ژیمی را از آشپزخانه آورد.هر كدام از ما سهم پیتزای خود را برداشتیم و به اتاق پذیرایی آمدیم.
جیلی گفت:"مگی،یه چشم بندی دیگه بكن!"
جودی گفت:"نه.تلویزیونو روشن كن ببینم فیلمش به درد می خوره یا نه."
جكی به ساعت روی میز نگاه كرد و گفت:"دیگه دیر وقته..."و رو به من كرد:"فكر می كنم بد نباشه یه تلفن به مامانت بزنی.بهش بگو هنوز اینجایی!"

جواب دادم:"لازم نیست.مامان امشب شیفت شب كار می كنه."
مادرم در بیمارستان عمومی سیدرابی نرس است و هر هفته شیفت كاری متفاوتی دارد.

داشتم قطعه پیتزا را به طرف دهانم می بردم كه نا گهان ضربه محكمی را احساس كردم مثل آجر سنگینی كه روی پایم افتاده باشد
.فریادم بلند شد:"پلامر!"و قطعه پیتزا رها شد و من با سرعت سعی كردم آن را در هوا بگیرم.
گربه سفید و نارنجی غول پیكر جودی بدن چاق و چله اش را به بدن من فشار می داد.
جودی آمرانه گفت:"پلامر...بیا پایین!از روی پای مگی بیا پایین!"و البته گربه توجهی به دستور او نكرد.
سر چاق و چله اش را به پای من فشار می داد.حیرت زده به جودی گفتم:"اصلا باورم نمی شه!چرا اون همیشه من رو انتخاب می كنه؟"
جودی جواب داد:"پلامر می دونه كه تو ازش خوشت نمیاد."
در حالی كه عطسه ام گرفته بود گفتم:
"آخه اون خیلی سنگین و بزرگه و هر وقت هم من رو می بینه به سروكولم می پره و..."و دوباره و سه باره عطسه كردم.
جكی گفت:"هیچ لازم نیست اونجور عطسه كنی !همه ما می دونیم كه تو به گربه حساسیت داری!"
در حالی كه ق طعه ی پیتزایم را بالا گرفته بودم دیدم پوشیده از موی گربه شده و با ناراحتی فریاد زدم:"اخ..."
گربه پنجه های خود را باز كرد و روی پای من كشید.
جودی با ناراحتی داد زد:"پلامر...این چه كاری بود كردی؟مگی،بندازش كنار.باید باهاش قاطع باشی.هلش بده بره پایین."
تردید كردم.دوباره احساس كردم می خواهم عطسه كنم.گربه روی پایم سنگینی می كرد.
بالاخره،به آرامی او را هل دادم."برو پایین پلامر.برو."
ولی در كمال تعجب،او سرش را به عقب پرتاب كرد و دندان هایش را به من نشان داد و غرش طولانی و وحشتناكی از گلویش خارج شد.
قبل از اینكه بتوانم حركتی بكنم،گربه ی غول آسا پنجه هایش را روی بازوی من كشید جیغ زدم:"آخ!"
و قطعه پیتزایم روی زمین افتاد.
گربه دوباره غرید این بار بلندتر.سرش را پایین آورد و سعی كرد دندانهایش را در بازویم.
فرو كند.

همراه با فریادی از وحشت از جا پریدم.
سعی كردم از او دور شوم.از پشت روی میز جلوی مبل افتادم. گربه در حالی كه همچنان با خشم می غرید به طرف من جست و هر دو پنجه اش را روی پاچه ی شلوار جین من كشید و در همان حال دندان هایش را به من نشان می داد.
از پشت محكم به زمین افتادم و قبل از اینكه بتوانم ب غلتم یا كاری كنم،گربه روی سینه ام بود با صدای بلند و با عصبانیت می غرید و گاه صدایی هیس مانند از خود سر می داد همچون صدای یك مار خشمگین و مرتب پنجه هایش را به طرف صورتم می آورد .
و می خواست با پنجه به صورتم بزند.چند بار سعی كرد گازم بگیرد.
جیغ زدم:"كمك كنید.كمك!...اون می خواد منو بكشه!"
صدای فریاد جودی را می شنیدم كه گربه اش را صدا می زد ولی انگار صدایش از دور
دست به گوش می رسید."پلامر...تو چت شده؟"
هر دو دستم را بالا آوردم و سعی داشتم از صورتم محافظت كنم
گربه به آستین هایم پنجه می كشید در همان حال می غ رید وبا عصبانیت هیس می
كرد.
جودی گربه را گرفت،اورا روی شانه اش انداخت وبه سرعت از اتاق بیرون رفت.
نالیدم:"اوه،خدای من!"
با زحمت و به آرامی از جا بلند شدم.سراپایم می لرزید.
جیلی در حالی كه بازویم را می گرفت گفت:"من تا حالا چنین رفتاری از پلامر ندیده بودم!"
جكی شتاب زده به سراغم آمد و پرسید:"تو حالت خوبه؟مگی؟...زخمی كه نشدی؟"
دست و صورتم را وارسی كردم.لباس هایم پر از موی نارنجی رنگ گربه بود.با صدایی لرزان گفتم:"نه...فكر...می كنم چیزیم نشده."
جكی سر و صورتم زا وارسی كردو گفت:"فقط یه خراش كوچیك روی دستت داری ولی پوست شكافته نشده."
جیلی زیر لب گفت:"گربه ی دیوانه ی احمق!"و شروع به جمع كردن موی گربه از لباس هایم كرد.
جودی در حالی كه ناباورانه سرش را تكان می داد به اتاق برگشت.همان طور كه موهای گربه را از روی بلوزش برمی داشت گفت:"مجبور شدم توی پستو زندانیش كنم.خیلی عجیب بود!"
جیلی گفت
:"تا حالا هیچ وقت چنین كاری ازش سرنزده بود.اون همیشه فقط یك گربه ی چاق و تنبل و قانع بوده."
جودی در حالی كه صدایش می لرزید پرسید:"پس چرا یه هو به سرش زد و اون طور به مگی حمله كرد؟"
چشمان سیاه جكی برق زد و گفت:"چون مگی اهریمنیه!اهریمنی!"
گربه پنجه های خود را باز كرد و روی پای من كشید.
جودی با ناراحتی داد زد:"پلامر...این چه كاری بود كردی؟مگی،بندازش كنار.باید باهاش قاطع باشی.هلش بده بره پایین."
تردید كردم.دوباره احساس كردم می خواهم عطسه كنم.گربه روی پایم سنگینی می كرد.
بالاخره،به آرامی او را هل دادم."برو پایین پلامر.برو."
ولی در كمال تعجب،او سرش را به عقب پرتاب كرد و دندان هایش را به من نشان داد و غرش طولانی و وحشتناكی از گلویش خارج شد.
قبل از اینكه بتوانم حركتی بكنم،گربه ی غول آسا پنجه هایش را روی بازوی من كشید جیغ زدم:"آخ!"
و قطعه پیتزایم روی زمین افتاد.
گربه دوباره غرید این بار بلندتر.سرش را پایین آورد و سعی كرد دندانهایش را در بازویم.
فرو كند.

همراه با فریادی از وحشت از جا پریدم.
سعی كردم از او دور شوم.از پشت روی میز جلوی مبل افتادم. گربه در حالی كه همچنان با خشم می غرید به طرف من جست و هر دو پنجه اش را روی پاچه ی شلوار جین من كشید و در همان حال دندان هایش را به من نشان می داد.
از پشت محكم به زمین افتادم و قبل از اینكه بتوانم ب غلتم یا كاری كنم،گربه روی سینه ام بود با صدای بلند و با عصبانیت می غرید و گاه صدایی هیس مانند از خود سر می داد همچون صدای یك مار خشمگین و مرتب پنجه هایش را به طرف صورتم می آورد .
و می خواست با پنجه به صورتم بزند.چند بار سعی كرد گازم بگیرد.
جیغ زدم:"كمك كنید.كمك!...اون می خواد منو بكشه!"
صدای فریاد جودی را می شنیدم كه گربه اش را صدا می زد ولی انگار صدایش از دور
دست به گوش می رسید."پلامر...تو چت شده؟"
هر دو دستم را بالا آوردم و سعی داشتم از صورتم محافظت كنم
گربه به آستین هایم پنجه می كشید در همان حال می غ رید وبا عصبانیت هیس می
كرد.
جودی گربه را گرفت،اورا روی شانه اش انداخت وبه سرعت از اتاق بیرون رفت.
نالیدم:"اوه،خدای من!"
با زحمت و به آرامی از جا بلند شدم.سراپایم می لرزید.
جیلی در حالی كه بازویم را می گرفت گفت:"من تا حالا چنین رفتاری از پلامر ندیده بودم!"
جكی شتاب زده به سراغم آمد و پرسید:"تو حالت خوبه؟مگی؟...زخمی كه نشدی؟"
دست و صورتم را وارسی كردم.لباس هایم پر از موی نارنجی رنگ گربه بود.با صدایی لرزان گفتم:"نه...فكر...می كنم چیزیم نشده."
جكی سر و صورتم زا وارسی كردو گفت:"فقط یه خراش كوچیك روی دستت داری ولی پوست شكافته نشده."
جیلی زیر لب گفت:"گربه ی دیوانه ی احمق!"و شروع به جمع كردن موی گربه از لباس هایم كرد.
جودی در حالی كه ناباورانه سرش را تكان می داد به اتاق برگشت.همان طور كه موهای گربه را از روی بلوزش برمی داشت گفت:"مجبور شدم توی پستو زندانیش كنم.خیلی عجیب بود!"
جیلی گفت
:"تا حالا هیچ وقت چنین كاری ازش سرنزده بود.اون همیشه فقط یك گربه ی چاق و تنبل و قانع بوده."
جودی در حالی كه صدایش می لرزید پرسید:"پس چرا یه هو به سرش زد و اون طور به مگی حمله كرد؟"
چشمان سیاه جكی برق زد و گفت:"چون مگی اهریمنیه!اهریمنی!"
دو خواهرش خندیدند .
اما من اصلا آن را خنده دار ندیدم.به اعتراض گفتم:"من اهریمنی نیستم!این گربه اهریمنیه."
جودی گفت:"ازاین به بعد قول می دم كه از تو دور نگه دارمش..."
سپس لب پایین خود را گاز گرفت و ادامه داد:"ولی... نمی دونم چی باعث شد این رفتار رو بكنه.یه مرتبه به سرش زد.خیلی عجیبه.خیلی خیلی عجیب..."
رویم را برگرداندم و جكی را دیدم كه به من خیره شده است و با دقت مرا برانداز می
كند.
پرسیدم:"چی تو فكرته؟"
جكی پلك زد و به سرعت جواب داد:"هیچی...هیچ هیچ."
چند دقیقه بعد،از خانه ی آنها بیرون آمدم.بعد از آن واقعه،دیگر حوصله خوردن پیتزا را نداشتم.
آن قطعه پیتزا كه موهای نارنجی رنگ گربه در میان سس،سراسر آن را پوشانده
بود مرتب در مقابل چشمانم ظاهر می شد. هوای شب كمی خنك شده بود،اما همچنان سنگین و نمور بود.
ابرهای خاكستری مایل به زرد آسمان را پوشانده بود و ماه و ستارگان را در پشت خود پنهان كرده بودند.وقتی آخرین پیچ را به سمت خانه ی خودمان طی كردم هنوز كمی می لرزیدم.موقع راه رفتن كفش هایم روی پیاده رو می كشیدم و جز زمزمه ی ملایم برگ درختان تنها صدایی بود كه می شنیدم.
با خود فكر كردم:"چقدر وحشتناك بود!در گذشته،در گذشته،این گربه همیشه روی زانویم می نشست ولی امشب چرا ناگهان تصمیم گرفت به من حمله كند؟"
جكی گفته بود:"چون تو اهریمنی هستی!"
این اصلا خنده دار نیست این حرفا واقعا نارواست.
من اهریمنی نیستم و تا كنون هیچ گاه كاری ناشایست و اهریمنی از من سر نزده. در واقع،من غیراهریمنی ترین شخصی هستم كه می شناسم.
با خود گفتم:"جكی خیلی اهریمنی تر از من است.بله،اون بعضی وقت ها شوخی های واقعا موذیانه و پلیدی می كند.مثلا،بریدن كش لباس تارزان كه گلن را جلوی تمام بچه های مدرسه آن طور شرمنده كرد.یا وانمود كردن این كه می خواهد مرا وادار كنند خالكوبی كنم."
این كارها واقعا اهریمنی و پلید هستند.
ولی...نه.
تصمیم را عو ض كردم.این كار ها اهریمنی نبودند.اینها فقط شیطنت های كودكانه هستند ولی اهریمنی نیستند!
با خود فكر كردم:"نكند ماجرای امشب هم یكی دیگر از آن شوخی های شیطنت آمیز جكی بوده باشد؟آیا ممكن است او به دوشیزه الیزابت پول داده باشد تا آن حرفا را به من بزند؟ولی جكی قسم خورد كه این كار را نكرده است!"
س پس به زن فالگیر فكر كردم.دوباره صورت جدی اورا در نظرم مجسم كردم كه روی گوی بلورین سرخ رنگش دلا شده بود.
چرا او گفت من اهریمنی هستم؟چرا این حرف را در مورد من زد؟چرا مرا انتخاب كرد؟ با خود گفتم بهتر است از خودش بپرسم و گفتم:"مگی باید از خودش بپرسی.او را وادار كن برایت توضیح دهد.در این صورت است كه مجبور نخواهی بود دیگر به این موضوع فكر كنی.
سر پیچ ایستادم.اتومبیلی از من گذشت و صدای موزیك از شیشه ی باز آن به گوش رسید.صبر كردم تا اتومبیل برود و چند قدم دیگر برداشتم...و در وسط خیابان ایستادم.
خانه ی ما فقط یك كوچه بالاتر بودكارناوال اسكله چهار كوچه در جهت مخالف قرار داشت.
به خودم نهیب زدم:"خیلی خوب...این كار را خواهم كرد."
وبرگشتم به سمت اسكله به راه افتادم.تصمیم داشتم به دوشیزه الیزابت بگویم كه این كارش چقدر ناجوانمردانه و زشت بوده.قصد داشتم بگویم كه او با این حرف هایش جشن تولد مرا خراب كرد.
اتومبیل دیگری از من گذشت این یكی پر از بچه های 16 15 ساله بود.یكی از پسر ها چیزی گفت ولی من آن را نشنیده گرفتم و به راهم ادامه دادم.
كنار چرا غ خیابان ایستادم و نگاهی به ساعتم انداختم.كمی قبل از نیمه شب بود.اگر مادرم بداند كه من در این وقت شب تنها در خیابان بوده ام حتما مرا دعوا می كند.
با صدای بلند گفتم:"ولی من حالا دیگه سیزده ساله هستم و نباید با من مثل بچه رفتار شود!"
كارناوال احتمالا در حال تعطیل شدن بود.امیدوار بودم كه دوشیزه الیزابت هنوز نرفته باشد.هر لحظه بر شدت عصبانیتم اضافه می شد.
مردم برای تفریح به این جور جاها می آیند نه برای ترسیدن یا مورد بی حرمتی قرار گرفتن.
باد نسبتا شدیدی از روبه رو می وزید ومرا به عقب هل می داد ولی من كمی دلا شدم. و به پیشروی ادامه دادم.
به اسكله رسیدم.تقریبا خالی بود.چند زوج در حال بیرون آمدن از كارناوال بودند.بعضی هایشان حیوانات عروسكی را كه به عنوان جایزه برده بودند در دست داشتند.
باجه بلیط فروشی خالی بود.ولی در ورودی باز بود.
در همان لحظه كه من قدم به داخل گذاشتم تمام چرا غ ها خاموش شد و تاریكی مطلق بر همه جا سایه انداخت.یك قوطی خالی نوشابه در اثر باد روی زمین می غلتید.از كنار پایم گذشت و من كم مانده بود آن را لگد كنم.
موزیكی كه از بلندگو ها پخش می شد دیگر به گوش نمی رسید.اما گاه و بی گاه صدای گوش خراش پارازیت از آن بلند می شد.و از ورای صدای پارازیت،می توانستم صدای پیوسته ی برخورد آب با دیوار اسكله را بشنوم.
داشتند اتاقك ها و كیوسك های بازی را می بستند.بیشتر آنها بسته بودند و چراغ
هایشان خاموش بود.یك مرد جوان در حال نصب یك در چوبی جلوی كیوسك خود بود.وقتی مرا دید كه از او رد می شدم گفت:"دختر خانم... تعطیل شده!"
جواب دادم:"خودم می دونم.من...اه...دنبال كسی می گردم."
در همان كه حال به سمت انتهای اسكله می رفتم صدای پارازیت بلنگو ها نیز افزایش می یافت صدای ضعیفی شبیه ناله ی جانوری كه درد می كشد شنیدم.آیا ناله یك جانور بود؟یا باد بود كه در میان نرده های حاشیه اسكله می پیچید.
چرا غ های بیشتری خاموش شدند.تاریكی بیشتر شد.یك نفر در فاصله ی زیاد داشت می خندید؛خنده ای بلند و بی احساس.
پشتم لرزید.شاید این كار من اشتباه بوده.
صدای كشیده شدن كفش بر روی زمین را از پشت سر شنیدم.
به سرعت چرخیدم.ولی فقط برگ های خشك بود كه تحت فشار باد روی اسكله حركت می كردند.
واگن های خالی ترن هوایی در آن نور كم به صورت سایه هایی تیره دیده می شدند.صدای قژقژ از آنها به گوش می رسید.چنانكه گویی نیرویی عظیم دارد آن مجموعه را می لرزاند. بالاخره چادر فالگیر در انتهای اسكله ظاهر شد.آب دهانم را قورت دادم.بر شدت ضربان قلبم افزوده شد.
جلوی در آن توقف كردم.
پرده ی چادر پایین بود.آیا هنوز اینجاست؟
چندین بار با خودم تمرین كرده بودم كه به دوشیزه الیزابت چه خواهم گفت.اما در این لحظه همه ی آن چیزها از ذهنم پریده بود.
تصمیم گرفتم كه از او خواهم پرسید كه چرا آن حرف ها را درباره ی من زد.بله فقط از او خواهم پرسید كه چرا؟
نفس عمیقی كشیدم.سپس پرده جلوی چادر را بالا زدم سرم را به داخل چادر بردم و
داد زدم:"سلام!"
صدایم به نظر خودم زنگدار می آمد.
دوباره صدا زدم:"كسی هست؟دوشیزه الیزابت؟شما اینجا هستید؟"
هیچ پاسخی نشنیدم.

یك قدم به داخل چادر برداشتم و ناگهان نزدیك بود از حیرت فریاد بكشم.
یكی از دو فانوس همچنان روی دیواره چادر بود و نور خیلی ضعیفی به اطراف می پراكند فانوس دیگر را دیدم كه شیشه اش شكسته و از پهلو روی زمین افتاده.
میز چوبی برگردانده شده بود؛ویك پایه آن شكسته بود.
در كنار آن،یكی از روسری های بلند ابریشمی زن فالگیر پاره و مچاله به چشم می خور.د
صندلی ها همان دو صندلی چوبی شكسته و درب و داغون شده بودند.پوستر بزرگ
كف دست از وسط پاره شده بود.
گوی شیشه ای قرمز خرد شده و شیشه خورده های آن تمام كف چادر را پوشانده بود.

......

داره از ار ال استاین بدم میاد!



[ جمعه 6 مرداد 1391 ] [ 12:49 ق.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه