تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - اسم من اهریمن 2

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

اسم من اهریمن 2

بفرمایید ادامه.فصل دوم
لحظاتی بعد،چهار نفری،در حالی كه می خندیدم و برای جلوگیری از زمین خوردن به همدیگر چسبیده بودیم،از ترن هوایی پیاده شدیم.چند بار پلك زدم؛چنان كه گویی قصد داشتم زمین زیر پایم را از تكان خوردن باز دارم.چراغ های رنگارنگ كارناوال در مقابل دیده گانم می رقصیدند.جیلی در حالی كه طره های طلایی رنگ موهایش را با هر دو دست كنار می زد،هیجان زده گفت:((خیلی خوش گذشت!)) و من در حالی كه شكمم را گرفته بودم گفتم:((اوه...واقعا خوشحالم كه اون همه كیك خوردم!))
جودی پرسید:((برای چی اسمشو ((جانور آبی)) گذاشتن؟این كه همه ی واگن هاش زرد رنگه!))
سوال خوبی بود.برای جودی همیشه باید مسایل منطقی باشد.
جكی گفت:((خوب اگه اسمش رو ((جانور زرد)) گذاشته بودن،اونوقت كی حاظر بود سوارش بشه؟))
همه از این شوخی خندیدند؛در طول مسیرمان در اسكله از خنده ریسه می رفتیم. شبی گرم و ابری بود.هوا سنگین بود و مرطوب،بیشتر به تابستان شبیه بود تا پاییز.نگاهی به آسمان كردم ولی ابرهای كم ارتفاعی كه آسمان را پوشانده بود ماه را پنهان كرده بود.
جكی بازویم را گرفت و گفت:((فكر خوبی نبود؟))جودی به سرعت از ما دور شد تا بلیط بازی دیگری را بخرد.جكی افزود:((راه خوبی برای جشن گرفتن نیست؟))
در حالی كه می خندیدم جواب دادم:((خیلی باحال و معركه س!))
جكی دستش را مشت كرد و جلوی صورت من تكان داد:((خیلی خوب،مگی ... اگه جرات داری یك بار دیگه این جمله رو تكرار كن!))
جیلی گفت:((من فكر می كنم چند تا از پسر های مدرسه هم اینجا باشن.))او حیرت انگیز ترین رادار پسر در دنیا بود!((...شاید بعدا ببینمتون.)) خواست از ما جدا بشود ولی جودی دستش را گرفت و كشید.((جیلی،بهتره امشب با هم باشیم.فراموش كه نكردی این یك پارتی چهار نفره س؟))
هر سال در تابستان،این كارناوال بر روی اسكله شروع می شود.جای خیلی مناسبی برای خانواده ها نیست.اما گاهی شب های آخر هفته سری به آنجا می زنیم.راستش را بخواهید،چیز دیگری در سیدرابی یافت نمی شود.
پاییز فرا رسیده و تا یكی دو هفته دیگر كارناوال تعطیل می شد و آنها می رفتند.بعضی از وسایل بازی جمع شده بود و تابلوی بزرگ((خانه تفریح))به پهلو روی زمین افتاده بود و رنگ بعضی قسمت ها پاك شده و بعضی حروف ناخوانا شده بودند. در میان دو ردیف طولانی كیوسك های انواع بازی ها بی هدف پیش می رفتیم.مردی،در
حالی كه سه توپ بیس بال را در دست داشت و دستش را بالا گرفته بود،فریاد زد:((دخترها،بخت خودتونو آزمایش كنید!راهی برای باختن نیست!مطمئن باشید كه نمی بازید!))
جلوی كیوسكی كه با چراغ های فراوان تزیین شده بود ایستادم.زنی جوان جلوی دیواری پوشیده از بادكنك های رنگارنگ ایستاده بود.((هی بچه ها،دارت...چطوره چند تا پیكان پرتاب كنیم؟من نشونه گیریم خیلی خوبه.))
جكی سرش را به علامت نفی تكان داد و گفت:((امكان نداره...بیاید یك چیز هیجان انگیز تر پیدا كنیم.))
به شوخی پرسیدم:((یك چیز هیجان انگیزتر؟))
جیلی كه چشمان سبزش برق می زد گفت:((آره...یه چیزی واقعا عجیب و غریب!یك كاری كه ما معمولا انجام نمیدیم...آخه این جشن تولد توس.))
جودی در حمایت از پیشنهاد من گفت:((ولی پرتاب دارت هم جالبه.اگه مگی دلش می خواد كه دارت پرتاب كنه...)) به همین خاطر كه من جودی را واقعا دوست دارم.او همیشه جانب من را می گیرد.
جكی در حالی كه دست من را می كشید گفت:((دارت رو فراموش كن...من چیز عالی و خوبی رو دیدم كه خیلی هیجان انگیزه!))
مرا با خود تا جلوی در یك ساختمان كوتاه و چهارگوش كشاند.وقتی تابلوی نوشته شده با حروف قرمز و سیاه دستی كنار در خواندم حیرت كردم:خالكوبی بی درد و كم هزینه.
شتاب زده گفتم:((چی؟اصلا و ابدا!))و سعی كردم خودم را عقب بكشم اما جودی قوی تر از من بود و به زور من را از در به داخل كشاند.
اتاقك كوچك تاریك و گرم و پر از بوی چیزی شبیه عود و تنباكو بود.نمونه های انواع خالكوبی قرمز و آبی روی صفحات كاغذ به دیوارها آویزان بود. جكی كه هنوز بازوی من را محكم گرفته بود گفت:((ببین كدوماشو دوست داری.هر كدوم رو دوست داشتی برای تولدت می خرم!))
در چشمان او خیره شدم و گفتم:((تو شوخی می كنی...مگه نه؟))
جیلی با لحنی هیجان زده گفت:((اوه...این یكی رو ببین!...))
به یك ماه نیمه آبی رنگ كه دورش را ستاره های قرمز احاطه كرده بود اشاره كرد و افزود:((این یكی از همه قشنگتره.یا...این گل سرخ چطوره؟))
جودی از جكی پرسید:((خالكوبی درد هم داره؟))
جكی سوزن بلندی را از روی میز كار كنار دیوار برداشت و نوك آنرا پشت دست من گذاشت و اندكی فشار داد و گفت:((زیپ زیپ زیپ ... و تا وقتی بیای بفهمی تموم شده...خیلی دلم می خواد صورت مادرت رو وقتی با خالكوبی به خونه میری می دیدم!))
با لحنی اعتراض آمیز گفتم:(به هیچ وجه!...شوخی نكنید...من خالكوبی دوست ندارم!))
با فشار سعی كردم بازویم را از دست جكی بیرون آورم.پس از آنكه دستم را رها كرد،یك خالكوبی بزرگ كه كنار در آویخته شده بود نظرم را جلب كرد.
خیلی زشت و بد تركیب بود.نقش یك سر اژدها بود.یك اژدهای سبز وحشتناك با آرواره های باز كه شعله های سرخی از سوراخ های بینی اش بیرون می آمد.و در زیر آن باحروف قرمز رنگ كه سایه های آبی داشتن با حروفی كه به سرخی خون بود
نوشته شده بود:
اسم من اهریمن است!
در همان حال كه به آن خالكوبی زشت نگاه می كردم در تیره پشتم احساس سرما كردم.به نظر می رسید كه هیپنوتیزم شده باشم.قادر نبودم رویم را از آن بر گردانم.نمی توانستم چشم هایم را از آنها برگیرم.
بالاخره صدای جكی من را به خود آورد.((زود باش،یكی رو انتخاب كن!))
با كلماتی بریده بریده زیر لب گفتم:((ن...نه.بیاید از اینجابریم بیرون!))
به سمت در به راه افتادم ولی جكی از پشت سر بازویم را چسبید و به دیگران دستور داد:((بگیریدش.نزارید در بره!))
فصل سوم

هر سه مرا چسبیده و در سكوتی سرد به من خیره شده بودند. بالاخره جكی به حرف آمد:((وای!... فكر می كنم واقعا باور كرده بودی!))

جیلی نیز خندید.((باور كردی؟...واقعا فكر كردی ما جدی می گیم!)) جودی اخم هایش را در هم كشید و گفت:((مگی من بهشون گفتم كه شوخی خوبی نیست،ولی به حرفم گوش ندادن.))
با عصبانیت به جكی خیره شدم.بالاخره گفتم:((تو... خیلی بدی!واقعا منو
ترسوندی!چطور دلت اومد این كار رو بكنی؟))
جكی خندید:((خیلی راحت!))
جودی در حالی كه همچنان اخم هایش در هم بود گفت:((شوخیای جكی بعضی وقتها خیلی بی مزه و لوس می شه.))
و من كه دیگر مطمئن شده بودم همه چیز شوخی بوده،پشت چشمی نازك كردم و گفتم:((هاها...،آره خیلی خندیدم!))
جكی شانه بالا انداخت و در حالی كه دستش را دور شانه ام حلقه می كردگفت:((معذرت می خوام مگی... من فكر نمی كردم باور كنی!))
آهی كشیدم و گفتم:((من همیشه اسیر شوخی های مسخره می شم.مثل اینكه خیلی
ساده ام...مگه نه؟))
جیلی گفت:((فراموشش كن...حالا دیگه سیزده ساله شدی.فراموش نكن كه وقت ساختن یك شخصیت نو فرا رسیده!))
دوباره آهی كشیدم.واقعا احساس حماقت می كردم.چطور توانسته بودم فكر كنم كه صمیمی ترین دوستانم در این دنیا مرا وادار به انجام كاری می كردند كه دوست نداشتم؟
چرا من تا آن حد وحشت كردم و خود را باختم؟

چهار نفری از اتاق بیرون آمدیم و قدم به درون شب گرم نهادیم.در طول مسیر،یك دختر بلند قد در حال پرتاب توپ های بیس بال به سمت یك هدف بود و سعی داشت مرد جوانی را كه با لباس شنا ایستاده بود هدف قرار دهد.
مادری شتابان از كنار ما گذشت و دو پسر بچه ی كوچك را به دنبال خود می كشید.پسر بچه ها هر یك پشمك چوبی بزرگی در دست داشتند و خرده ریزه های پشمك سراسر گونه و بینی آنها را پوشانده بود.
جكی در حالی كه همچنان دستش دور شانه ی من بود گفت:((بیایید بریم خوش بگذرونیم.))و هر چهار نفر شانه به شانه ی هم در یك صف منظم به راه افتادیم.
جكی با مشاهده ی گلن مارتین ایستاد.من هم او را دیدم او همراه دوتا از پسرها ی مدرسه ی خودمان بود.سه نفری مشغول خواندن یك آواز بودند و در همان حال كه همنوا با آهنگی كه می خواندند گام بر می داشتند،بشكن می زدند.
جكی زیر لب گفت:((اوه...به به!))
نگاهی به او انداختم.منظورش از این حرفا چه بود؟
همه بچه های مدرسه می دانستند كه من از گلن بدم نمی آمد.البته همه به جز خودگلن.او را دیدم كه به ما نزدیك می شود.قدی بلند و چهار شانه داشت و با آن موهای
خرمایی مجعد و آشفته اش كه به نظر می رسید هیچ وقت شانه نمی كند و چشمان تیره ی جدیش خیلی خوش تیپ به نظر می رسید.
گلن همیشه در حال پرسه زدن و شوخی با این و آن است.همیشه به خاطر فرار ازكلاس و غیبت،با مدرسه مشكل دارد.او زیبا ترین خنده را دارد و وقتی لبخند می زند دو گودی دوست داشتنی در گونه هایش ایجاد می شود.
گلن در محله ی ما زندگی نمی كند.او در یك خانه ی كوچك در محله ی قدیمی شهر زندگی می كند و بچه هایی كه با آنها می گردد از زمره ی بچه های خشن و ناآرام هستند.
گاهی با خودم نقشه می ریزم كه گلن را برای صرف چای یا قهوه به خانه دعوت كنم ولی هر بار،خود را از انجام این كار عاجز می بینم.این هم باید تغییر كند.به خودم یادآوری كردم كه زمان زیرورو كردن شخصیتم فرارسیده و در آینده ی خیلی نزدیك از گلن دعوت می كنم به خانه ی ما بیاید.
یكی از دوستان گلن گفت:((اونجا رو ببین...خواهران سه جیم هستن!))
گلن گفت:((آره...جك،جونور و جوجه!))
جكی سرش را با سرعت بالا گرفت و مویش را به عقب پرتاب كرد و به طرف او
خرناس كشید:((از تعریفت ممنونیم...جناب تارزان!))
با خودم فكر كردم این حرف جكی اصلا درست نبود.باورم نمی شد كه جكی همچنان او
را تارزان بنامد!این لقب باعث می شد كه گلن رنگ به رنگ شود.
جیلی به سمت دو دوست گلن رفت و شروع به شوخی با آنها كرد:((سلام پسرا...چه خبر؟))
جودی با بی حوصلگی و عصبانیت نفس عمیقی كشید و گفت:((ببینم قراره ما تا كی اینجا وایسیم؟مگه قرار نبود بریم چند تا بازی دیگه رو سر بزنیم ؟))
گلن رو به جكی كرد و با خنده گفت:((آره،تو بهتره عجله كنی.مسابقه ی زشت ترین
سگ داره شروع می شه...))و به چادری در انتهای اسكله اشاره كرد،((...شاید یه استخوان برنده بشی!))
جكی سرش داد كشید:((خفه شو گلن!)) چشمان تیره ی گلن برق زد و گردن بند مهره ای جكی را كه همیشه در گردن داشت
گرفت و تكان داد و با عصبانیت گفت:((تو خودت خفه شو.))
جكی جیغ زد:((ولش كن!))
من قدم پیش گذاشتم و بین آنها قرار گرفتم.((بس كنید بچه ها...با هم مهربون باشید.امروز،روز تولد منه.))
گلن رو به من كرد و چشمانش برق زد،درست مثل اینكه اولین باری است كه مرا می
بیند:((مگی... واقعا روز تولد توست؟))
با تكان دادن سر حرف او را تایید كردم و گفتم:((آره...ما اومده بودیم اینجا جشن بگیریم و...))
گلن گفت:((چه جالب!تولد من دیروز بود!)) وقبل از اینكه من بتوانم حرفی بزنم،به سرعت با من دست داد و دستم را محكم فشردو گفت:((تولد هر دوی ما مبارك!))و سپس،باور كنید یا نه،دست مرا بالا آورد و بوسه ای آب دار و پر سر و صدا و لچر برپشت دستم زد.
دوستانش از این كار او خندیدند.جودی و جیلی هم خندیدند.من همان طور حیرت زده در جای خود میخ شده بودم.
گلن شروع كرد به عقب كشیدن خود.
سپس جكی مرا از پشت هل داد به سمت گلن و با عصبانیت گفت:((یالا زودباش...تو هم دستشو ببوس!))
گلن و من به هم بر خورد كردیم و تقریبا روی زمین افتادیم.همه خندیدند.فكر می كردند منظره ی خیلی جالب و خنده داری است.
با عصبانیت گفتم:((بس كن جكی!))
او چطور می توانست اینطور مرا جلوی دیگران خجالت زده كند؟
گلن باز هم كوتاه آمد و در حالی كه دوباره رنگ به رنگ می شد،گفت:((تولدتمبارك...بعدا می بینمت.))و دستش را به معنای پیروزی بالا آورد و سپس با دوستانش به راه افتاد.
لحظاتی بعد،خواهران سه جیم و من با قدم های سریع در جهت مخالف آنها پیش می رفتیم.از چرخ و فلك و كوه سقوط آزاد گذشتیم.فریادها و جیغ های ناشی از وحشت از آن قسمت به گوش می رسید و فضا را پركرده بود.
جودی و جیلی در گوشی با هم صحبت كردند و خندیدند.جكی با دو دست بازوی مرا گرفته بود و همراه خود می كشید.با لحنی عذرخواهانه سعی داشت عمل خود را برایم توجیه كند:((اون پسر واقعا بی تمدن و خشنیه...تو چطور می تونی از اون خوشت بیاد؟))
جیلی گفت:((اون از ما نفرت داره!))
جودی افزود:((به خصوص از جكی.))
من گفتم:((و من اونو مقصر نمی دونم.جكی جلوی همه ی بچه های مدرسه باعث شد كه شلوارش از پاش بیفته!))

جكی خندید.((چه لحظه به یاد ماندنی و خاطره انگیزی!))

این كار واقعا جوك بزرگی بود...بیچاره گلن... ما باعث شدیم اون همه ی عمرش خجالت زده بمونه!))
جودی نفس عمیقی كشید و گفت:((اینم یكی دیگه از شوخی های عجیب و غریب جكی بود.))

گفتم:((من اصلا باورم نمی شه كه شما همچنان اونو تارزان صدا می كنید...یك سال تموم از این موضوع گذشته.))
سال قبل،جكی مسؤول لباس نمایش هنری مدرسه بود.گلن تصمیم داشت یك نمایش كمدی با لباس تارزان اجرا كند.این فكر پلید به ذهن جكی خطور كرد كه با او شوخی كند و مخفیانه لباس نمایش او را شكافت و بدون اینكه كسی متوجه شود بیشتر كش های آن را تا نیمه برید
.

بیچاره گلن روی صحنه جلوی تمام افراد مدرسه!حقه ی جكی موثر واقع شد و شلوارگلن جلوی چشم همه پایین افتاد!

جكی با لحنی پیروزمندانه گفت:((من هیچ وقت اون صحنه رو فراموش نمی كنم !))وهر سه خواهر از خنده منفجر شدند.

جیلی با لحنی هیجان زده گفت:((در اون هیبت خیلی خنده دار و مسخره شده بود.درحالی كه با شورت روی صحنه ایستاده بود و سعی داشت خودش رو بپوشونه.))
جكی به یاد آورد :((آره...همونطور ایستاده بود.خشكش زده بود و همه ی سالن از خندهریسه می رفتن...همه از خنده روده بر شده بودن.))
جیلی گفت:((از اون وقت تا حالا ما اون رو تارزان صدا می كنیم و هر بار این اسم رومی شنوه از خجالت سرخ می شه.))
گفتم:((اوه،یه سال از اون موضوع می گذره.بهتره موضوعو فراموش كنین.این كار شما درست نیست...دست از سرش بردارین.))
جكی به شوخی گفت:((چرا؟چون دوست جنابعالیه؟)) گفتم:((این كار خیلی نامردی بود!اصلا چرا این كار رو كردی؟))
جكی كه با مهره های ظریف شیشه ای گردن بندش بازی می كرد،خندید و گفت:((نمی دونم...همین طوری...فكر كردم خنده داره.))
در این لحظه جیلی در حالی كه به یك چادر سیاه كوچك در كنار گاری بستنی اشاره می كرد گفت:((بچه ها،دیگه بسه...یه كف بین!چطوره ما هم بریم پیشش؟من پیشگو ها رو خیلی دوست دارم!))
گفتم:((حرفشم نزنید...پیشگوها من رو عصبی می كنن.حتی از تماشای اونا توی فیلم ها هم خوشم نمیاد.))
جكی در حالی كه مرا به سمت چادر می كشید گفت:((مگی...اینقدر نه توی كار نیار.امروز،تولد توس و لازمه كه در روز تولدت آینده ت رو برات بگن!))
جیلی سر به سرم گذاشت.((بریم ببینیم پیشگو در مورد تو و گلن چی میگه!))
گفتم:((من كه فكر نمی كنم.))
اما طبق معمول،آنها چاره ای برایم باقی نگذاشتند و لحظاتی بعد جلوی در چادر تاریك ایستاده بودیم. جكی گفت:((بهتره همه ی ما فالمونو بگیریم.همه مهمون من!))
جیلی زیر لب گفت:((خیلی جالبه...ولی فكر می كنی یه پیشگو واقعی باشه؟فكر می كنی واقعا بتونه آینده رو پیشگویی كنه؟))
هر سه خواهر به سمت چادر حركت كردند.من پا پس كشیدم و به تابلوی دست نویس با حروف قرمز و سیاه خیره شدم:دوشیزه الیزابت.پیشگو.یك دلار.
به یكباره احساس كردم كه تپش قلبم شدت گرفته است. فكر كردم:((چرا چنین احساس عجیبی دارم؟چرا از این واقعه احساس خوشایندی
ندارم؟))
ادامه دارد...
(آخه اینم کتابه؟؟؟؟)


[ سه شنبه 3 مرداد 1391 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه