تبلیغات
دختر سرزمین بارانی - کافه نیمه شب 4

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

کافه نیمه شب 4

خب چون طولانیه گذاشتمش تو ادامه مطلب..
بفرمایید ادامه.._ صادقانه بگو!من خوشگلترم یا تو؟!!
پسر با نهایت احساسی که میتوانست به نگاهش ببخشد به دختر خیره شد و زمزمه کرد:البته که تو!
دختر خندید...با خوشحالی.
پسر دستش را جلو آورد و دست دختر را میان دست هایش گرفت و به گرمی فشرد..
دختر لبخند زد و گفت:اگه تو نبودی؛من جدا باید چیکار میکردم؟!
پسر جواب داد:زندگی!
دختر اخمی کرد و گفت:یعنی تو هم بدون من راحت زندگیتو میکنی؟
پسر گفت:پرسیدن داره؟!!مگه خنگی؟همه زندگی من تویی..من چطور بدون زندگیم زندگی میکردم؟!
دختر به پسر خیره ماند...
گفت:واقعا...من از تو خوشگلترم..؟
پسر ضربه ی کوچکی به سر دختر زد و گفت:اگه از من خوشگلتر نبودی الان من رو به روت نشسته بودم؟!!
دختر بلند خندید...
پسر آهسته گفت:نظرت چیه برم یه چیز دیگه بگیرم بخوریم؟!
دختر با نگرانی گفت:وای نه!پولش خیلی زیاد میشه!اصلا از اولم نباید یه همچین جایی میومدیم!ما تازه از پرورشگاه اومدیم بیرون!به پولمون نیاز داریم!
پسرلبخند اطمینان بخشی زد و گفت:نگران پولش نباش!
و بلند شد و گفت:الان میام!
از کنار جمعی که گیلاس به دست بیلیارد بازی میکردند گذشت و به سمت پیشخوان رفت...
آنورتر...
زنی 29 یا 30 یا آخر آخرش 31 ساله از بالای گیلاس پر از مایع سرخش به دختر خیره بود...
با وجود اینکه دختر سرش را پایین انداخته بود..
اما زن حالت چشم هایش را تحسین کرد...
رنگ چشم هایش رنگ خاصی بود،..به رنگ کهربا!
اما...این دو چشم تنها جزء خاص چهره اش بودند!
در کل زیبایی خاصی نداشت!
سرش را به سمت پیشخوان و پسر گرداند که با هیجان با مرد پشت پیشخوان حرف میزند...
حتی از ان فاصله زیبایی افسانه ای پسر مشهود بود...
به شاهزادگان می مانست!
با آن چشم و ابرو و موهای مشکی  و قامت بلندش از زیبایی هیچ چیز کم نداشت!!
برای زن قابل فهم نبود...چه چیزی در آن دختر معمولی برای این شاهزاده ی زیبایی جذاب بود؟!!
زن با چشم های قهوه ای اش کافه را زیر نظر گرفت...لعنتی!امشب هم او نبود...
ولی زن صبر زیادی داشت...چندین و چند سال صبر کرده بود...
مردی با موهای سیاه روغن زده از کنار او رد شد.
مرد را صدا زد:آقا!
مرد با تعجب برگشت...
سوالی را که چند سال بود ذهنش را مشغول کرده بود پرسید:اون تابلوی کیه؟!
و با سر به تابلوی آن زن با چشم های زیبای آبی و موهای مشکی اشاره کرد..
مرد چند لحظه مکث کرد...:همسر من.
و قبل از آنکه زن چیزی بگوید گفت:مرده.
و رفت!
درست در همان لحظه پسر با دو بطری از کنار مرد مو مشکی رد شد و سر میز برگشت:ببخشید طول کشید!
و بطری را باز کرد و به دست دختر داد...
هر دو میخندیدند...با شادی!
و از نگاهشان میشد فهمید چقدر همدیگر را دوست دارند...
در باز شد..
نگاه زن از پشت میزش و نگاه مرد از پشت پیشخوان و نگاه پسر از رو به روی دختر به سمت در منحرف شد...
چند مرد بلند قد با پالتو های سیاه وارد شدند و به سمت میزی در کنار ضلع غربی کافه رفتند...
زن در دل گفت:میشناسمشون....عددی نیستن!
نگاه مرد مو مشکی رنگ خشم و نفرت گرفت و از پشت پیشخوان به سمت اتاق پشتی ناپدید شد..
پسر هم بدون کوچکترین توجهی به آنها به دختر لبخند رد...
ولی یکدفعه همه چیز تغییر کرد...
مرد مومشکی با قدم هایی لرزان از پشت پیشخوان بیرون آمد و با نفرت فریاد زد:شماها!!آره!!خودتون بودین!شما دخترمو کشتین!
اسلحه ی مشکی درازی در دستش به چشم میخورد...
یک تفنگ قدیمی!و با ان... درست به قلب سر دسته شان شلیک کرد!
هیاهویی به پا شد..
زن تفنگش را از تو جیب پشت شلوارش بیرون کشید...
این مردک دیوانه بود؟!
داشت خودش را به کشتن میداد!باید کمکش میکرد...او هم عزیزش را توی همان کافه ازدست داده بود...میدانست انتقام چه لذتی دارد...
دختر با هراس خودش  را به پسر نزدیک کرد و با ترس پرسید:چی شده؟!!
پسر دست دختر را گرفت...
مرد مومشکی را از قبل میشناخت...مرد داستان قتل دختر چهار ساله اش را برای او گفته بود..
از آن گذشته به او نوشیدنی مجانی داده بود...
نمیتوانست بنشیند و تماشا کند...
دست دختر را ول کرد:آروم باش و تکون نخور!الان برمیگردم!
قبل از آنکه دختر جوابی بدهد به سمت مرد مومشکی دوید که زنی موه قهوه ای جلویش ایستاده بود و اسلحه به دست خودش را سپر او کرده بود...
پسر به سمت مرد رفت:دیوونه شدی؟اونا میکشنت!بیا از در پشتی فرار کن!من باهات...
اما قبل از تمام شدن حرفش صدای شلیک گلوله آمدو او درد عمیقی را درست در قلبش حس کرد...
به زانو در آمد...
زن با مشاهده ی گلوله خوردن پسر و فریاد های دختر از گوشه ی کافه که با ترس اسم پسر را صدا میزد بی درنگ به سمت آنها شلیک کرد...
درنگ جایز نبود...
اکثرشان فرار کردند...
مرد مومشکی بالای سر پسر ایستاده بود و با ناباوری میگفت:نه!نه!...
زن به سمت دختر دوید..
دختر با بغض گفت:اون کجاست؟صدای چی بود؟!!
زن گفت:پاشو...بایداونو از اینجا ببری!
اشک های دختر سرازیر شد:اون چیزیش شده؟
قبل از آنکه زن چیزی بگوید دختر گفت:من کورم!
زن ماتش برذ...
ناخودآگاه زیر لب گفت:و این همه مدت این همه زیباییشو ندیدی؟!
دختر با هق هق گفت:اون تو پرورشگاه تنها کسم بود!منم تنها کس اون...ما میخوایم ازدواج کنیم!بچه هامون باید رنگ چشماشون مث من شه!
زن چند لحظه به او خیره ماند...
سرانجام لب گشود:با من بیا...برات همه چیو توضیح میدم..همه چی درست میشه!
دختر لرزان به او تکیه کرد و بلند شد...زن از بین هیاهو چشمش به جنازه پسر افتاد..و مرد مومشکی که کنارش زانو زده بود و اشک میریخت...
بازوی دختر را گرفت.
به سمت مرد رفت:انتقام دخترت این نبود...
هماطور که دست دختر را در دست داشت به سمت در رفت.
لحظه ی آخر برگشت به سمت کافه:ولی من انتقامشونو میگیرم...انتقام همه!
و همراه با دختردر تاریکی شب ناپدید شد...

[ دوشنبه 13 خرداد 1392 ] [ 03:16 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه