دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

س مثل سلام

سلامی به اندازه همه قطرات تمام باران های سرزمین باران!
سلام!من سارا هستم !من توی سرزمین بارون زندگی میکنم!پس میتونید من رو دختر بارون بنامید...به دنیای رویایی دختر بارون خوش اومدین!




[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرمن راجع به وبلاگ دختر باران() ]

Anne shirley
پشت لپ تاپ نشسته و درحال کتاب خواندن می بودیم که ناگهان پدیده ای به نام خواهر بزرگتر،که عموما رویا نام دارد،از آن دوردست های دور از راه رسید و خودش را روی مبل کنار ما پرت کرد و باعث شد ما و لپ تاپ حدودا یک متری به سمت هوا شوت شویم..!
سپس با لبخند شومی که نشان از درخواست انجام کاری بود گفت:"میدونستی خیلی تو دانلود کردن ماهری؟"
ما هم که یک چند صدباری بااین حرف ها و چاخان ها خر شده بودیم این بار با خونسردی تمام پاسخ دادیم:"آره،میدونم..!!"
رویا که دید از این راه به نتیجه ای نمیرسد راه صداقت و صراحت را در پیش گرفت:"آهنگ آنشرلیو دان کن!"
ما هم گفتیم:"مگه خودت لپ تاپ نداری؟مگه فقط من اینترنت دارم؟نمیبینی دارم کتاب می خونم؟؟"
....
هی...
زهی خیال باطل!
این ها را فقط توی دلمان گفتیم!(حالا اگه گذر رویا به وب من بیفته فاتحم خوندست!!!!)
در واقعیت لبخندی مصنوعی بر لب آوردیم و گفتیم:"مگه خودت نداشتیش عزیزم؟"
رویا هم با خونسردی متقابل پاسخ داد:"باکلامشو میخوام!"
ما هم روش محبت را همزمان با صفحه pdf کنار گذاشتیم و صفحه گوگل را باز کردیم و همزمان پرسیدیم:"مطمئنی همچین چیزی وجود داره؟!!"
وارد یک سایت دانلود mp3 انگلیسی شدیم و رویا جواب داد:"نه!!"
بععععععله...با تشکر از خواهر گرامی!
خلاصه پس از کلی گشت و گذار یک عدد آنشرلی با کلام یافتیم و دان شروع شد...
پس از دقایقی آهنگ دان شد و آهنگ را باز کردیم.
رویا هم با هیجان گوش سپرد و ما هم با آرامش خاطر سراغ صفحه pdfمان رفتیم...
ابتدایش که واضح بود...آهنگ آنشرلی.
و درست در لحظه ای که ما انتظار شنیدن کلماتی انگلیسی را داشتیم در کماااااااااااااال حیرت و ناباوری این جملات سکوت خانه را شکست...

"

آنه ! تكرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت

وقتی روشنی چشمهایت

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم كودكیت

از تنهایی معصومانه دستهایت

آیا می دانی كه در هجوم دردها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟

آنه !

اكنون آمده ام تا دستهایت را

به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

در آبی بیكران مهربانی ها به پرواز درآیی

 و اینك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو..

 رویا و بنده که تا انتهای آهنگ با دهان باز ایستاده بودیم در حالت هنگ به سر میبردیم...
یکدفعه رویا گفت:"تصور کن انگلیسیا میرن توسایت انگلیسی تایپ میکنن آن شرلی بعد اینو پیدا میکنن!"
و دقایقی بعد شلیک خنده ی ما فضای خانه را پر کرد...
بععععععععععععله!
یعنی ایرانی ها همه جا هستند!!
سایته صد درصد انگلیسی بود!!!سایت آپلود هم نبود آخه!!!!!
بعععععععععععععععععععععععععععله........



پ.ن:البته بالاخره یافتیم این آنشرلی باکلام را...که در حال حاضر آهنگ وب میباشد..



[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

دیار من.
دیار من جاییست..
نه دور نه نزدیک.
با درخت هایی به بلندای سقف آسمان.
جاییکه....
شهید نمیشوند گنجشکانش...
بدست تیر و کمان های کودکان شهر.
جاییکه...
خنده برای نشستن روی لب ها اجازه نمیگیرد...
بی اجازه می آید...
حالا حالا ها هم قصد رفتن نمیکند...
همین دور و بر هاست دیار من...
دیار من سرزمینیست،
با مردمان خوب،
با بادبادک های بسیار،
....
توی دیار من...
تحت تعقیب است دشمنی.
همدستانش خیانت و دروغ و ریا..
که فراری اند از دیار من...
گذر قاصدک ها،
به دیار من می افتد،بسیار!
دیار من،
سرزمین آرزوهای خوب خوب!
دیار من...
سرزمین باران است آنجا...
زود زود می بارد باران.
می بارد و می شورد غصه هارا...
اهل آن دیارم من...
هر وقت که خواستی،
تو هم...
یک سری هم آنور ها بیا...


[ جمعه 27 اردیبهشت 1392 ] [ 04:42 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

این روزها...
این روزها به پادرد شدیدی مبتلا شده ام!
خودت که خوب میدانی...
از وقتی که مرا از قلبت بیرون کردی،
پشت در قلبت ایستاده ام...
پیوسته دارم در میزنم تا مرا دوباره راه بدهی..
اما مدام میگویی :ظرفیت پراست!جای اضافی ندارم!
بی انصاف نباش.
میدانی که جای دیگری را برای رفتن ندارم!
به همین دلیل است که این روزها؛
به پادرد شدیدی مبتلا شده ام!
 

پ.ن:این یکی اونقدرام قدیمی نبود.

[ سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

دلقک عوضی
اولین کتاب نسبتا پرحجمی که خوندم دلقک عوضی بود...سوم ابتدایی بودم.
تا اون موقع کتابایی که میخوندم بیشتر از 50 صفحه نبودن...(جز مجموعه داستانای هانس کریستین اندرسون که خوندنش خیلی طول کشید.)
از 7 سالگی کتاب خوندنو شروع کردم..
کسی نبود که باهام بازی کنه.و دو تا خواهر بزرگ و مرتب داشتم که از پخش و پلا شدن اسباب بازیای من بدشون می اومد!
از یه طرف هم نمیدونستم کتاب چی هست و دوست داشتم بفهمم قفسه بابام چرا پر از این دفتراست...
وقتی کتاب میخوندم..
از دنیای اطرافم فاصله میگرفتم...
وارد دنیایی میشدم که تو 7 سالگی برام بهشت بود!
حالا که به 7 سالگیم فکر میکنم با حسرت ارزو میکنم ایکاش یکی کتابو از دستم میگرفت و عروسک میداد دستم...
شاید اونجوری مثل همه حالا کلی پشت ویترین اسباب بازی فروشیا نمی ایستادم و هنوز اشتیاق غیر عادی ای نسبت به بازی با اسباب بازیای دخترداییم نداشتم!
بگذریم...
دلقک عوضی رو خانمی بهم معرفی کرد که نقش خیلی مهمی در محکم کردن پیوند منو کتاب داشت!نقش مهمی در ساختن سارای معتاد به کتاب!
دلقک عوضی منو مجذوب خودش کرد...
هلن،دختریکه مادر بیمارش دور از اونه،هم کلاسیاش بهش لقب دلقک عوضیو دادن و...
هلن میخواست یه دوچرخه داشته باشه،با تمام وجود!
و مهم تر از اون میخواست ثابت کنه که دلقک عوضی نیست!
من هلنو تو اتوبوس گم کردم...
همه جا با خودم میبردمش...
مدام میخوندمش...
یه بار که تو اتوبوس میخوندمش خوابم برد...کتاب رو پام بود!
ولی وقتی پا شدم کتاب نبود!هر چقدم جست و جو کردم نبود که نبود..
و من دیگه هلنو ندیدم...
اما...
هنوزم که هنوزه..
هلن توی ذهن منه..
و من به وضوح خطوط اون کتابو به یاد میارم...
گرچه بعد از اون هزاران کتاب خوندم که حتی شاید بعضیاشونو یادم بره!
اما توی وجود من هنوز یه حسی هست که میخواد به هلن بگه من میدونم که تو یه دلقک عوضی نیستی و متاسفم که گمت کردم!
هنوز ...


[ دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

the end
حالا که آخرین روز مدرسه هم رسید...
فقط میتونم بگم...


 
 

پ.ن:هیچی نمیتونه درد منو توصیف کنه..


[ یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

فردا
فردا ما یه آزمون خیلی خیلی مهم داریم...
خواهشا؛هرکی که این پستو میخونه،برای بچه های نور3 آرزوی موفقیت کنه...
دلم میخواد آزمونو بدم...
و...
یه...
"نفس راحت"...
بکشم.
پ.ن:چی میشه اگه فردا بارون بباره...؟





[ چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

مرا دوست بدار..
مرا دوست بدار!
مرا زیر ابر های تیره یواشکی دوست بدار!
زیر آن چترهای بارانی...
زیر آن باران های ناگهانی...
توی قلبت،زیر نگاه عشق!
مرا زیر نگاه خیره ی عشق دوست بدار!
مرا از اعماق روشنی های قلبت بخواه!
آنکه بر کرسی غم تکیه زدست منم؛
ای معشوق شعر های خیالیم!
ناگزیر..
مرا دوست بدار!




پ.ن:از اون قدیمیا بود!


[ سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

امروز
امروز هم روز قشنگی بود...
از اونجایی که جناب رییس جمهور تشریف آوردن رشت مدرسمون 9:15 تعطیل شد!!! 
 

خلاصه...من و دوتا از هم سرویسیام:آتنا و ثمین،بر آن شدیم که بریم سبزه میدون خرید روز مادر!
سبزه میدون پیاده شدیم و راه افتادیم بین مغازه ها...
ثمین و آتنا خریدشونو کردن...
منم واسه شوهرخواهرم که دبیر زیسته کادو خریدم واسه روز معلم...از اونجاییکه باهم پول گذاشته بودیم قرار بود واسه مامانم گوشی بخریم منم خواستم فقط یه ظرف خوشگل براش بخرم که دست خالی نرم خونه.
تو مغازه ها میگشتیم که رسیدیم به های سان،(همون خورشید تابان...فروشگاه گندهه هستا!)
خواستیم بریم بالا که مرده بهمون گفت کوله پشتیمونو بذاریم!!!!
اخه نه که با تیپ مدرسه بودیم ظاهرمون شبیه دزدا به نظر میرسید!
ثمین هم عصبانی شد گفت:نمیخواد بچه ها.برگردیم!
مرده که دید به ثمین بر خورده پشیمون شد و گفت:خب اشکالی نداره.برید بالا!
ماهم رفتیم...
چشتون روز بد نبینه...آتنا...
هی میرفت طرف لباسا بلند بلند میگفت:ثمین!ثمین!سارا!کیفتونو بیارین دیگ!بیارین پرشون کنیم!بدوین دیگه!
حالا جوری هم بلند میگفت که علاوه بر ما همه کارکنای فروشگاه از خنده غش کرده بودن!
حالا مگه تموم میکرد؟؟؟؟
رفت طرف شالا گفت:سارا من اینا رو جمع میکنم تو از اونور بریز تو کیفت!
رفت طرف لپ تاپا گفت:بچه ها ده بیست سی چهل کنیم از کدوم شروع کنیم؟؟
منو ثمین هم انقد گفتیم:آتنا زشته!آتنا بیخیال!آتناااااااا!
دیگه هم نتونستیم وسایلا رو نگاه کنیم فقط با سرعت هرچه تمامتر خارج شدیم!
خود اون پسره از خنده قرمز شده بود...
حالا امروز همه جوری با محبت به ماها نگاه میکردن که داریم واسه مامانامون کادو میخریم!
برگشتنی هم رفتیم پارک قلمستان تاب بازی!
روز قشنگی بود...
امروز هم که به قول زهرا ایل قاجار هجوم آوردن خونمون یه کلمه هم درس نخوندم...

روز قشنگیه چون اتفاقای قشنگی افتاده توش..
ولی از اون مهم تر امروز،روز فرشته هاییه که بی ادعا روی زمین راه میرن...
فرشته هایی که هیچکس نمیتونه جای اونارو واسه ما پر کنه...
فرشته هاییکه اسمشون "مادره"
همه ی فرشته های زمینی روزتون مبارک!
این روزو به مامان خودم تبریک میگم...و ازش میخوام همه بدی های منو ببخشه.و همیشه کنارم باشه و تنهام نذاره...و ازش ممنونم!بخاطر زحمتا و سختیایی که واسه من متحمل شده و دم نزده!وازش ممنونم!
که مادر منه...و بدونه....
که دوستش دارم!
هرچند شاید هیچوقت این حرفا رو نخونه چون اصن خبر نداره من وبلاگ دارم!
و همچنین این روزو به مامان شمیم جونم،خاله سحر عزیییییز تبریک میگم!
مادر فوق العاده ای که نظیر نداره!و مطمئنم هیچوقت هیچوقت هیچوقت نمیتونم روح بزرگ و قلب مهربون و شخصیت دوستداشتنیشو فراموش کنم!خاله عزیرم به توان بی نهایت دوستت دارم!
و مامان زهرا جونم!خاله عزیزم!وجود شما هم مثل وجود یه فرشته پاک و روشنه!به زهرا بخاطر داشتن همچین مادری تبریک میگم!و امیدوارم قدر گرما و محبت بی دریغ شما رو بدونه!هزاران بار دوستتون دارم!
مادرای فوق العاده ای که من میشناسمشون اونقد زیادن که حوصلتون سر میره!
پس همینجا خلاصش میکنم و از همتون میخوام...قدر مادراتونو بدونین!
شب همگی بخیر...




[ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

فاتحه!!!
جونم بگه براتون...
امروز امتحان ترم عربی داشتیم..شفاهی!
بچه ها دونفر دونفر به ترتیب شماره میرفتن تخت اول مینشستن...
نوبت منو ریحانه بود...
منم که بنظرم سوالاش سخت اومده بود یه آیت الکرسی خوندم واسه ریحانه.
بهش گفتم:واست آیت الکرسی خوندم.
بعد یه آیت الکرسی دیگه خوندمو رو به ریحانه گفتم:یه آیت الکرسی هم واسه خودم خوندم!
بعد یه آیت الکرسی دیگه خوندمو بهش گفتم:یه آیت الکرسی خوندم واسه جفتمون!
بعد یه مدت دیدم صدای ریحانه درنمیاد داره یواش یه چیزی میخونه.
خوندنش که تموم شد با یه لبخند به پهنای صورتش برگشت بهم گفت:منم واسه جفتمون فاتحه خوندم!

پ.ن:این روزا جدا به فاتحه نیازه...با این امتحانات قشنگ قشنگ!!


[ دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

یک تجربه شگفت انگیز!
امشب احساسی بس شگرف را تجربه نمودیم!
بیخیال عین آدم حرف زدن...
واااای!
امشب از هفت و نیم تا نه کلاس زبان داشتیم!
جونم بگه براتون که ورد کوییز هم داشتیم!
خلاصه ما هم نشستیم خوندیم...
رفتیم کلاس و با دو کودک معصوم و دوستداشتنی؛به نام های پونه و ساسا رو به رو شدیم که مظلومانه از من درخواست تقلب می کردند!
و آیا زدن دست رد به سینه این دو طفل معصوم و شکستن قلب آنان امری شایسته بود؟؟؟؟؟
صدالبته که نه!
به همین دلیل بین پونه و ساسا نشستیم...
تی چر دوستداشتنی مان نیز لطف بزرگی کردند و سوال ها را به دو بخش A و B تقسیم کردند که همه باهاش آشنایی دارید...
من شدم  B   که وسط پونه و ساسا بودم و آن دو  A!!
بنظر میرسید پونه و ساسا از تقلب من ناامید شده اند که یکدفعه در یک اقدام شگفت انگیز ورقه خود را با ورقه پونه عوض کردم و جواب های صحیح را نوشتم!
و پس از آن با ساسا!و پس از آن به پریسا رسوندم!
تاحالا تقلب زیاد داده بودم ولی ورقه عوض کردن...نه!!!
حس فوق العاده ای بود!
و انقدر در کمال خونسردی این کار را انجام دادم که پونه شاخ در آورد!
و الان یه حسی بهم دست داده ماورای ناپلئون!!
بعععله...


[ شنبه 7 اردیبهشت 1392 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

خیابان
در خیابان که قدم میزنم،
بوی تو می آید.
بوی آشنایی!
گرچه اکنون سرگذشتم دوریست...
در خیابان که قدم میزنم،
خنده ام میگیرد..
زندگی تلخم...
سخت!
تلخ تلخ است...
در خیابان که قدم میزنم،
پنجره رو به تجلی باز نیست!
هرچه از منظره است،
بی کسی و تنهاییست..
در خیابان که قدم میزنم،
رنگ ها بوی فضایی دارند،
که مرا دور کرد،
از روز های بی دغدغه ای که،
بی شباهت به اوهام نیست!
در خیابان که قدم میزنم...
آدرس میخواهم!
در خیابان زندگی ام،هیچکسی پیدا نیست...
90/12/5       


[ سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 ] [ 10:05 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

تولدم!
چند سال پیش،در این روز دختری با موهای خرمایی تیره،چشمای قهوه ای دورمشکی،و پوست سفید بدنیا اومد...
دختر سوم یه خانواده...
دختریکه وقتی ساعت نه صبح پا به این دنیا گذاشت گریه میکرد بدون اینکه بفهمه چرا گریه میکنه...
یه دختر با احساسات فراوان...
و با منطقی نه چندان جالب!
دختریکه هرچی بزرگ و بزرگتر می شد بیشتر میفهمید زندگی یعنی چی!
دختریکه عادت داره بشینه روی تاقچه و شعر بگه...
که شبا با دوربین دو چشمی ستاره هارو نگاه کنه....
و....
که موقع گریه با دست صورتشو بپوشونه...
دختریکه هرچی بزرگتر می شد بیشتر می فهمید برخلاف ماه تولدش از جنس بارونه...
اون دختر کسی نیست جز....من.
سارا.
دختر سرزمین بارانی.

[ شنبه 17 فروردین 1392 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

کافه نیمه شب3
_برای هزارمین بار میگم!لطفا...برای من همه چی تموم شده.تو هم همه چیو فراموش کن!
مرد جوان به سمت دختر خم شد و گفت:چرا؟
دختر بدون اینکه به چشمهای مرد نگاه کند زمزمه کرد:چون دیگه دوست ندارم.
مرد جوان با خشم گفت:تا کی میخوای این دروغو برای من تکرار کنی؟!!
دختر سرش را بالا آورد و به گردن مرد خیره شد.به جای چشم هایش.
با صدایی لرزان که رگه هایی از اراده در آن دیده می شد گفت:چرا میخوای خودتو به من تحمیل کنی؟من تو رو نمی خوام!ازت بدم میاد!
مرد جاخورد و بی اختیار خودش را عقب کشید..
دختر سریع گفت:شما به من نیازی ندارید...من در شان شما نیستم.
مرد مبهوت زمزمه کرد:شما؟؟؟!
دختر آهسته گفت:از این به بعد تویی وجود نداره.
مرد یک پسربچه احساساتی نبود...
سال های زیادی رفته بودند تا برای او تجربه شوند..
مرد نمیتوانست بیش از این تحمل کند شکسته شدن غرورش را..
توسط زنی که آنقدر او را دوست داشت...
با عجله بلند شد..
دختر هراسان سربلند کرد و زمزمه کرد:کجا میرید؟
مرد به نگاه ملتمس دختر خیره شد که از او میخواست نرود.
بی اختیار گفت:میرم دستشویی.
و اضافه کرد:برمیگردم.
دختر آهی از سر آسودگی کشید و مرد با نگاهی غمگین رفت.
دختر دستش را زد زیر چانه اش و به اطرافش نگاه کرد...
اشک هایی که توی چشم های گرم و قهوه ای اش حلقه زده بودند زیبایی چشم هایش را چندبرابر کرده بودند...
چشمانش را بست و سعی کرد افکار آزار دهنده را از خود دور کند اما بی اختیار صداها توی گوشش پیچیدند...
_پدر اون صاحب یه کمپانی بزرگه که برای ما دردسر درست کرده!
_ولی این چه ربطی به اون داره؟
_ربطش اینه که تو باید بهش نزدیک بشی تا بتونی اطلاعات مورد نیاز مارو پیدا کنی!
_آخرش چی میشه؟
_هه...معلومه.وقتی اطلاعاتو گرفتیم میکشیمش!
خاطرات توی ذهن دختر ورق میخوردند..
دختر توی ذهنش خودش را میدید که سر راه مرد قرار میگیرد..
تلاش هایی که برای جلب توجه و علاقه او میکرد..
و درست در لحظه ناامیدی اش..
خاطره آن شب...مرد از ماشین آخرین مدلش پیاده شد..
به سمت او آمد...
همان جمله ها...دقیقا همان کلمات توی ذهن دختر بودند..
"من دیگه نمیتونم از تو فاصله بگیرم...آره..حالا مطمئنم..حالا مطمئنم که من..دوست دارم!"
و فریاد کشیده بود:خدایا!من دوسش دارم!
قطره ای اشک روی گونه دخترلغزید...
به خاطر آورد...همه آن اطلاعاتی را که در اختیار آنها گذاشته بود..با بیرحمی تمام به مرد جوان خیانت کرده بود.
با خود گفت:نه...من لیاقت تورو نداشتم!
به یاد آورد چطور یک ماه پیش اطلاعاتی را در دست داشت که اگر در اختیار آنها میگذاشت مرد حالا زنده نبود...
به یاد آورد..آن شبی بود که تازه فهمید چقدر دیر شده...
چقدر دیرشده و او حالا...مرد را با تمام وجود دوست دارد..چطور میتوانست اسیر محبت های مردی نشود که همیشه از او حمایت کرده بود؟
مردی که باعث شده بود گذشته پردردش را فراموش کند..
 استرسی  که هنگام دادن اطلاعات غلط به آنها تجربه کرده بود...فراموش نشدنی بود!
قلبش فشرده شد..
با خودش گفت:با اطلاعاتی که من به اونا دادم نیازی به کشتنش ندارن!حالا اگه من اونو ترک کنم این پرونده برای همیشه بسته میشه...و اون سالم میمونه!
قطره اشکی دیگر...
اشک هایش را پاک کرد..چشمش با تعجب به چهره اشرافی زنی با چشم های زیبای آبی افتاد..تابلوی زن در گوشه ای پرت از کافه بود..
چشم های زن به قدری مهربان بود که دختر لبخند زد..
غافل از چشم هایی که از زیر کلاهی سیاه به او خیره شده..
دختر سرفه ای کرد و صاف نشست.
مرد برگشته بود.
دختربرخاست و گفت:من دیگه میرم.
دیگر نمیتوانست بایستد..بایستد و درد بکشد..
به مرد گفت:بخاطر همه چی ممنونم...خداحافظ برای همیشه!
و قبل از آنکه مرد جوابی بدهد دختر به سمت در رفت.
مرد با عجله دنبالش رفت..دستش را دراز کرد و بازوی دختر را گرفت ولی...
صدای بلندی توی کافه پیچید..
چند نفر جیغ کشیدند...دست مرد شل شد...
دختر با عجله برگشت.
مرد نقش زمین شد...
چشم دختر به مردی با کلاه سیاه و تپانچه ای در دست افتاد.فریاد زد:تو!
مرد پوزخندی زد و گفت:فکر کردی میتونی در بری؟با وجود اطلاعات غلطت؟!
دختر زانو زد و به چشمان بیروح مرد جوان خیره شد..که دیگر در آن زندگی جریان نداشت..
مرد کلاه سیاهش را پایین کشید و خنده کنان گفت:حالا نیازی نیست که تو رو بکشم!همین که عشق ابلهت مرد کافیه!
مرد رفت و دختر با صورت خیس از اشک به چشم های روشن مرد جوان خیره شد..
دختر روی زمین نشست...باورش نمیشد..چطورامکان داشت؟نه...نه...
چشمانش را بست و زمزمه کرد:حق با تو بود.
من دروغگوی خوبی نیستم..
همیشه دوست داشتم...همیشه!
کافه به جنب و جوش افتاده بود.
دختر  با چهره ای عاری از ترس بلند شد ...
باید صاحب آن کلاه مشکی را پیدا میکرد...
آن مرد هم باید دردی را که او کشیده بود می کشید!
توی همان مکان...
کافه نیمه شب.
دختر با گام هایی بلند از کافه نیمه شب خارج شد.

[ جمعه 9 فروردین 1392 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

my lovely headphone

از دار دنیا یک هدفون 5000 تومنی داریم.
کافیست کمی...فقط کمی صدای موسیقی ای که به آن گوش میدهی را زیاد کنی
بععععله...
چشمتان روز بد نبیند...
بقال سر کوچه هم موسیقی مبارک را میشنود...

کلا هدفونمان دست به خیر است،یک کاری میکند همه فیض ببرند...
امروز نشسته بودیم پشت لپ تاپ و با ژست مخصوصی هدفون را روی گوشمان قرار داده بودیم وبا بلند ترین حد ممکن به موسیقی های چایکوفسکی گوش میدادیم..

دختر دایی 11 ساله مان نیز دور و بر ما می پلکید و ما هم به شدت درگیر حفظ کردن ژستمان بودیم..
کلا زیاد روابطمان با این دختردایی مسالمت آمیز نمیباشد...
یکدفعه حس کردیم چیزی گفت.
با وقار شگفت انگیزی هدفون را پایین آوردیم و پرسیدیم:"چیزی گفتی؟
گفت:"گفتم چرا اونو گذاشتی رو گوشت؟!"
و ما که متوجه منظورش نشده بودیم گیج شدیم و پرسیدیم:"چطور مگه؟!"
دخترک کمی به هدفون خیره شد و بعد گفت:"آخه فرقی نداره اونو بذاری که...صداش بلنده دیگه.منم میشنومش خب!"
کمی به او خیره شدیم و با تمام وجود حس کردیم...
حس شریف ضایع شدن را...
به آرامی دست بردیم و سیم هدفون را کندیم....
بعله...





[ سه شنبه 6 فروردین 1392 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

باران
این روز ها بیشتر از همیشه دلم هوای باران میکند!
باران که بیاید...
میشورد و میبرد...
همه چیز را!
حتی شاید غصه دوریت را...
باران که بیاید اشک ها قایمکی فرو میریزند...
بی هراس از نگاه متعجب رهگذری...
و باران که بیاید...
میخندد..
دختر سرزمین بارانی.


[ یکشنبه 4 فروردین 1392 ] [ 03:55 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

1392
سال 92 هم شروع شد...
سال نوی همگی مبارک...
میگن امسال سال ماره،مار هم که نشانه سلامتی...
امیدوارم که امسال هیچکدومتون بیمار نشید...
نه جسمتون...
نه قلبتون....
نه ذهنتون..
دیکر حرفی نیست...

پ.ن:نشینید این 13 روزو فقط بخورید و بخوابیدا!بدانیدو آگاه باشد که در پس تعطیلات امتحاناتی در راه است...



[ چهارشنبه 30 اسفند 1391 ] [ 05:54 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

کافه نیمه شب2
صفحه گرامافون میچرخید و موسیقی قدیمی ای بی درنگ در فضای کافه جاری بود.
گوشه ای از اتاق مملو از جمع مردانی بود که ورق بازی میکردند و معلوم نبود سرچه چیزهایی که قمار نمیکردند...
گوشه ای دیگر دختری با موهای تیره سرش را به دیوار تکیه داده بود و باحالی نزار با مردی موبور حرف میزد...بیمار می نمود.
گوشه ای دیگر هم جمعی از زنان مست که هر از چندگاهی قهقهه چندش آورشان بلند میشد...
اما اینطرف...
زیر پیشخوان هیبتی در پتوی چرک خاکستری پنهان شده بود...
موهای مشکی آشفته اش کمی از لای پتو معلوم بود.وقتی از بین زنان مست،زنی موسرخ برای صدمین بار قهقهه جیغ مانند خود را سر داد هیبت کمی سرش را از بین پتو بیرون کشید...آنوقت بود که میشد دریافت...
او یک بچه بود.
و چه چشم های آبی براقی داشت!
ولی...دختر بود یا پسر؟!!
وقتی مرد با دیس غذا از کنارش رد شد و او با عجله خودش را عقب کشید تازه میشد موهای بلند و براقش را بهتر دید...باهراس به اطرافش نگاهی کرد و دوباره پتو را دور خود پیچید...
خدای من...او یک دختربچه بود!احتمالا نمیتوانست بیشتر از پنج سال داشته باشد...و چه چشم های هوشمندی داشت!
آیا او درک میکرد مردی که با موهای روغن زده و چرب مشکی بین میهمانان کافه میچرخد و نوشیدنی پخش میکند و چشمکی نثار زنان جذاب میکند و هراز چندگاهی با جذاب ترینشان به بحث مینشیند "پدر" اوست؟!!
شک دارم...
اما...در این شکی نیست که او مادرش را میشناخت...
مادرش خیلی قشنگ بود...موهای مشکی براق مادرش مثل او آشفته نبود،بلکه با یک گل سر مروارید قشنگ بالای سرش جمع شده بودند...چشم های قشنگ مادرش آبی بودند...خیلی خیلی قشنگ...
دختر بیچاره درک نمیکرد که چشم های خود او نیز مانند چشم های مادرش است...
همانطور که درک نمیکرد مادرش مرده...
مادرش دسته گلی از نرگس در دست داشت...
دختربچه همه این ها را توی همان چارچوب قهوه ای دیده بود...همان قاب عکس...گوشه راست اتاق...تصویر مادر توی قاب عکس پنهان شده بود و از کنار کمد...
مادر به او لبخند میزد..
دختر بچه سرش را بالا کشید...
فین پرسر و صدایی کرد و لبخند گله گشادی تحویل مادرش داد...
ولی یکدفعه سر و صدایی اوج گرفت و همه کافه به هم ریخت...
چندین زن جیغ کشیدند...
دختربچه حتی این را هم نمیدانست که پدرش بین مشتری ها بسته های سفیدی را رد و بدل میکند که "مواد مخدر" نام دارد...
تنها تصویری که او از پدر داشت مردی لاغر و قد بلند بود که سر مادرش داد میکشد و مادر گریه میکند...
تصویر دیگر هم بشقاب غذایی بود که با حقارت جلوی او گذاشته می شد...
و نگاه هایی پر از نفرت...
مرد درشت هیکلی با کله ای طاس که زیر نور شمع برق میزد یقه پدر را چسبیده بود و نعره میکشید...
چندین مرد دیگر هم پشت او...
دختربچه با ترس تماشا کرد...
مرد درشت هیکل فریاد کشید:جنس منو بده یا می کشمت!
دختر بچه سرش را توی پتو قایم کرد و بغض کرد...
پیشخدمت گرد و چاقی که موهایی مثل سیم تلفن داشت ولی با دختربچه مهربان بود به او گفته بود باید پدرش را دوست داشته باشد...
دختر بچه سرش را بالا آورد و رو به تصویر مادر زمزمه کرد:مامان...جنس چیه؟!
مامان تنها لبخندی مهربانانه زد.مثل همیشه...
مرد درشت هیکل تفنگش را بیرون کشید و روبه مرد که تلاش در فرار داشت نشانه گرفت...
دختربچه با هراس به مادر نگاه کرد اما مادر هم چنان لبخند میزد...
پدر روی زمین افتاده بود...
دختربچه بلند شدو شجاعانه گفت:نکشش!
اما هیچکس نشنید...
مرد تفنگش را به سمت پدر گرداند.دختر جیغ کشید:نکشش!
و به سمت پدر دوید...
صدای شلیک به گوش رسید...
دختر حالا توی آغوش پدر افتاده بود...و...و...پشتش می سوخت...
پدر با چشم هایی گشاد خیره خیره نگاهش میکرد...
سرش را برگرداند...
مادر به آرامی از قاب بیرون آمد...
به سمت او آمد و زمزمه کرد:مامان اینجاست عزیزم...با مامان بیا...
دختر بچه لبخند زد...
تصویر کافه و پدر محو تر و محوتر میشد...
و مادر و سفیدی پشتش واضحتر....
واضح و واضحتر....

[ یکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 06:32 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

ولنتاین مبارک!
عشق یه جاده ست.
یه جاده که وقتی توش قدم میذاری میدونی ته این جاده به کسی که دوسش داری میرسه...
این جاده...
برای بعضیا کوتاست و برای بعضیا بلند.
برای بعضیا حتی انتهایی هم نداره!
این جاده خیلی خطرناکه...پر از فراز و نشیب،پر از خطرای آشکار و پنهان!
با این حال فکر و خیال رسیدن به اون شخص انقد وسوسه انگیزه که تن به این راه میدی..
اونقد وسوسه انگیز و شادی آور که از طبیعت زیبای جاده لذت میبری....
توی این جاده خیلی سختی ها هست...
انتظار...
دوری.....
و شکسته شدن قلبت.....
درسته.درسته که شاید حتی یه روز اونی که دوسش داری یه حصار بکشه و بنویسه از این به بعد ورود ممنوع!و تو بمونی و یه قلب شکسته تو جاده ای که حالا دیگه سرسبز نیست و خشک خشکه!
درسته.درسته که شاید هرچقدر هم تو این جاده پیش بری به اون شخص نرسی...
درسته.درسته که شاید یه روز ببینی اون شخصو که دست تو دست یه نفر دیگه از این جاده میگذره...
درسته.همش درسته.
ولی....
شاید خدا به این موجود افتخار کنه...
موجودیکه....
با وجود همه این احتمالات پا به این جاده میذاره...
تو وجود ما یه روح خدایی هست و یه نفس گناهکار.
به شخصه معتقدم عشق تمام و کمال از روح خدایی سرچشمه میگیره...
امروز ولنتاینه...
و من امروز بهترین هدیه ولنتاین عمرمو از کسی گرفتم که برام بی نهایت عزیزه...
و من خیلی خوشحالم که اونقد خوش شانس بودم که تونستم توی دنیای به این بزرگی و با این عمر محدود با فرشته ای مث اون آشنا بشم...
خب...
شما چی؟
بگید ببینم ولنتاینتون چطور بود؟؟
خوشحال میشم بدونم...
پ.ن:اونایی که میگن ولنتاین فرداس بدونن ولنتاین برای ما 25 بهمنه!
پ.ن:یکی که خیلی دوسش دارم؛قولش یادش نره!




[ چهارشنبه 25 بهمن 1391 ] [ 04:52 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

یک آزمون پر ماجرا!!
هوا دارد کم کم سرد میشود.
حال که می تایپم بر آن شده ام که پستی جدید صادر بنمایم!
(الان احتمالا همتون دارین زیرلب نمیگین آی تو حرف زدنت....؟؟میگین دیه!)
خلاصه....صبح پاشدم رفتم مبتکران آزمون بدم_یه صبح جمعه ای هم نمیذارن دو دیقه کپه مرگمونو بذاریم!_اونم با چی؟؟
با پیکان وانت!!!!!!!!!!!!!!ماشینمون دست خواهر گرامیه بابام هم با پیکان وانت سفید به قول خودش صفرش که واسه مغازش تو لولمانه  بنده رو رسوندن مبتکران..
(ماشین خودمون روآست...)
تصور کنید منو سوار پیکان وانت....
مرگ!ببندین نیشارو!(اسراء جون و آقا محسن و هر فرد بالای 15 سالی که این قسمتو میخونه اشتباه نکنه،منظورم با شما نیستا!!)
حالا اینم که هر دفعه منو سر کوچه پیاده میکنه ایندفعه با اصراااااار منو برده جلو درش پیاده کرده....
منم هی اینورو نیگا،اونورو نیگا که خدایا آشنایی از غیب ظاهر نشه منو با این ماشین های کلاس ببینه!
خدارو صد هزار مرتبه شکر هیچ احدالناسی نبود!!حالا پدر محترم گیر داده برو اول مطمئن شو آزمون برقراره بعد بیا به من بگو من برم! 
آخه پدر جاااااااااان!من کلاس پنجم ابتداییم یه غلطی کردم  خبردار نشدم که فلان روز در موسسه شکوه،کلاس زبان بنده دایر نیست بعدش به جنابعالی زنگ زدم و جنابعالی مجبور شدید برگردید دنبال من!
حالا  چهار ساله منو بدبخت کرده هرجا میرم میگه برو مطمئن شو....
خلاصه رفتیم داخل!
رفتیم داخل که یکدفعه صدایی از اعماق کلاس گفت:اسمتون؟؟؟
حالا منو داری؟؟!
انگار برق بهم وصل کردن از جا پریدم!!
آخه مراقبه رفته یه گوشه ای پشت در نشسته که اول که اومدم تو فک کردم کلاس مراقب نداره هنو!(آزمون هنوز شروع نشده بود!)
اخه خواهر!مگه قایم موشکه رفتی اون گوشه قایم شدی؟؟
حالا منم هول کردم گفتم سلام!
اونم گفت سلام!
اومدم برم بشینم که دوباره گفت:اسمتووووووووون!
منم تازه دوزاریم افتاد رفتم برگه پاسخنامه رو گرفتم و با هزار تا آب شدن و خجالت رفتم سرجای مبارک مستقر شدم!!
حالا تازه اوضاع عادی شده بود و رنگ آرامش گرفته بود که یکدفعه زهرا توی راهرو پدیدار شد.به سمت کلاس اومد.حدس زدم فکر کرده مراقب نداریم،خصوصا که منو مریم داشتیم هرهر میخندیدیم!
زهرا هم باتمام وجود
پریییییییییییید توی کلاس و با تمام وجود داد زد:سلاااااااااااااام! منو مریم هم بدون هیچ حرفی به پشت سرش:خانم مراقب.اشاره کردیم.
زهرا هم برگشت و با چهره سرخ و متعجب مراقب روبه رو شد(مراقبه هم با خودش میگفت اینا دیگه از کجا اومدن!)
فقط نبودین قیافه زهرارو ببینید...رفت ورقشو گرفت اومد نشست.حالا مثلا میخواد بیخیال باشه.یعنی اتفاقی نیفتاده که!
خلاصه پشت سرش هم شمیم اومد..
خدا بگم چیکار کنه شمیمو...کوچکترین سوتی ای نداد...خیلی راحت ورقه رو گرفت نشست...
بعدم ماندانا اومد...خوب یادم نی...فک کنم ماندانا هم یه سوتی ای داد...
آزمون شروع شد. حالا من هی یاد قیافه زهرا میفتادم خندم میگرفت...
یکبار هم در حین خنده سرمو آوردم بالا دیدم مراقب عینهو چی زل زده به من!
کاملا هجوم قطره قطره خونو به صورتم حس میکردم....سرمو انداختم پایین عین بچه آدم مشغول شدم...سر ریاضی دیگه دلم میخواست کلمو بکوبم به کاشی های کلاس!(البته حالا که پاسخنامه رو نگاه میکنم میبینم ریاضیو بد هم ندادم!میشه گفت نسبتا خوب دادم!!)
حالا وسط آزمون برق هم رفت!
ینی آزمونی بود به یاد ماندنی....
منو زهرا دادیم 
رفتیم پایین...
حالا مگه شمیم پیداش میشششششششششششششششششششه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خداااااااااااااااااااااا!
آدم مگه چقد سر یه ورقه میشینه؟؟؟؟
یادم نمیره پارسال چطوری خانم منصف ورقه رو از دستش کشید...حالا بازم پاشد ازش پس گرفت!
تصور کنید آدم برای صحیح غلط دلیل بنویسه!
همینه دیگه...
همینجوری میشه که میشه مخ کلاسمون دیگه.....
خلاصه  پس از قرنی شمیم هم اومد و دیگه بماند چقد حرف زدیم و خندیدیم...
و اما از  همه مهمتر!!!
موقع برگشتن من پشت مامان شمیم رو دوچرخه نشستم و قرار شد تا جایی با دوچرخه باهاشون برم!
شمیم هم بادوچرخش پشت ما!
وااااااااااااااااااااای یک چیزی بود!
ینی یک حالی داااااااااااااااااااااااااد!
خیلی وقت بود با دوچرخه تو خیابون نرفته بودم...
اعتراف کنم اولش میترسیدم شدییییییییییییید!
بعد کم کم یک مزه ای داد!
وااااااااااااااااااای!
همینجا میخوام از شمیم جوووووون و خاله عزییییییییزم از صمییییییییییییییییییییییییم قلب تشکر کنم!
به خاطر لطف بزرررررررررررررگشون!
روزقشنگیه...
باوجود اینکه سوتی دادیم...
باوجود اینکه هوا داره کم کم سرد میشه...
بازم روز قشنگیه،نه؟؟


[ جمعه 6 بهمن 1391 ] [ 12:56 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

no pain

شایعات فریاد می زنند...
خبر آورده اند...
خبر خوبی نیست...
می گویند باز تنها شده ام...تنهاتر از قبل....
شایعات در گوشم فریاد میزنند...
و من دست هایم را روی گوش هایم قرار میدهم تا ساکتشان کنم...
ولی طنینشان لحظه ای رهایم نمی کنند...
گوش هایم درد میکنند..


چشم هایم را میزند...
نور زننده حقایق تلخ....
چشم هایم را باز میکنم و میبینم هستی ام یک فضای خالی بیش نیست...
تاریک تاریک...
با دیوار های که گوشه گوشه شان با گچ نوشته اند "باز تنها شدی...تنها تر از قبل.."
قدمی به عقب برمیدارم...
عقب...
عقب تر..
به دیوار پشتم میخورم و از تماس با آن دیوار های تعفن برانگیز چهره ام را در هم میکشم...
اتاق تاریک تاریک است...
اما نوشته ها می درخشند تا بی نهایت...
می درخشند...
میدرخشند...
انگار ناگزیر کور خواهم شد...
از فریاد نورانی تنهایی ام...
پلک هایم را برای فرار از نور با سماجت روی هم می فشارم...
اما..
دریغ از ذره ای رهایی...
چشم هایم درد می کنند...

بویی سرد و تلخ تا اعماق وجودم رسوخ میکند و راه تنفس را بر من می بندد...
سرفه میکنم...
دارم جان میدهم...
با هربار سرفه انگار ذرات هوا زمزمه میکنند"باز تنها شدی...تنهاتر از قبل.."
قفسه سینه ام درد میکند...


روی زمین می افتم...
دارم می میرم... 
فریاد میزنند...می درخشند...شکل میگیرند...
همه چیز دست به دست هم داده اند تا نشانم دهند باز چه تنها شده ام...تنهاتر از قبل...
مرگ را جلوی چشمانم میبینم...
سر می چرخانم تا حد اقل یکی از آنها را ببینم...
آنها...
آنهایی که دوستشان داشتم...
نیستند...
رفته اند...
همه شان...
همه شان تنهایم گذاشتند..
آری...
انگار جدی جدی باز تنها شده ام...تنهاتر از قبل...
مرگ چقدر به من نزدیک است..
چند لحظه مانده...
صدایی سرد توی گوشم میپیچد:با خوشحالی ترکت کردند...

و ایندفعه...
صدایش را میشنوم...
صدای مهیب شکستن قلبم را...
که فقط خودم آن را میشنوم...
دلم میخواهد فریاد کنم...
انگار صدایی در من نمانده...
تصمیم میگیرم خود را به دست های لزج مرگ بسپارم...
چشم هایم را برهم میگذارم تا اخرین نفس را فرو برم...

یکدفعه...
صدایی میشنوم...
اشتباه میکنم مگر نه؟
اما!اما!
گوش کنید...
_سارا...سارا...
طنین صدای همه شان...که تک تک اسم مرا صدامی زنند...
جان تازه ای می گیرم....
نیم خیز میشوم و به حرف هایشان گوش می دهم...
_نرو...
_هی ما جایی نرفتیم...همینجاییم.کنار تو.
_ما دوست داریم...
_تو برای ما خیلی مهمی...
_ما هیچوقت جایی نرفتیم..
_آره...همیشه کنارت بودیم...

زمزمه میکنم:کنار من؟

همه شان می گویند:آره...کافیه درو باز کنی و بیای پیش ما...
چشم هایم را باز میکنم و مینشینم..
از مرگ خبری نیست...
چشمم به دری در ضلع شمالی اتاق می افتد...
بلند میشوم...
باترسو تردید جلو میروم..
جلوتر..
دستگیره چوبی را میگیرم و باز میکنم...
و....
لحظه ای خیره مانده و سپس می دوم به سمت آغوش هایی که بی ریا رو به من گشوده شده اند...
آغوش هایی که به نرمی میگویند:دیگر تنها نیستی.
و اینک،
از درد خبری نیست...

ببخشید اگه بد بود!



[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 4 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]