تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - اسم من اهریمن3

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

اسم من اهریمن3

اینم ادامش!
حالا خوبه بیشترتون این کتابو خواستین.یه نظر بدین بخدا چیزی ازتون کم نمیشه!

به دنبال دوستانم وارد چادر شدم.هوای داخل چادر بخار گرفته بود.دو فانوس برقی روی دیواره ی انتهای چادر،نور خاكستری رنگی را بر میز كوچك فالگیر می پاشیدند.
دوشیزه الیزابت در حالی كه آرنج هایش را روی میز گذاشته و سرش را در دستانش گرفته بود،قوز كرده و به داخل یك گوی شیشه ای سرخ رنگ خیره شده بود.وقتی وارد شدیم سرش را هم بلند نكرد كه به ما نگاه كند.
نمی توانستم بفهمم كه آیا در حال
تمركز بر گوی سرخ است و یا خواب می باشد.
چادر كاملا لخت بود و به جز میز او و دوصندلی چوبی و یك پوستر سیاه و سفید كف دست انسان،اثاثیه ای نداشت.كف دست به بخش های مختلفی پخش شده بود.سراسر پوستر پر از نوشته های گوناگون بود،ولی آنقدر ریز بود كه نمی توانستم در آن نور خاكستری و تقریبا مه آنها را بخوانم.

پیشگو در همان حال كه به داخل گوی شیشه ای سرخ شده بود زیر لب با خود حرف می زد.زنی میانسال،لاغر،با دست های استخوانی بود كه از آستین های پیراهن قرمزش همچون دو تكه چوب بیرون زده بودند،دست هایی بسیار بزرگ و بی رنگ در آن نور كم،خوب دقت كردم و دیدم كه لاك ناخن های بلندش با سرخی پیراهنش هماهنگ است.

جكی سكوت را شكست:((سلاااام؟))
دوشیزه الیزابت بالاخره سرش را بلند كرد.زنی نسبتا زیبا بود.چشمانی درشت و گرد و لب هایی كوچك داشت كه با رژ قرمز پوشانده شده بود.موهایش بلند و مواج و به جز رگه هایی سفید در وسط،سیاه براق بود. چشمانش روی تك تك ما متمركز شد و از یكی،به دیگری نگاه كرد.لبخند نمی زد.با صدایی زمخت و خش دار گفت:((والتر،مهمان داریم.))
به اطراف نگاه كردم و به دنبال والتر گشتم. پیشگو گفت:((والتر شوهر مرحوم من است.او به من كمك می كند از ارواح كمك بگیرم.)) جكی و من نگاهی با هم ردوبدل كردیم. جیلی گفت:((ما می خواستیم شما فال ما را بگیرید.))

 دوشیزه الیزابت موقرانه سرش را به نشانه ی قبول تكان داد و در حالی كه دست بی رنگ و بزرگش را باز كرده و جلوی ما گرفته بود گفت:((هر كدام یك دلار...چهار دلار لطفا.))
جكی در كیف خود به جست و جو پرداخت و چهار اسكناس یك دلاری مچاله شده بیرون آورد و آنها را به فالگیر داد و او هم آنها را در جیب پیراهن قرمزش چپاند. دوباره چشمانش از یك نفر به آهستگی روی دیگری دوید و پرسید:((كی می خواد اول باشه؟))
جیلی داوطلب شد:((اول من!))و روی صندلی مقابل دوشیزه الیزابت نشست. فالگیر دوباره سرش را پایین آورد و به داخل گوی قرمز خیره شد.((والتر...گفته های ارواح جهان را در مورد این دختر جوان برایم بیاور.)) ناگهان سرمای عجیبی در پشت گردنم حس كردم.می دانستم كه نباید بترسم.این زن به احتمال قوی شیاد بود،در غیر این صورت در یك كارناوال كوچك و كم اهمیت مثل این،كار نمی كرد. ولی زن فالگیر خیلی جدی بود.جدی و با وقار.اصلا به نظر نمی رسید كه فیلم بازی
كند.
او سپس دست جیلی را گرفت.دست او را جلو كشیدو به صورتش نزدیك كرد و شروع به مطالعه ی كف دست جیلی كرد.در حالی كه زیر لب با خود حرف می زد،انگشت بلندش را روی خطوط كف دست جیلی حركت می داد و مسیر آنها را با ناخن های لاك خورده ی براقش دنبال می كرد.
جكی سرش را در گوشم گذاشت و با صدای آرام گفت:((واقعا جالبه!)) جودی نفس عمیقی كه شبیه آه بلندی بود كشید و گفت:((اون می خواد یه قرن طول بده.))
جكی انگشتش را روی لب هایش گذاشت و به جودی اشاره كرد ساكت باشد. زن فالگیر مدتی طولانی دست جیلی را مطالعه كرد و در همان حال كه به آن خیره شده بود،مرتب آن را فشار می داد و زیر لب با والتر در گوی شیشه ای سرخ رنگ صحبت می كرد.بالاخره چشمانش را بالا آورد و به جیلی نگریست و با صدای خش دارش گفت:((تو هنر دوست هستی.))
جیلی گفت:((بله!)) دوشیزه الیزابت ادامه داد:((تو یك رقاصه ی باله هستی...تو كلاس رقص میری و خیلی تلاش می كنی.))
جیلی هیجان زده گفت:((اوه...من كه باورم نمی شه!تو از كجا می دونی...)) زن پیشگو بدون توجه به پرسش جیلی زمزمه كنان ادامه داد:((تو خیلی استعداد داری...خیلی استعداد.اما گاهی... میبینم كه...جنبه ی هنر دوستی تو سر راه جنبه ی عملی تو قرار می گیره.تو...تو...چشمانش را بست و زمزمه كنان گفت:((والتر،كمكم كن.))سپس دوباره چشمانش را باز كرد و به كف دست جیلی خیره شد.((تو خیلی اجتماعی هستی.دوستانت برایت خیلی باارزشند.خصوصا...دوستان پسر.)) جكی و جودی خندیدند.جیلی نگاهی خشمگین به آنها انداخت و به فالگیر گفت:((من...من اصلا باورم نمی شه.تو همه چیز رو درست گفتی!)) دوشیزه الیزابت با لحنی آرام گفت:((این هدیه ی الهی است كه به من داده شده.)) جیلی پرسید:((آیا من در گروه باله موفق می شوم؟هفته ی آینده باید امتحان
بدهم.قبول می شم؟)) دوشیزه الیزابت دوباره به درون گوی شیشه ای خیره شدو زیر لب گفت:((والتر؟)) نفسم را حبس كرده و منتظر جواب بودم.جیلی و من هر دو در امتحان گروه باله
شركت می كردیم و من می دانستم كه فقط یك جای خالی وجود دارد. زن فالگیر به جیلی گفت:((والتر نمی تواند پاسخی پیدا كند.او فقط می غرد.))و دست جیلی را رها كرد.
جیلی پرسید:((اون می غره؟...چرا؟)) دوشیزه الیزابت گفت:((وقت شما تمام شد...))و سپس به ما اشاره كرد و گفت:((نفر بعدی؟))
جكی،جودی را به جلو هل داد.جودی روی صندلی ولو شد و دستش را باز كرد و جلوی دوشیزه الیزابت گرفت. جیلی دوان دوان پیش من و جكی آمد كه جلوی در چادر ایستاده بودیم.با صدای نجوا گونه گفت:((واقعا حیرت انگیز نیست؟))
من ناچار به تایید حرف او گفتم:((چرا هست.))او چگونه می توانست این همه اطلاعات صحیح در مورد جیلی داشته باشد.داشتم باور می كردم كه دوشیزه الیزابت واقعا دارای قدرتی خارق العاده است. و حالا دیگر احساس ترس نمی كردم و حالت عصبی نداشتم.مشتاق بودم كه ببینم زن
فالگیر درباره ی من چه خواهد گفت. او دست جودی را فشرد و به درون چشمان سیاه جودی خیره شد و گفت:((عشق عمیقی در وجود تو نهفته است...عشق عمیقی به حیوانات.))
جودی حیرت زده گفت:((بله!)) ((تو به حیوانات خیلی محبت می كنی.كار تو...))
جودی شتاب زده گفت:((بله،كار من كمك در یك پناهگاه حیوانات است كه بعد از مدرسه به اونجا می رم.واقعا حیرت انگیزه!)) دوشیزه الیزابت ناخن سرخش را كف دست جودی دواند و ادامه داد:((تو همچنین یك حیوان خانگی داری كه خیلی به آن علاقه مندی.یك سگ...آه،نه،یك گربه.))
جودی در حالی كه شگفتی و حیرت از چهره اش می بارید رو به ما كرد و گفت:((باور می كنی؟هر چیزی كه گفت درست بود!)) جیلی با شگفت زدگی گفت:((میدونم!واقعا جالبه!))و با یك حركت سر،دسته ی طلایی رنگ مویش را به عقب پرتاب كرد.او مرتب پا به پا می شد. به نظر می رسید كه هیجان زده تر از آن است كه بتواند صاف و بی حركت بایستد.
زن فالگیر دقایقی دیگر با جودی صرف كرد.او به جودی گفت كه زندگی طولانی و موفقی خواهد داشت و گفت كه جودی بالاخره روزی صاحب یك خانواده ی بزرگ و پرجمعیت می شود؟
جودی گفت:((از بچه؟یا از حیوانات؟)) دوشیزه الیزابت این پرسش او را بی جواب گذاشت.
سپس نوبت جكی شد.یك بار دیگر دوشیزه الیزابت درست به هدف زد و هر چیزی كه گفت صحیح بود و جكی مرتب می گفت:((اوه...چه جالب!)) بالاخره نوبت به من رسید تا صندلی مقابل پیشگو را اشغال كنم.ناگهان دوباره احساس عصبی بودن كردم.دهانم خشك شده بود.پاهایم می لرزیدند.
دوشیزه الیزابت از نزدیك پیرتر به نظر می رسیدولبخندی به من زد.آرایش غلیظ صورتش چین خورد.قطرات ریز عرق در خط موی پیشانی اش می درخشیدند. با صدایی نجواگونه پرسید:((اسمت چیه؟))
جواب دادم:((مگی.)) به آرامی و با وقار سرش را تكان داد و دستم را گرفت.كف دستم را بالا آورد و جلوی صورتش گرفت و در نور خاكستری به آن خیره شد.
نفسم را در سینه حبس كرده و منتظر بودم.چه خواهد دید؟ دستم را فشرد و آن را به صورتش نزدیك تر كرد. و سپس...سپس...چشمانش از ترس گشاد شدند و ناله ی بلندی سر داد.
با یك حركت خشن دست مرا عقب زد. و از جا پرید.صندلی از پشت سرش روی زمین افتاد و صدای خشكی از آن به گوش رسید.
با دهانی كه از وحشت باز مانده بود به من خیره شد و برای چند ثانیه به همان صورت خیره ماند.
سپس فریاد زد:((برو بیرون!از اینجا برو بیرون!!))
در حالی كه صدایم در گلو شكست پرسیدم:((چی؟یه لحضه صبر...)) ((برو بیرون!تو اهریمن را با خود می آوری!تو هر جا كه بری نكبت با خود می بری!از
اینجا برو بیرون!))
با زانوانی لرزان در حالی كه قلبم به شدت می تپید،افتان و خیزان از چادر بیرون آمدم.
هوای بیرون روی صورتم احساس خنكی به وجود آورد.چند نفس عمیق كشیدم.
سه دوستم نیز با ناراحتی بعد از من بیرون آمدند.جكی تنها كسی بود كه می خندید.جودی و جیلی سرشان را با ناباوری تكان می دادند،در طول خیابان بین اسباب بازی ها شروع به دویدن كردم.می خواستم تا آنجا كه ممكن است از آن زن دیوانه فاصله بگیرم! جیغ و فریاد های مسافران ترن هوایی در گوشم زنگ می زد.و بر فراز آن فریاد های بلند،كلمات جنون آمیز زن فالگیر در ذهنم تكرار می شد.
برو بیرون!تو اهریمن را با خود می آوری!تو هر كجا كه بروی نكبت با خود می بری!از اینجا برو بیرون! از دویدن دست كشیدم و در حاشیه ی اسكله پشتم را به یك نرده ی بلند چوبی فشردم.خواهران سه جیم به سرعت به طرفم آمدند.نقس نفس زنان گفتم:((چ...چ...چرا این حرفا رو زد!))
جودی و جیلی شانه هایشان را بالا انداختند.
جودی با صدای نجوا گونه گفت:((حرفاش...جنون آمیز بود))
همان طور نفس زنان تكرار كردم:((ولی چرا این حرفا رو در باره ی من زد؟))
جكی خندید و به شوخی نیشگونی از پهلویم گرفت و صدایش را كلفت كرد و گفت:((برای اینكه تو یه جادوگری!))
اما من ول كن نبودم:((ولی...))
جكی با تقلید از صدای خش دار زن فالگیر گفت:((تو اهریمنی مگی.از اینجا برو بیرون!تو خیلی اهریمنی!تو والتر رو ترسوندی.))
صدای جكی آنقدر شبیه دوشیزه الیزابت بود كه مرا به خنده انداخت.
جكی دستم را گرفت و كف آن را به صورتش نزدیك كرد.((بذار دستتو ببینم.آخ!...تو خیلی اهریمن هستی.این اهریمنی ترین دستیه كه تا حالا دیدم!))
و آنها دوباره شروع كردند به خندیدن،ولی این بار من هم به آنها پیوستم.
دوباره همه ی آن صحنه جلوی چشمم مجسم شد.گفتم:((ولی اون چقدر جدی به نظر می رسید!و وقتی به دست من نگاه می كرد به نظر می رسید كه واقعا وحشت كرده؛درست مثل اینكه...))
جكی گفت:((تمامش یك نمایش بود.مطمئنم كه اون همیشه این فیلما رو در میاره تا اونایی كه پیشش میان یه چیزی داشته باشن كه برای دوستانشون تعریف كنن.))
جودی گفت:((شاید پول بیشتری می خواست.مقصودم اینه كه پولی بگیره كه به ما بگه مقصودش از اهریمن چیه.))
با ناراحتی پرسیدم:((ولی آخه چرا منو انتخاب كرد؟چرا جیلی رو اهریمنی خطاب نكرد؟ویا جودی رو؟))
جكی به شوخی گفت:((برای اینكه امروز،روز تولد توس!))
و سپس فكری به خاطرم رسید.هیجان زده گفتم:((شماها ترتیب این چیزا رو داده بودید؟قبلا پیش فال گیر رفته بودین و بهش گفته بودین این حرفا رو به من بزنه!))
جكی حیرت زده گفت:((نه...راس راسی می گم...))
مصرانه گفتم:((چرا!؟تو می دونی كه من همیشه این چیزا رو باور می كنم،اینم یكی از شوخی های شماس.ولی من دیگه حالا یك مگی جدید هستم و این شوخی های بی مزه رو نمی پزیرم.دیگه تو كت من نمیره!))
جیلی در حالی كه دست راستش را به نشانه ی سوگند بالا می آورد گفت:((ما ترتیب این كار را نداده بودیم!قسم می خورم!))
جكی گفت:((من قبلا هرگز این زن رو ندیده بودم!))
جودی گفت:((بسه دیگه.مهم نیس.بهتره فراموشش كنیم و بریم چرخ و فلك سوار شیم.))
جكی گفت:((وقتی به اون بالا رسیدیم می تونیم دلا بشیم و روی چادر دوشیزه الیزابت تف بندازیم.))
من شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:((نه.من می خوام هر چه زودتر از اینجا برم.اصلاا نمی تونم دیگه اینجا بمونم.بیایید بریم.اصلا نمی دونم در مورد اون زن دیوانه چه فكری باید بكنم...تنها چیزی كه می خوام اینه كه هرچه زودتر از اینجا برم.))
جكی دستش را روی شانه ام انداخت و گفت:((تو داری می لرزی!ببینم،مگی،تو كه حرفای اون زن رو جدی نگرفتی؟اون دیوونه بود!))
من و من كنان گفتم:((خودم می دونم...می دونم.))
اما در همان حال كه قدم زنان به سمت خانه ی مولن ها بر می گشتیم،مرتب كف دستم را وارسی می كردم.به هیچ وجه قادر نبودم آن زن و چهره ی وحشت زده و فریادهای ناشی از ترسش را از ذهنم خارج كنم. به محض اینكه وارد خانه شدیم.سفارش پیتزا دادیم.سپس من كیت شعبده بازی كه مادرم برای تولدم خریده بود بیرون آوردم و شروع به اجرای بعضی از نمایش ها كردم.
در حالی كه درست هایم را مشت كرده بودم جلوی آنها گرفتم و گفتم:((خوب دقت كنید.سكه توی كدوم یكیه؟))
جكی با تمسخر چشمانش را گرداند و گفت:((مگی مادرت این رو برات خریده؟))
با سر جواب مثبت دادم و گفتم:((زود باش...كدوم دست؟))
جكی گفت:((مادرت حتما فكر كرده كه تو پنج سالت شده!))
جودی خندید و گفت:((من وقتی هفت ساله بودم این كیت رو برام خریدن.)) با لحنی معترضانه گفتم:((ولی می دونید كه من در این كارا استادم!و می دونید كه من واقعا عاشق شعبده بازی هستم.مثلا این یكی رو ببینید.))و جعبه را به طرف آنها هل دادم.((نمایش ناپدید شدن اسكناس یك دلاری و این یكی رو كه با لیوان و سه گوی قرمز یادتون میاد؟)) جیلی گفت:((تو واقعا كه خیلی عجیب هستی!))
به سرعت جواب دادم:" نه.اصلا هم نیستم ... "و دوباره چهره ی زن فالگیر در ذهنم ظاهر شد."من فقط دوست دارم یك چیزایی را غیب كنم و دوباره ظاهر كنم و فكرمی كنم كه این كار خیلی هم جالبه."جیلی گفت:"پس اگه راست میگی كاری كن كه پیتزا ظاهر بشه من از گرسنگی دارممی میرم."گفتم:"خیلی خوب،باشه..."و دستم را سه بار به طرف در خانه تكان دادم و با صدای كلفت گفتم:"پیتزا...ظاهر شو!"
در این لحظه صدای زنگ در به گوش رسید.همه ناباورانه خندیدند.جیلی فریادزد:"هورا!...تو موفق شدی!"و به طرف در خانه دوید تا پیتزا را تحویل بگیرد.جكی پرسید:"پدرت چی برای تولدت فرستاد؟"آهی كشیدم و گفتم:"حدس می زنم اون دوباره فراموش كرده.حتی زنگ هم نزد."پدر و مادرم از وقتی من چهار سالم بود جدا زندگی می كردند.پدرم در سیاتل زندگیمی كند و خیلی هم با ما تماس نمی گیرد.یك جعبه ی نقره ای رنگ را از كیت شعبده بازی بیرون آوردم و گفتم:"قبل از اینكهغذا بخوریم،یه چشم بندی عالی براتون می كنم.جكی،گردن بندت رو به من قرضبده."لبخند جكی از صورتش محو شد.در حالی كه دستش به طرف مهره های شیشه ایرنگارنگ بالا می رفت گفت:" چی؟گردنبند من؟ "در حالی كه دستم را جلویش باز نگه داشته بودم گفتم:"آره...اونو فقط برای یكی دودقیقه به من قرض بده.چشم بندی خیلی قشنگیه.

تعجب خواهی كرد.واقعا می گم."او ابرو در هم كشید و گفت:"خیلی مواظبش باش،باشه!"سپس سرش را پایین گرفت و گردنبند را از دور گردنش بیرون آورد."تو كه می دونیاین گردنبند چقدر برای من ارزش داره.این هدیه ی مادر بزرگ مادرمه و من هیچ وقتاینو از گردنم باز نمی كنم."جودی با غرولند گفت:"اون به من هیچی نداد."جكی به سرعت گفت:"برای این كه از تو خوشش نمی اومد."در این لحظه،مهره ها در میان رشته های بلند و سیاه موهای او گیر كردند.او با دقتآنها را آزاد كرد و سپس گردنبند را به دست من داد.گردنبند را گرفتم و گفتم:"اوه...چقدر سبك و ظریفه...حالا به دقت تماشا كنید."جعبه ی نقره ای را باز كردم و گردنبند را احتیاط در آن گذاشتم.سپس جعبه را سرازیركردم و چندین بار در میان دست هایم بالا و پایین كردم.پرسیدم:"حواستون هست؟"
جكی پاسخ داد:"آره،مطمئن باش."جودی بدون اینكه حتی پلك بزند به جعبه خیره شده بود.جیلی پیتزا را روی میز عسلیكنار كاناپه گذاشته بود و مشغول تماشای جعبه بود كه در دست های من می چرخید.با صدای محكم و با طمانینه گفتم:"این جعبه به بعد چهارم وصل است.وقتی من آنرا باز كنم،گردنبند در آن نخواهد بود بلكه در بعد چهارم خواهد بود."
جكی گفت:"جیلی در بعد چهارم زندگی می كنه!"جودی خندید.جیلی زبانش را برایجكی درآورد.در جعبه را باز كردم و با همان لحن گفتم:"گردنبند غیب شد!"و جعبه ی خالی رابه آنها نشان دادم.جیلی گفت:"چه جالب!"جكی گفت:"چشم بندی خوبی بود...خیلی جالب بود."سپس در جعبه را بستم و چند بار آن را بالا و پایین كردم و با همان لحن پر طمرق گفتم:"گرنبند،...از بعد چهارم برگرد!"سپس در جعبه را باز كردم و به داخل آن نگریستم."اه..."
جكی گفت:"اونجا نیست."گفتم:"محاله..."و جعبه را دوباره سرازیر كردم و در آن را برداشتم."ولی صبركن...مثل این كه واقعا نیست...پس چی شده!"چشمانم را به جكی دوختم.او با بی صبری به من خیره شده بود."مگی...؟"چانه ام لرزید.گفتم:"باید توش باشه.مطمئنم كه همین جاست!"جعبه را برگرداندم و دوباره باز كردم.ولی هیچ چیز نبود.با ناراحتی گفتم:"اوه...خدای من!باور كن جكی...من...من خیلی متاسفم!اصلا نمیفهمم چی شده!"

پایان فصل5



[ پنجشنبه 5 مرداد 1391 ] [ 05:31 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه