تبلیغات
دختر سرزمین بارانی

دختر سرزمین بارانی

جایی که من توش زندگی میکنم آبی آبیه..ولی نه دریاست نه آسمون...

س مثل سلام

سلامی به اندازه همه قطرات تمام باران های سرزمین باران!
سلام!من سارا هستم !من توی سرزمین بارون زندگی میکنم!پس میتونید من رو دختر بارون بنامید...به دنیای رویایی دختر بارون خوش اومدین!




[ یکشنبه 20 فروردین 1391 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرمن راجع به وبلاگ دختر باران() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مقصر

مقصر،

نه خدا بود نه زندگی و نه تو.
من بودم...
گذاشتم تو بروی از همین راه،
نه اهل اینجا بودی و..
نه اهل من.


مقصر،
نه سرنوشت بود نه ارتفاع و نه تو.
من بودم...
یاد نگرفتم سقوط همیشه هست.
هرچقدر بلندتر ایستاده باشی،
سخت تر.


مقصر،
نه زمان بود نه خاطرات و نه تو.
من بودم...
هیچکس به من نگفت!
گذشته را رها کنم و دنبالش ندوم،
روز های متمادی..


مقصر،
نه معلم بود نه مدرسه و نه تو.
من بودم...
سر هیچ کلاس درسی یاد نگرفتم،
درد برای فرار کردن نیست،
برای مقابله کردن است..


مقصر،
نه خدا بود نه تقدیر و نه تو.
من بودم...
زانو که زدم دستم را به سمت آسمان دراز کردم و یادم رفت،
خدا همینجاست...


و من گناهکارم...
قضاوت نکن!
گوش کن!
اینبار...


مقصر،
نه خدا بود نه من بودم و نه دیگری.

تو بودی!
تو را من دوستت داشتم بسیار،
بی محابا،
بی هراس،

قبول کن....اینبار مقصر تو بودی!







[ چهارشنبه 18 دی 1392 ] [ 03:04 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

من،دخترم!

من،دخترم!
از جنس لاک صورتی و سنجاق سر پاپیون دار!
و بر وزن دامن های کوتاه چین دار!
از مصدر خنده هایی که صورتم را گل می اندازد!

من،دخترم!
از جنس چتر بزرگ سفید با خال خالی های سیاه!
بر وزن عروسک هایی که تا 20 سالگی در آغوشم به خواب میروند!
از مصدر اعتماد به نفس مفرط در داشتن صدای خواندن در حمام!

من،دخترم!
از جنس داشتن خودکار های همه رنگی که ته جامدادی کیتی انباشته میشوند!
و بر وزن گل هایی که بوییدنشان را با دنیا عوض نمیکنم!
از مصدر قلب کوچکی که برای همه جا دارد!

من،دخترم!
از جنس دفتر های خاطرات و عقاید!
بر وزن پوستر خواننده های مورد علاقه ام!
از مصدر اشک هایی که با دیدن گنجشکی که دیگر پر نمیزند خواهم ریخت!

من،دخترم!
از جنس روزی صدبار گوش دادن به "دوس دارم زندگیرو!"
بر وزن دستبند های مصنوعی ای که صدتایشان را به یک طلا نمیفروشم!
از مصدر آغوشی که با دیدن ناراحتی دیگران اتوماتیک باز می شود...

من،دخترم!
از جنس عاشقی های 1 ساعته و فراموشی های 100 ساعته با دیدن عطر مورد علاقه!
بر وزن لبخند هایی که بی دریغ هدیه میدهم!
و از مصدر دوستی هایی که کمِ کمش بخشیدن اخرین ادامس خرسی باقیمانده و اخر اخرش بی کران است!

 

من،دخترم!
از جنس خنده،
از جنس دوست داشتن،
از جنس عشق،
از جنس زندگی!

و من دخترم،
از جنس همه ی دخترها،
گاهی بر وزن بغض و شکنندگی،

اما همیشه،...
از مصدر امید!

پ.ن1:اخر هفته نظرا رو تایید میکنم و به همه سر میزنم!
پ.ن2:چطورید؟منم بد نیستم^^






[ سه شنبه 12 آذر 1392 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

فقط گاهی اوقات.

گاهی اوقات،
یک ضربه می تواند آنقدر سنگین باشد که،
وقتی میخواهی با نوشتن فراموشش کنی،
فقط اشک هایت روی خط های سفید دفتر مینشیند...

 

گاهی اوقات،
یک  جمله عادی می تواند آنقدر غیر عادی باشد که،
وقتی زمان هم دور شد از آن،
با به یاد آوردنش؛اخم هایت در هم بروند،مشتت را گره کنی،....بغض کنی.

 

گاهی اوقات،
یک خداحافظی میتواند آنقدر پیچیده باشد که،
من توی خ و د و ا و ح و ا و ف و ظ آن،

جمله ی "لطفا بهم بگو صبر کن!" را گنجانده ام.

 

گاهی اوقات،
یک آه میتواند آنقدر مهم باشد که،
حتی اگر موقع کشیدنش پرنده پر نزد،
دل آُسمان از آهت بگیرد و....ببارد.

 

گاهی اوقات،
یک درد میتواند آنقدر بزرگ باشد که،
هیچ دارویی رویش اثر ندارد،
آستامینوفن باشد،ژلوفن،یا حتی نوافن!

میدانی،

گاهی اوقات،
یک آدم میتواند آنقدر مهم باشد که،
تمام تنهایی ات را با خودش پر کند،
طوریکه...از خودش به خودش پناه ببری.

 

بین خودمان بماند،
گاهی اوقات هم،
یک باران میتواند آنقدر پاک باشد که،
زیرش که خیسِ خیس شدی،به کنار،
پاک شود و شسته شود...غصه ها.

پ.ن1:دلم گرفته.

پ.ن2:یاد جمله ی دوستم فاطمه(آذرمی) افتادم: ما آدم ها بی چتر زیر باران نمی رویم.انگار میترسیم باران ما را بشورد و حقیقتمان آشکار شود....

پ.ن3:امروز بارون بارید...نتیجه ی بدون چتر زیرش قدم زدن هم شد تب کردن و سرما خوردن من!ولی..می ارزید.

پ.ن4:اخر هفته به همه سر میزنم.شب خوش






[ سه شنبه 28 آبان 1392 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گم شد!

گم شد.

به سادگی دوعبارت.

گم شدنش مثل بر باد رفتن یک مشت کاغذ...

آنچه که من گم کردم کودکی ام نبود!

زندگی ام بود...

 

گم شد.

به سادگی دو عبارت.

گم شدنش مثل محو شدن تدریجی دود سیگار...

آنچه که من گم کردم چند قطره اشک نبود!

داشتن دائمی یک لبخند بود...

 

گم شد.

به سادگی دو عبارت.

گم شدنش مثل از نظر رفتن کسی که رفتنش را تماشا می کنی...

آنچه که من گم کردم پای ایستادن نبود!

یارای رفتن بود...

 

گم شد.

به سادگی دوعبارت.

گم شدنش مثل غرق شدن یک قطره اشک توی باران...

آنچه که من گم کردم چند واژه ی خشک و خالی نبود!

حاصل یک عمر دل، نوشتن بود...

 

گم شد.

به سادگی دو عبارت.

گم شدنش مثل دور شدن رقص یک قاصدک...

آنچه که من گم کردم برد بچگانه ی یک بازی کودکانه نبود!

غرورم بود...

 

گم شد.

به سادگی دو عبارت.

گم شدنش مثل از یاد بردن چهره ی آنیکه دیگر نیست...

آنچه که من گم کردم شنیدن بیهوده ی یک "دوستت دارم" نبود!

احساسم بود...

 

گم شد.

به سادگی دو عبارت.

گم شدنش مثل خفه شدن هق هق زیر دستیکه روی دهان فشرده میشود...

آنچه که من گم کردم تو نبودی!

خودم بودم...

خودم...


پ.ن:تاسوعا رو به همه تسلیت میگم.

پ.ن2:دلم واسه همتون تنگ شده!

پ.ن3:امروز فقط میتونم پست بذارم.حتی نمیتونم نظرا رو تایید کنم.ولی فردا حتما باز میام.:)

پ.ن4:امیدوارم همه خوب باشین...




[ چهارشنبه 22 آبان 1392 ] [ 07:17 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

عینک!

دوستان و آشنایان!
من عینکمو عوض کردم!:





دیدم نامردیه شما نبینین!
لوس هم نیستم!


[ پنجشنبه 2 آبان 1392 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

از من،به یادگار

پیاده رو که خلوت شد،
کمی قدم بزن...
حداقل،
پیاده رو را از تنهایی درآوردی!
دیگران که سهل...

باران که گرفت،
چتر نبر...
حداقل،
یکبار درعمرت میتوانی گریه کنی!
کسی تو را نمیبیند...

نقاشی کج و معوج کودکت را که دیدی،
بهتر از او را توی سرش نکوب...
حداقل،
کودکی خودت را تاریخ تکرار نمیکند!
که نقاشی هایت را هیچکس نخواست...

ده سال بعد،تاب که دیدی،
سوار شو...
حداقل،
ثابت کن مانده در وجودت چیزی از کودکی!
حتی اگر در 6 سالگی کسی هلت نمیداد...

لب پنجره که رفتی،
نفس های عمیق بکش...
حداقل،
هوای اینورها پاک پاک است!
و هیچ کس این اطراف سیگار هم نمیکشد...

من که رفتم،
دنبالم بیا...
حداقل،
این یک بار میگذارم قایم موشک را خوب بازی کنی!
من این بار قایم نمیشوم...

حرف هایم که تمام شد،
انجامشان بده...
میدانی؟
حداقل،
از من حرف هایم برایت میماند!
به یادگار...

پ.ن1:عیدتون مبارک!
پ.ن2:ببخشید که وقت نمیکنم بهتون سر بزنم!هفته دیگه به همه سر میزنم!






[ پنجشنبه 2 آبان 1392 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

فردا

شب همگی بخیر....
فردا قصه گویی دارم....به ده نفر گفته بودما....دریغ از یه اس ام اس "موفق باشی"!:|:|:|
مسابقه تو انزلیه...
من تک و تنهام از رشت....
وقتی رفتم کانون خودمون و داشتم گله میکردم که چرا هیشکی با من نیس...خانم جهاندار_مدیر مرکز_لبخند زد و گفت:تو که دیگه بزرگ شدی دختر!ما باید بچه هارو به تو بسپاریم بفرستیم!
یه ذره مکث کرد و گفت:دیگه سارا کوچولوی ما نیستی!
وقتی رفتم کانون دوم ابتدایی بودم....
خندید و گفت:اولین روزی که اومدی اون گوشه کلاس برگزار شد.کلاس که تموم شد من به همکارا گفتم این دختر کوچولوئه چه سر زبونی داره!
همه خندیدیم...
دلم گرفت!
چه زود گذشت!
کانونِ پرورشی و فکری کودکان و نوجوانان...جایی که من خودمو شناختم..خودمو پرورش دادم!!!
جایی که توش دنیا رو صفحه ی نقاشی دیدم...خوشیا صورتیو آبیو نارنجی و بنفش و سبز...تلخیا سیاه و قهوه ایو سرمه ای و خاکستری....
ولی یاد گرفتم رنگای شادو پررنگ کنم و رنگای تیره رو پاک...
دوست پیدا کردم!دوستی که دیگه عین خواهرمه...صنم...که مطمئنم تا اخر عمر بیخ ریش نداشتشم!
کلیییی کتاب خوندم...اصن کانون منو عاشق کتاب کرد...
کلاسای جورواجور...نمایش عروسکی...بازی دسته جمعی..تئاتر...نمایش سایه...نقد کتاب...کلاس ادبی...شعر..داستان...مشاعره...و...قصه گویی!
شاید هرچقد که بزرگتر میشم کمتر وقت کنم برم کانون ولی همیشه یه قسمت از وجودمو اونجا به امانت گذاشتم...
تازه!از سه سال پیش که عضو ارشد شدم گاهی مربی کلاسا میشدم!وای یه حالی میده با بچه ها کلاس داشتن!خصوصا پسرا!کافیه بهشون بگی بن تنو میشناسی!عاشقت میشن!:دی!
هنوز یکیشونو گاهی تو پارک میبینم یه ماچ گنده از اون لپای تپلش میکنم!(6 سالشه ها!!!)
خلاصه کنم.....فردا قصه گویی دارم و تقریبا دارم از استرس میمیرم.:(
شاید چون برای اولین بار مامانم میخواد به داستانم گوش بده!
و اینکه...دعا یادتون نره!

پ.ن:دلم تنگ رشاده!ولی ساعت مدرسه جوریه که نمیتونم برم...:( اینم یه درد دیگه!
پ.ن2:دلم تنگ همتونه....:(



[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بعد رفتنت

بعد رفتنت،
شک نکن!
گذر من به آن کوچه نمیرسد،
شب مهتابی باشد یا بارانی....

بعد رفتنت،
شک نکن!
هیچکس به سراغ من نخواهد آمد،
نرم و آهسته یا سخت و شتابان...

بعد رفتنت،
شک نکن!
آسمان مال من نیست،
هرکجا هستم باشم...

بعد رفتنت،
شک نکن!
کسی به فکر گل ها نیست،
خواه حیاط خانه ما تنها باشد خواه نه...

بعد رفتنت،
شک نکن!
هیچ باغبانی ازپی من نخواهد دوید،
باغچه ی کوچک ما سیب داشته باشد یا نه...

بعد رفتنت،

شک نکن!

من از دفتر شعر هیچکس دیگر گذر نخواهم کرد..
.
فریدون مشیری باشد یا سهراب،اخوان یا فروغ...و حتی مصدق.

پ.ن:تو قصه گویی رضوی برگزیده کشوری شدم!:دی!

پ.ن2:فردا قصه گویی استانی دارم!دعاااااااااااااا!





[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 06:44 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بنام پاییز!

بنام پاییز،
فصل رنگ های شاد،
از همان رنگ هایی که،
نظیرشان را توی جعبه آبرنگ پیدا نمیکنی!

بنام پاییز،
فصل باران های گاه و بیگاه،
از همان باران هایی که،
روحت را برای چندی دویدن قلقلک میدهند...

بنام پاییز،
فصل غم های بی دلیل،
از همان غم هایی که،
دلیلش را نمیدانی اما به حتم غروب جمعه سراغت می آید!

بنام پاییز،
فصل برگ های مرده،
از همان برگ هایی که،
محکومند به خرش خرش زیر آلستار نو.

بنام پاییز،
فصل صبح زود بیدار شدن،
از همان بیدار شدن هایی که،
در نظرت تفاوتی با مرگ ندارد!

بنام پاییز،
فصل مدرسه،
از همان مدرسه هایی که،
هرچقدر هم اخم و تخم کنی دلت برایشان تنگ شده!

بنام پاییز،
فصل تضاد،
از همان تضاد هایی که،
مساوی اند با همزمانی شروع و پایان....

آری،
پاییز،
مرگ شهریور،
تولد مهر!

پ.ن:بابت تاخیرم معذرت.
پ.ن2:من مثلا اون پر پروازو قبل رفتنم واسه شما گذاشتم!اصن استقبال نکردین...:((((
پ.ن3:سال تحصیلی جدید مبارک!:دی!پ.ن4:قالب موقتیه احتمالا...وا3 تنوع!



[ یکشنبه 31 شهریور 1392 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اعترافات رشادی 2

1-اعتراف میکنم سال اول که بودیم یه روز که بارون میبارید هانیه هی آبی که از رو شیروونی میچکیدو جمع میکرد و میریخت رو منو مهتاب!منم حرصم در اومد مشتمو پر آب کردم و خواستم بریزمش رو هانیه که هانیه در رفت!منم با مشت پر آب دنبالش دوییدم!داشتم از بین بچه ها میدوییدم که یهو...چشتون روز بد نبینه..خوردم به ملاحت جون_خانم ناظم گلمون_و...هول کردم و هر چی آب تو دستم بود پاشیدم روشون..........ملاحت جونم با اون همه آب اصن منو ندید...منم یه ببخشید گفتمو...در رفتم...整理 のデコメ絵文字..
هیچوقتم نفهمیدم ملاحت جون اون روز منو دید...یا نه!照れるクマ のデコメ絵文字
همش تقصیر این هانیستا!照れる のデコメ絵文字照れる のデコメ絵文字من شرمندم....泣く、気持ち のデコメ絵文字

2-اعتراف میکنم سال دوم که بودیم یه روز زنگ اخر بی معلم بودیم و از قضا مبصر هم نداشتیم.خلاصه...کلاسو گذاشته بودیم رو سرمون و چند بار هم از دفتر تذکر شنیدیم...تا اینکه!یهو دستور داده شد که بشینیم از کتاب جغرافیامون مشق بنویسیم!!!!!ما هم همه از ترس شروع کردیم به نوشتن.یهو ملاحت جون اومد تو و گفت:فلانی!مادرت اومده دنبالت!آزادی!
یادش بخیر...ما کاملا از خنده...ترکیدیم!
biggrin_girl.gif顔文字 のデコメ絵文字

3-اعتراف میکنم یه بار زنگ تفریح که خورد من اومدم بیرون دیدم کسی تو راهرو نیس...با خودم گفتم چرا همه هجوم نمیبرن طرف بوفه؟؟؟؟طولی نکشید که در کلاسا باز شد و همه عینهو مغلا ریختن بیرون و من ساندویچ بدست زیر دست و پای عاشقان بوفه که از قضا شدیدا گرسنه بودن چنین حالتی پیدا کردم..整理 のデコメ絵文字

.یکدفعه از پشت سرم ملاحت جون حرفیو زد که بنظرم بسیاااااااااار پر معنا اومد!

"چقد خوبه آدم از خونه غذا بیاره.نه؟!"

4-اعتراف میکنم امتحان تاریخ ترم دوم تا لحظه اخر کتاب دست منو فاطمه سادات بودو وقتی صف رفت بالا ما و چند نفر دیگه همچنان پایین بودیم که ملاحت جون گفت:بیاین دیگه!مث اینکه بدجوری تو کوچه پس کوچه های تاریخ گم شدین!و باعث شد چند لحظه ما لبخند بزنیم و استرس یادمون بره.空间可爱小闪图挂饰素材_非主流图片_QQ空间素材

اینم از اعترافات رشادی من مربوط به ملاحت جون:بهترین خانم ناظم دنیا!
ببخشید که خیلی دیر گذاشتمش!整理 のデコメ絵文字


[ یکشنبه 31 شهریور 1392 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

:((((((

سلام به همه ی دوستای خوبم....
ببخشید که یه مدتی سر نزدم.الانم اینجام که بگم تا یه هفته نیستم...
حتی نظراتو تایید نمیکنم که سروقت با حوصله به همتون سر بزنم.
دلم برای همتون تنگ میشه و دوستتون دارم!
به امید دیدار!

پ.ن:روز همه دخترا هم مباااااااااارک!



[ یکشنبه 17 شهریور 1392 ] [ 12:43 ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پر پرواز

من دلم،یک پر پرواز میخواهد،
پر بزنم،
بنشینم روی سقف یک مدرسه،
دست نشان بچه ها شوم و،
معلم روی تخته بکوبد و بگوید: "حواسا اینجا!!"
از همان مدرسه هایی که خودم روزی توی حیاطش قدم میردم...

من دلم،یک پر پرواز میخواهد،
پر بزنم،
اوج بگیرم بر فراز یک باغ،
همسایه ی شاخه های درخت شوم و،
باغ تعجب کند و بگوید :"مهمان جدیدی اینجاست!"
از همان باغ هایی که کودکی ام لای درختانش گم شد.

من دلم یک پر پرواز میخواهد،
پر بزنم،
بروم و بروم و بروم تا سرزمین شاهزاده ی خوشبخت.
روی شانه ی بی جواهرش بنشینم و،
شاهزاده ی کور لبخند بزند و بگوید :"پرستو!برگشتی؟!"
از همان شاهزاده های خوشبختی ای که خوشبختیشان با جواهرات به یغما نرفت!

من دلم،یک پر پرواز میخواهد،
پر بزنم،
سفر کنم به دیار آسمان های پر بادبادک،
دنباله ی نخ بادبادک شوم و،
نسیم خنده اش بگیرد و بگوید :"تو و بادبادک بازی"؟
از همان بادبادک هایی که نظیرشان لای شاخه های درخت همسایه جان داد...

من دلم،یک پر پرواز میخواهد،
پر بزنم،
همراه شوم با پیرمردی دست فروش و دوره گرد،
تنهایی اش را پرکنم و،
پیرمرد لبخند بی دندانی بزند و بگوید :"حاشا به وفای تو!"
از همان پیرمرد هایی که توی 6 سالگی دختر خانم خطابم کرده بود

من دلم،یک پر پرواز میخواهد،
پر بزنم،
برسم به مزرعه ای با خوشه های بلند و مترسکی تنها،
روی کلاه مترسک بنشینم و،
مترسک توی باد تکان بخورد و بگوید: "از دوست کلاغم خبر نداری؟"
از همان مترسک هایی که روزی کلاغ ها را از دور و برش دور میکردم

آری...
نمیدانی،
من،
دلم،یک پر پرواز میخواهد،
پر بزنم،
پر بزنم و پر پز بزنم و بر بزنم،
خسته که شدم،
فرود آیم توی قلبت،
خب بگو ببینم،
راهم میدهی؟





[ یکشنبه 17 شهریور 1392 ] [ 12:13 ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بیا برویم!

دست بالای پیشانی،
نگاهم به دوردست...
موها در باد پریشان...
آی آی دریایی میبینم آن دوردستها!
از آن دریاهای آبی آبی!
دوست!بیا برویم!

دست بالای پیشانی،
نگاهم به دوردست...
موها در باد پریشان...
آی آی دشتی میبینم آن دوردستها!
از آن دشت های پر پر شقایق!
دوست!بیا برویم!

دست بالای پیشانی،
نگاهم به دوردست...
موها در باد پریشان...
آی آی کوهی میبینم آن دوردستها!
از آن کوه های بلند بلند!
دوست! بیا برویم!

دست بالای پیشانی،
نگاهم به دوردست...
موها در باد پریشان...
آی آی دسته ای پرنده میبینم آن دوردستها!
از آن پرنده های اهل کوچ!
دوست! بیا برویم!

دست بالای پیشانی،
نگاهم به دوردست...
موها در باد پریشان...
آی آی خانه ای روستایی میبینم آن دوردستها!
آز آن خانه های پر از آدم های بی شیله پیله!
دوست!بیا برویم!

دست بالای پیشانی،
نگاهم به دوردست...
موها در باد پریشان...
آی آی یک کوچه میبنم آن دوردستها !
از آن کوچه های پر از خنده و بازی بچه ها!
دوست بیا برویم!

دست بالای پیشانی،
نگاهم به دوردست...
موها در باد پریشان...
آی آی یک شهر میبینم آن دوردستها!
از آن شهر های پر مردمان خوب!
دوست!تو را به خدا بیا برویم!

دست ها حلقه توی هم،
نگاهم پی قشنگی ها...
موها مرتب و بسته،
آی آی مردمان خوب میبینم این دستها!
دوست!
دیدی رسیدیم....؟



[ دوشنبه 11 شهریور 1392 ] [ 10:14 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مرا ببر

مرا ببر،
مرا ببر از این زمانه....
مردمان این زمانه گرگند...
مرا با خودت میبری تا سرزمینی دور از این زمانه؟

مرا ببر،
مرا ببر از این محله....
کوچه های این محله غریبه اند....
مرا با خودت میبری تا کوچه های بی بهانه؟

مرا ببر،
مرا ببر از این جماعت،
این جماعت  قاتل روحند!
مرا با خودت میبری تا سرزمین لبخند های دوستانه؟

مرا ببر،
مرا ببر از این روزهای تلخ،
این روزها اوج دردند از برای من!
مرا با خودت میبری تا روزهای گرم و عاشقانه؟

مرا ببر،
مرا ببر از این فاصله های بی پایان...
این فاصله ها تمامی ناپذیرند!
مرا با خودت میبری تا نزدیکی های بی کرانه؟

مرا ببر،
مرا ببر از این سرزمین!
این سرزمین آرزوهایم را به باد داد...
مرا با خودت میبری تا سرزمین آرزوهای شبانه؟



[ یکشنبه 10 شهریور 1392 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

یادشان بخیر...

یادشان بخیر،
بادبادک،نخ،قرقره،
و گیر کردنش لای شاخه ی درخت،
و گریه تا خود غروب.

یادشان بخیر،
مداد رنگی،نقاشی،کشیدن خودت روی دیوار.
و سابیده شدن دیوار با وایتکس توسط مادر.
 و لکه ای که هیچوقت پاک نشد.

یادشان بخیر،
کوچه رفتن،خاله بازی،مهمان بازی،
و دعوا سر اینکه چه کسی میزبان باشد،
و مهمان هایی که با ظرف های اسباب بازی پذیرایی شدند....

یادشان بخیر،
قاصدک،آرزو،فوت،
و اطمینان به قاصد بودن قاصدک،
و آرزویی محال که هیچوقت برآورده نشد.

یادشان بخیر،
باران،بخار گرفتن شیشه،نقاشی با انگشت.
و خراب شدن نقاشی ات توسط مزاحمی که هر هر میخندد.
و ها کردن های بی حاصل.

یادشان بخیر،
حوض،آب،ماهی قرمز
و خم شدن تا کمر برای غذا دادن به ماهی ها،
و افتادن با کله توی آب.

یادشان بخیر،
دعوا،جر و بحث،قهر های قیامتی،
و به هم خوردن بازی و بازگشت به خانه.
و.... مکالمه ی فردا:سلام!خوبی؟میای بازی؟


یادشان بخیر،
اسباب بازی فروشی،دیدن یک عروسک بزرگ،خواستنش،
و مخالفت ساده ی همه با دیدن قیمتش،
و اتهام ساده ی بی انصافی که به خدا میزنی.

آری....یادشان بخیر،...

سال های دور،روز های غریب،...بچگی!
و درد های کوچک و شادی های بزرگ،
و...دانستن اینکه..."دیگر باز نمیگردد!"




[ سه شنبه 5 شهریور 1392 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تو...خود تو!

تو،
از جنس رنگ،
بودنت آبی آسمانی،
نبودنت سیاه...
مثل رنگ موهایت.

تو،
از جنس نور،
بودنت درخشش،
نبودنت تیره و تار..
مثل تماشای دنیا از پشت شیشه دودی...

تو،
از جنس احساس،
بودنت شادی،
نبودنت درد...
مثل یک حفره ی بزرگ توی قلب....

تو،
از جنس تابستان،
بودنت گرمای مردادی،
نبودت سرمای کشنده...
مثل سرمای کلمات تلخ...

تو،
از جنس پرواز،
بودنت اوج،
نبودنت سقوط...
مثل مرگ در اعماق دره ای دور...

تو،
از جنس مصدر دوست داشتن،
بودنت دوستت داشتن،
نبودنت...باز دوستت داشتن.
که هیچ مثل و مانندی ندارد...

آری...
تو..خود تو!

...تو،
از جنس تو،

بودنت زندگی،

نبودنت زندگی،

مثل زندگی به سبکِ ...مردگی.

تو..خود تو!



[ جمعه 1 شهریور 1392 ] [ 04:30 ق.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خبر جدید و جالب!

دوستان یه خبر خیلی باحالو از وب شمیم برداشتم!
حتما برین ادامه و خوشحال میشم اگه خودتونم منتشرش کنید!

ادامه مطلب

[ پنجشنبه 31 مرداد 1392 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ترول من و زهرا

پ.ن:زهرا جان خودت بهم گفتی بذار تو وبلاگت!
پ.ن2:هانیه با پینت ساختم اینو!
پ.ن3:شمیم عزیزم خشمتو کنترل کن!
پ.ن4:دوستان برای دیدن سایز اصلی تو یه صفحه جدید بازش کنید!

دانلود:از لینک زیر میتونید آهنگ وبو با حجمای مختلف دانلود کنید!
به درخواست یکی از دوستان.:)


[ سه شنبه 29 مرداد 1392 ] [ 10:32 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

حس شاعرانه ام

گرفته است،
حال حس شاعرانه ام،این روزها،
تب کرده...
وشعرهایم،
آنقدر داغ شده اند که،
میسوزاند حرارتش قلبم را،

گرفته است،
حال حس شاعرانه ام،این روزها،
گلویش خس خس میکند،
و داستان هایم،
از میان خس خس ها،
به سختی میرسند،
به گوش....

گرفته است،
حال حس شاعرانه ام،این روزها،
دست و پایش درد میکند،
و دل نوشته هایم،
می لغزند روی صفحه ی کاغذ،
با دست و پایی مجروح....

گرفته است،
حال حس شاعرانه ام،این روزها،
سرش گیج میرود،
و نوشته هایم،
آنقدر گیج و حیران راه ها شده اند که،
سر آخر گم میشوند،
بین برگ های دفترم،

آری....
گرفته است،
حال حس شاعرانه ام،این روزها،

این روزها...
دلم میخواهد بنشینم زیر درختی،
دفتر دلم را باز کنم،
هرچه نوشته ام تاکنون،
بر باد دهم.....
بر باد....

شاید که سبک شد،
حس شاعرانه ام،
تبش فروکش کرد،
گلویش خس خس نکرد،
دست و پایش درد نکرد،
و سرش گیج نرفت،
شاید...
شاید.....







[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تولد!تولد!

سلام دوستای گلم!
امروز تولد یکی از دوستای خوبمه،برای شرکت تو تولد تشریف ببرید ادامه!





ادامه مطلب

[ پنجشنبه 24 مرداد 1392 ] [ 01:06 ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات() ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

.: تعداد کل صفحات 7 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ]