تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - فردا

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

فردا

شب همگی بخیر....
فردا قصه گویی دارم....به ده نفر گفته بودما....دریغ از یه اس ام اس "موفق باشی"!:|:|:|
مسابقه تو انزلیه...
من تک و تنهام از رشت....
وقتی رفتم کانون خودمون و داشتم گله میکردم که چرا هیشکی با من نیس...خانم جهاندار_مدیر مرکز_لبخند زد و گفت:تو که دیگه بزرگ شدی دختر!ما باید بچه هارو به تو بسپاریم بفرستیم!
یه ذره مکث کرد و گفت:دیگه سارا کوچولوی ما نیستی!
وقتی رفتم کانون دوم ابتدایی بودم....
خندید و گفت:اولین روزی که اومدی اون گوشه کلاس برگزار شد.کلاس که تموم شد من به همکارا گفتم این دختر کوچولوئه چه سر زبونی داره!
همه خندیدیم...
دلم گرفت!
چه زود گذشت!
کانونِ پرورشی و فکری کودکان و نوجوانان...جایی که من خودمو شناختم..خودمو پرورش دادم!!!
جایی که توش دنیا رو صفحه ی نقاشی دیدم...خوشیا صورتیو آبیو نارنجی و بنفش و سبز...تلخیا سیاه و قهوه ایو سرمه ای و خاکستری....
ولی یاد گرفتم رنگای شادو پررنگ کنم و رنگای تیره رو پاک...
دوست پیدا کردم!دوستی که دیگه عین خواهرمه...صنم...که مطمئنم تا اخر عمر بیخ ریش نداشتشم!
کلیییی کتاب خوندم...اصن کانون منو عاشق کتاب کرد...
کلاسای جورواجور...نمایش عروسکی...بازی دسته جمعی..تئاتر...نمایش سایه...نقد کتاب...کلاس ادبی...شعر..داستان...مشاعره...و...قصه گویی!
شاید هرچقد که بزرگتر میشم کمتر وقت کنم برم کانون ولی همیشه یه قسمت از وجودمو اونجا به امانت گذاشتم...
تازه!از سه سال پیش که عضو ارشد شدم گاهی مربی کلاسا میشدم!وای یه حالی میده با بچه ها کلاس داشتن!خصوصا پسرا!کافیه بهشون بگی بن تنو میشناسی!عاشقت میشن!:دی!
هنوز یکیشونو گاهی تو پارک میبینم یه ماچ گنده از اون لپای تپلش میکنم!(6 سالشه ها!!!)
خلاصه کنم.....فردا قصه گویی دارم و تقریبا دارم از استرس میمیرم.:(
شاید چون برای اولین بار مامانم میخواد به داستانم گوش بده!
و اینکه...دعا یادتون نره!

پ.ن:دلم تنگ رشاده!ولی ساعت مدرسه جوریه که نمیتونم برم...:( اینم یه درد دیگه!
پ.ن2:دلم تنگ همتونه....:(



[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه