تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - یه تجربه ی جدید..

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

یه تجربه ی جدید..

امروز واسه دیدن یکی از آشناها رفته بودم بیمارستان...
نشسته بودم رو صندلی...
داشتم تماشا میکردم...
چند نفر تصادفی بودن...
خیلی سر و وضع مجروح و خون آلود افتضاحی داشتن بنده های خدا...
دو نفری که باهام بودن هر دو تا مرز بالا آوردن پیش رفتن!(با عرض شرمندگی..)
نمیدونین چققققققققدر خوشحال شدم که من حالم از این چیزا بهم نمیخوره!اتفاقا عاشق اینم که سر و کارم با خون بیفته..خصوصا عاشق قلبم...وااای من عاشق اینم که از نزدیک قلبو ببینم..حالا اینکه بخوام لمسش کنم که....واااای عااااااااالیه..
بگذریم...
امروز تمام مدت نشستم و تماشا کردم پزشکاییو که میرفتن و میومدن...
فک کردم...به اینکه چقد آرزو دارم یه روزی منم یه جراح قلب بشم!
بعضی وقتا...سست می شدم...
نه به خاطر اینکه پزشکی قبول شدنش خیلی سخته و حتی اگه قبول شی باید بخش بزرگی از عمرتو پاش بذاری..نه.من همه تلاشمو میکنم.
بلکه بخاطر اینکه...
خودم هم قبول دارم آدم احساساتی ای هستم...
از منطق هم اونقد که باید بهره نبردم..
و..اگه یه روزی به آرزوم رسیدم و یه جراح شدم،
اگه...اگه...یه نفر زیر دستم بمیره....
میتونم به زندگیم ادامه بدم؟
این دو ماه اخیر ذهنم خیلی درگیرش بود..خیلی زیاد!
امروز...
تصمیممو گرفتم...
من دوست دارم یه جراح قلب باشم و به مردمم کمک کنم!
بهشون زندگی ببخشم!
به هر قیمتی...
با وجود هر مانعی...
من میخوام به هدفم برسم...
امروز تصمیم گرفتم اونقدر قوی بشم که از پس هرچی بر بیام!
پزشکی قبول شدنش اصن آسون نیست...خیلی خیلی هم سخته!
ولی من میخوام همه ی تلاشمو بکنم...
حداقل اگه موفق نشدم حسرت نمیخورم که چرا تلاش نکردم...
تصمیم دارم بازم برم به بیمارستانای مختلف سر بزنم...تجربه ی خوبی بود...
گرچه...روز خوبی نبود!
با آرزوهای بسیار...
شب همتون نقره ای.



[ دوشنبه 10 تیر 1392 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه